بایگانی November, 2004

Sunday, November 28th, 2004

در کتاب «از عشق و مرگ» ایزابل آلنده (ترجمه آقای رستگار) یک خانواده اسپانیایی هستند که برای فرار از استبداد فرانکو سالهاست به شیلی مهاجرت کرده اند. و همچنان خودشان را پس از سالهای دراز مهاجر می دانند . وقتی پسر این خانواده در شیلی دوران پینوشه کشته می شود پدر سرانجام می پذیرد که شیلی خاک اوست و تن پسرش را به خاک سرزمینی که به آن مهاجرت کرده می سپارد.
هفته پیش بهار تن مادرش را به خاک این سرزمین سپرد.وقتی چمدان سفر می بستم تنها چیزی که به ذهنم نرسید با خودم بردارم روسری سیاه بود. باخودم فکر کردم آنجا سیاهپوش نخواهیم بود. آنجا خاکسپاری نخواهیم داشت.دیروز وقتی می خواستیم برویم مسجد دنبال چیزی می گشتم که کار روسری سیاه را بکند.
شاید باید از بهار پرسید حال که عزیزی را در این سرزمین به خاک سپرده نسبت به این خاک تازه چه احساسی دارد؟ نمی دانم. برای من کمی عجیب است وقتی به این زودی در این سرزمین تازه برای بدرقه عزیزی رهسپار می شوی کمی عجیب است.به خودت می گویی :آه . به این زودی قرار نبود!

Friday, November 26th, 2004

به بهانه هفته فرانکفوني درجهان
هفته ای که دارد تمام می شود در جهان فرانکفون ها هفته جشن گرفتن رواج زبان فرانسه در جهان بود.
نمی دانم در موسسات آموزش زبان و دانشکده های زبان در ایران داستان چگونه برگزار شد.
من از تجربه شخصی خودم می گویم. من با یک روش قدیمی زبان فرانسه را آموختم. درست پیش از آنکه کتابهای رنگارنگ و جدید آموزش زبان فرانسه به ایران بیاید. سالهای قبل از دهه هفتاد و پیش از رونق گرفتن موسسات جورواجور زبان و پیش از این موج عظیم زبان فرانسه دوستی که چند سالی است در ایران پاگرفته.بعد کاملا تصادفی و باوجود آن سیستم کامپیوتری تعیین رشته با این زبان و فرهنگ و ادبیاتش گره خوردم.
برای بسیاری از کسانی که در ایران زندگی می کنند درست مثل خود من تا پیش از مهاجرت. فرانکفونی یعنی فقط فرانسه و یعنی فقط کافه های پاریس. خوب حالا دیگر اینطور فکر نمیکنم. دست کم حالا میدانم که استان کبک کانادا به تنهایی چه از نظر ثروت و چه ازنظر مساحت کشوربزرگی است که هرچند بد لهجه است ولی بزرگترین حامی ترویج زبان فرانسه در دنیا است.در عرصه ادبیات دو سه نام بزرگ که بتوانند با ادبای فرانسه رقابت کنند بیشتر ندارد ولی مراکز دانشگاهی اش از بهترین نقاط فصل مشترک نقادی به سبک فرانسوی و سبک آمریکایی است .در واقع از بهترین نقاطی است که می توان دید آمریکایی ها چطوری تئوری های فرانسوی را به کار می گیرند.حالا می توانم بفهمم که بلژیکی ها با همان تن تن و میلو و مارگریت یورسنار و ژاک برل اشان برای ترویج فرهنگ فرانکفونی چه کرده اند. حالا مسئله فرانکفونی در کشورهای شمال آفریقا و ظرفیت این کشورها برای زایش ادبیات و فرهنگ جدیدی در حوزه فرانکفونی برایم روشن تر است.

از سفارت فرانسه و به خصوص بخش فرهنگی اش به عنوان سفیرفرهنگ این زبان در ایران اصلا دل خوشی ندارم. باندبازی و دوست بازی و تنبلی و لختی چنان فضایش را پرکرده بود که برای کسی که اول بار به آنجا پا می گذاشت اصلا دوستانه نبود. اینها که میگویم همه مال پنج شش سال پیش است .شنیده ام که حال اوضاع قدری عوض شده است. آن موقع خیلی خودم را دست کم می گرفتم و فکر می کردم که ما دانشجوهای شهرستانی که احتمالا استادانمان روابط صمیمانه ای با سفارت ندارند باید هم همینجوری جور بکشند.ولی حالا دیگر می دانم که وظیفه آن سفارتخانه و بخش فرهنگی سرویس دادن به هر کسی است که علاقه مند است و این درو دربندان ها و تاقچه بالا گذاشتن ها جز اینکه نشان بدهد حضرات چقدر با مراودات و مسلکهای جهان نو بیگانه اند چیز دیگری نیست. یک بار به مدیا کاشیگر نویسنده و مترجم که کارمند سفارت است در نمایشگاه کتاب گفتم چرا سفارت برای وضع افتضاح توزیع و پخش کتاب فرانسوی در ایران کاری نمیکند. فرمودند برایشان صرف نمیکند ایرانیها هرچیزی را نمی خوانند و جمعیت فرانکفون ایران به اندازه شمال آفریقا نیست که صادرات کتاب برایشان صرف کند.
البته استدلال درستی بود مضاف بر اینکه ایشان فراموش کرد اضافه کند که یکی دو موسسه خاص این امتیاز خاص را از سفارت گرفته اند و باند خودشان را دارند. امروز وقتی می روم روی وب و کتاب سفارت می دهم و می بینم که سه چهارکتاب فروش از تورنتو و اتاواو مونترال برای اینکه من را مشتری دایم خودشان بکنند چه رقابتی با هم می کنند خنده ام میگیرد.
گذشته از همه این مصیبتها که ما میکشیدیم برای دو خط فرانسه خواندن در سالهای اول دهه هفتاد _که شنیده ام بیشتر آن محدودیتها و موانع به یمن افزایش جمعیت فرانکفون ایران برطرف شده است_یک چیز همچنان ذهنم را مشغول خودش کرده است که البته چون در این زمینه خیلی بیسوادم حتما سوالم هم خیلی بیسوادانه است.
ایرانیها اول بار از طریق کشورهای فرانسه زبان با فرهنگ غرب و مفاهیم مدرنیته آشنا شدند.
این اواخر که به واسطه مهاجرت بیشتر در احوال آمریکای شمالی دقیق می شوم میبینم که ما ایرانیها بعد از انقلاب مشروطه احوالات مشترکمان با آمریکاییها بیشتر بوده است تا با فرانسوی ها . ولی میزان آشنایی و تاثیرپذیری امان بیشتربا روشنفکری فرانسوی بوده تا روشنفکری آمریکایی.
سوالم این است که اگر به هر طریقی آشنایی ایرانیها از همان صد و اندی سال پیش با روشنفکری آمریکایی بیشتر ونزدیکتر و ملموس تر می بود آیا سرنوشت روشنفکری ایرانی جور دیگری نبود؟ حتی میخواهم حدس بزنم یک کمی بهتر؟
بحث درازی است جایش هم توی وبلاگ نیست. من این روزها دارم در این احوال می خوانم.

Wednesday, November 24th, 2004

وبلاگ یک فرانسوی در نیویورک. این خانم خبرنگار روزنامه لوموند در نیویورک است.از آن شغل و سمت های افسانه ای که جوجه ژورنالیست ها همیشه خوابش را می بینند.( به کسی برنخورد . یکیش خودم . البته تا همین چند سال پیش!)
این لینک را دوستی در انجمن فرانکفونهای ایرانی روی اورکات نشان کرده است.

Wednesday, November 24th, 2004

بالخره سرنوشت این نامه ها که چپ و راست برای خلیج فارس وزندانی ها و سایر بلایا امضا می کنیم چی شد؟ یک نفر دقیقا برایمان توضیح بدهد که سرنوشت این نامه ها چه می شود و به کجا می رسد؟ گویا یک موسسه حقوقی لازم است که چند نفر آدم حقوق بگیر تمام وقت استخدام شوند و دست کم به لحاظ حقوقی این گونه قضایا را پیگیری کنند.وقتی قرار باشد که پیگیری این امور شغل تمام وقت یک عده باشد احتمالا به یک سرانجامی هم می رسد.

Tuesday, November 23rd, 2004

arabian gulf

Monday, November 22nd, 2004

خوب. گويا عرق ملي ميهني بالخره برسر يک قضيه‌اي به توافق رسيده و به جوش آمده است.
نشنال جئوگرافي گويا دستکاري‌هاي ديگري هم کرده که حسين همه‌اشان را اينجا فهرست کرده است.
اين طومار اعتراضي است که براي دستکاريهاي اخير موسسه مذکور در نام خيلج فارس و جزايرايراني تهيه شده است و اگر خواستيد مي‌توانيد امضاکنيد.
يک نامه ديگرهم گروهي در ايران در حال تدارک و امضا هستند که متنش اينجاست(گوشه سمت چپ صفحه) و اگر خواستيد امضا کنيد بايد يک نامه کوچک به روزنامه شرق بفرستيد.
اما از همه جالب ترصفحه فروش کتاب اطلس جهان نشنال جئوگرافي روي سايت آمازون است که به خاطر يادداشتهايي که ايراني ها گذاشته اند و ستاره‌هاي کمي که بهش داده اند وبه قول معروف برداشت منفي براي کتاب نوشته‌اند،متوسط ستاره‌ها يا همان امتياز کتاب از خوانندگان به شدت پايين آمده است.(ميانگين ستاره‌هايي که کتاب از خوانندگان گرفته دوتاست!) .آنجا هم اگر خواستيد مي‌توانيد براي کتاب برداشت منفي بنويسيد ولي لطفا فقط در صورتي بنويسيد که مطمئنيد مي‌توانيد انگليسي درست بنويسيد. يک غلط املايي يا دستوري در متن ،تمام اعتبار يادداشتتان را زيرسوال مي‌برد.

Saturday, November 20th, 2004

آهاي جماعت اصفهاني مقيم تورنتو! اگر گذارتان براي کافه‌نشيني و پرسه‌زني و گالري‌گردي به کارخانه دیستیلری افتاد يادتان باشد که شما هم در شهروديار زادگاهتان تا همين شش هفت سال پيش يک چنين ساختمان و بند بساط خوشگلي داشتيد که درست نبش پل فردوسي و بلوار آيينه‌خانه بود و مشرف به زاينده‌رود.ساختمان کارخانه ريسندگي و بافندگي «وطن» بود. کار يک معمارآلماني بود. همزمان با دوران انقلاب صنعتي در اروپا با همان ويژگي‌هاي معماري آن دوران اروپا ساخته شده بود. اگر نماهاي آجرقرمز ديستیلري دلتان را برد يادتان باشد که نماي کارخانه وطن هم آجرکاري‌هاي قشنگي داشت. يادتان باشد آن موقع اهل فن به هر دري زدند که نگذارند ساختمان خراب شود. گردن صاحب عله کلفت بود. شايد هم فکر مي‌کردند گنبد آبي مسجد شاه‌عباس براي هفت‌ پشت همه اصفهانيها بس است و لازم نيست چيز ديگري از دوران ديگري از تاريخ آن شهر باقي بماند. يک شب با بلدوزر بناي صد‌واندي ساله را آوردند پايين. شبانه اين کاررا کردند. عين دزدها.
وقتي مي‌رويد ديستیلري گردش کنيد کارخانه وطن را در خيالتان تجسم کنيد که هنوز نرسيده به سرپل خواجو آنجا واساده،خوشگل و ماماني دل مي‌برد.فرهنگسرا شده، تويش گالري زده‌اند. کتابفروشي باز کرده‌اند. فيلمبرداري مي‌کنند.همايش برگزار مي‌کنند. شعر مي‌خوانند.ساز مي‌زنند.آواز مي‌خوانند. بچه‌ها مي‌آيند بستني مي‌خورند و توي سرسراهايش مي‌دوند. با گذشته زندگي مي‌کنند.براي آينده دستمايه مي‌گيرند.
یادتان باشد اگر روزی چشم درچشم آنها که ویرانش کردند شدید بهشان بگویید برای بپاکردن مرکز خرید و مجتمع مسکونی های میلیارد تومانی لازم نبود آن ساختمان راخراب کنند. می توانستند این بنا را هم در آن مجموعه سوداگرانه انشان جا بدهند و بیشتر سود ببرند اگر حوصله می کردند و اگر می توانستند کمی آن طرف از تر نوک دماغشان راهم ببینند.

پ .ن:آقاي فرخفال نکته‌اي را يادآوري کردند. ايشان نوشتند:«سوای معماری بخشی از تاریخ کارگری شهر بود به صورت مجسم{کارخانه وطن} . هر غروب زمان کودکی ما مردم شهر با صدای بوق این کارخانه ساعت هایشان را تنظیم می کردند».
حالا من هم به ياد مي‌آورم که بچگي‌هامان چقدر دوچرخه‌سوار در اصفهان زياد بود. اکثرا کارگران کارخانه‌هاي ريسندگي بافندگي بودند که براي رسيدن به محل کارشان رکابزنان از روي سي‌وسه‌پل مي‌گذشتند.

Thursday, November 18th, 2004

مزه پياز ساطوري خام روي پيتزاي داغ منو ياد عمو سراجم مي اندازد كه هنوز نمي‌توانم باور كنم رفته‌است.وقتي بچه بودم هنوز انقلاب نشده بود يا شايد سالهاي اول انقلاب بود در تمام اصفهان فقط يك يا دوتا پيتزا فروشي بود. شناخته‌شده ترينش هم يك پيتزافروشي ارمني بود در كوچه جلفا درست چسبيده به كليساي وانك كه اكنون ديگر نيست هرچند كه ساختمانش هنوز هست. خانه‌‌اي بود به سبك همه خانه‌هايي كه در اوايل دهه چهل براي طبقه متوسط ساخته مي‌شد. ورودي شمالي كه با راهرويي باريك و يك هال مركزي به حياط ايوان دار منتهي مي شد .ايواني كه هميشه مشرف به باغچه بود و اين باغچه ‌ها هميشه يك عضو ثابت جدايي ناپذير داشت:درخت انجير.و بعد اگر باز هم جايي مانده بود بيد مجنون و خرمالو. اتاق‌هاي رو به حياط ديوارچنداني با حياط نداشتند. ميانشان يكسر قابهاي آهني بدقواره بود و شيشه.
روميزي‌‌هاي پيتزافروشي هميشه چهارخانه سرخ و سفيد بود.پيتزا را درسيني برنجي و روي كاغذ روغني سر ميز مي‌آوردند. سر ميز يك شيشه كوچك سس تند بود. بعد از انقلاب كه تحريم اقتصادي شد آن شيشه كوچك از سرميز ناپديد شد. آمريكايي بود.
صاحب پيتزافروشي سبيل مرتب و خوش‌تركيبي داشت و لاغراندام و باريك بود. اگر اشتباه نكنم اهل شكار بود. شبيه همه ارمني‌هاي اصفهان بود كه اهل ماشين جيپ و شكاررفتن هستند.
عمو سراج هروقت ‌مي‌خواست خودش را به پيتزا مهمان كند من و بهرنگ را هم سرجهازي مي‌برد. تنها جايي بود كه با آن كليه بيمار و طبع سختگيرش مقبول خاطرش افتاده بود.
از نسل آن اولين پيتزايي‌هاي اصفهان تاهمين يكي دوسال پيش فقط گارني مانده بود در خيابان نظر نرسيده به مدخل ميدان جلفا كه پيتزاي نان نازك مي‌داد. گمانم آن هم رفته است. انگار مشتري‌اشان هم.

Wednesday, November 17th, 2004

گزارش شرق از موزه لوور، دستکاری کردن نام خلیج فارس را!
احساسات ضد عربی ندارم ولی از جعل هویت هم هیچ خوشم نمی آید.در محله پاریس هفت درست پشت دانشگاه سانسیو و در جوار رود سن و در یکی از زیباترین محله های پاریس موسسه جهان عرب قرار گرفته است. بنا کار یک معمار آوانگارد فرانسوی است و بسیار زیبا.اما وقتی واردش می شوی می بینی که بسیاری از بخش های هنر ایرانی-اسلامی به نام هنرعربی در آنجا جعل شده است.
حالا هم در دعوای نام خلیج فارس قضیه را اصلا از دید عرق ملی و میهنی نگاه نمی کنم.ما اتفاقا در آن منطقه از جهان متولد و بزرگ شده ایم و این نام چیزی است که مال ماست و کس دیگر می خواهد صاحب شود.به زورهم غصبش نکرده ایم که حالا بخواهیم پس صاحبش بدهیم.
فکر می کنم که یک چنین وقتهایی آنهایی که می توانند باید کاری بکنند. مثلا آقای زهرایی مدیر انتشارات کارنامه برای یک بارهم که شده دست از سختگیری و خوش سلیقگی اش بردارد و آن کتاب دکترعلی محمد موحد به نام«مبالغه مستعار» را درشمارگان انبوه و با کیفیت ارزان قیمت منتشر کند تا گروه بیشتری توانایی خریدش را داشته باشند و به صورت اصولی تری با ماجرای این نام و جزایر ایرانی خلیج فارس آشنا بشوند.
فکر میکنم ماها که اینور آب هستیم هم باید صدایمان را بلندترکنیم.نظر کاربردی ندارید؟

Tuesday, November 16th, 2004

مارگارت حسن را كشتند.جلوي دوربين. مجروح عراقي را هم . آن هم جلوي دوربين. من دارم مكان داستاني رمان آني اربرت را بررسي ميكنم و بهشت از دست رفته ‌اي كه از نگاه شش راوي ترسيم مي‌شود. دنيا هم اين روزها تصوير بهشت از دست رفته بين النهرين را تماشا مي‌كند. و ما هم تماشا مي‌كنيم .
براي اينكه تماشا نكنم بايد اين كابل اينترنت را قطع كنم يا اينكه از خانه بزنم بيرون تا بتوانم مشقم را به موقع به استاد برسانم. جهان سانسور شده جهان آرام تري است. دل و روده آدم را روزي شش بار به حلقش نمي‌آورد و مي‌گذارد مثل يك آكادميسين كهنه‌كار بنشيني كنج كتابخانه جواب سوالهاي سيزده سال پيشت را پيدا كني. اما جواب سوال قبلي پيدا نشده سوال بعدي مي آيد.
وبعدي و بعدي و بعدي.
يكي به ما بگويد چگونه بايد از دست اين زمان قراردادي بيست و چهارساعته گريخت،وقتي مي‌داني كه همان لحظه كه خوابي كسي را در جاي ديگري مي‌آزارند و سربه نيست مي‌كنند و تو به جرم دانستن در برابرحتي آن لحظه كه خواب بوده اي مسئولي.انگار ديگر مجالي براي ساعت خواب نيست. ما در همه لحظه ها زندگي مي‌كنيم. چون هزاران چشم داريم و هزاران گوش .( اين را انگار جايي پاز گفته بود؟). چشمهايمان مي‌بينند و گوشهايمان مي‌شنوند حتي وقتي خوابيم. كسي گفته بود بگذاريد اندكي از قطار پياده شوم. نمي‌خواهم از قطار پياده شوم تنها به من بگوييد با بيست و چهار ساعت بيداري وچشم و گوش باز باز چه بايست كرد؟

Monday, November 15th, 2004

جل‌الخالق! چه زمانه‌اي شده! امروز خواهرزاده من از توي شکم مادرش برايم يک نامه برقي فرستاده است.نيم وجبي نشاني برقي هم دارد!

Friday, November 12th, 2004

نشنال جئوگرافی در ویرایش جدیدش در کنار نام خیلج فارس خیلج عربی را آورده است. پانزده سال پیش که دیوار برلین فرو ریخت جغرافیای خیلی کشورها عوض شد .گویا برای اینکه در جغرافیای قرن بیست و یکم این خیلج را همچنان فارس بنامند باید جنگید.اگر هنوز این نام برایتان عزیز است کمی وقت صرف کنید و در این صفحه برای نشنال جئوگرافی نظر بنویسید و به این دستکاری اعتراض کنید.

Wednesday, November 10th, 2004

نیویورک تایمز این هفته زندگی نامه جدید بورخس را مرور کرده است و فصل اول کتاب را هم در وبسایتش گذاشته است.این کتاب مصور است و نامش هست “یک زندگی”. در ضمن فصل اول کتاب را هم می توانید همانجا بخوانید و ببینید.
یادآوری کنم که برای دیدن صفحه یک ثبت نام مجانی نیاز است.

Wednesday, November 10th, 2004

وبلاگ يک آقا معلم آمريکايي که در ونکور زندگي مي‌کند و اگر بهش نامه بدهيد و اشکالات درک مطلب يا نوشتاري‌اتان را ازش بپرسيد جواب مي‌دهد و با اجازه خودتان توي وبلاگش هم مي‌گذارد.

Tuesday, November 9th, 2004

پريروز در راهروهاي کنفرانس زنان يک آقاي جاافتاده محترمي که بيست سال است اينجاست يک نصيحتي بهم کرد که دو روز است ذهنم را گرفتارکرده است.
پرسيد چرا حرکتي و کاري نمي کني؟ گفتم تازه آمده‌ام، مشغول تثبيت نسبي خويشم. گفت ما هنوز بعد از بيست سال درگير تثبيتيم.کار منتظر نمي‌شود تا تو تثبيت شي.همين که قدر يک خال جاافتادي مشغول دلمشغولي‌ات شو وگرنه مثل ما سرد مي‌شوي!
شما چه مي‌گوييد؟

Sunday, November 7th, 2004

مرضيه خواسته است كه درباره كنفرانس خلاقيت هاي هنري و ادبي زنان معاصر ايران كه اين آخرهفته در تورنتو برگزار شد بنويسم. اين هم فكر بدي نيست كه حسب درخواست براي وبلاگ مطلب تهيه كنيم.
كنفرانس دو روزه خلاقيت هاي هنري و ادبي زنان معاصر ايران را جمعي از گروههاي ايرانيان دانشگاه تورنتو و دپارتمان مطالعات خاورميانه و گويا با پشتيباني مالي صاحبان حرف برگزار كرده بودند.
همينجا بگويم كه كانون ايرانيان دانشگاه تورنتو در برنامه ريزي و ساماندهي برنامه هاي اينچيني اكنون ديگر يك پا حرفه اي شده و نظم خوبي را در برگزاري اين گونه مراسم برقرار مي‌كند كه واقعا با توجه به جوان بودن گروه دستشان درد نكند.
روز اول اين كنفرانس خانم لاهيجي اول درباره احوالات كلي زنان ايران در سالهاي بعد از انقلاب گزارشي داد . خانم دكتر ميلاني كه از آمريكا آمده بود درباره زنان در ادبيات معاصر ايران صحبت كرد و سعي كرد جنبه هاي مختلف آن را پوشش دهد . از ظهور زنان نويسنده از فرداي انقلاب مشروطيت و از عموميت پريشاني حالي و جوانمرگي در بسياري از انان و از ادبيات و واژگاني كه سنت ضد زن دارد و حضور متين و سنگين او را مي طلبد. از ميان سخنراني هاي بعد از ظهر تحقيق خانم فيروزه صابر درباره زنان كارافرين براي حاضران جذابيت زيادي داشت .خانم زيبا لاهيجي و چسيتا يثربي هم صحبت كردند كه چون در سخنراني اشان حضور نداشتم از محتوايش خبر ندارم.فرداي آن روز مهناز كريمي و پريوش صنيعي و خانم ميلاني درباره وضعيت ادبيات معاصر و حضور زنان در آن در يك بحث مشترك شركت كردند. متاسفانه به دليل بد حالي به اين بخش از صحبت ها نرسيدم. گويا بحث داغ بوده است.بعد از ظهر ليلي فرهاد پور گزارشي داد از وضعيت زنان روزنامه نگار در ايران كه بيشتر يك گرارش آماري و تحقيق ميداني بود و گويا به مذاق حاضران خوش آمد.
نمايش فيلم هاي مستند ميان برنامه ها را تشكيل مي داد.اين فيلم ها عمدتا درباره زنان روستايي بود كه در كنج ديار شان از نفش هاي سنتي گذشته اند و مستقل عمل مي كنند.
گمانم بتوانيد گزارش مفصل اين كنفرانس را شماره هاي آتي شهروند بخوانيد.قضاوت درباره محتواي سخنراني ها هم كه در صلاحيت بنده نيست پس آنچه مي‌ماند البته غر و لند هاي هميشگي من است اندر حواشي.
-فن بيان هنر شريفي است و آموختنش بر سنخران جماعت واجب.
-مخاطبان اين سمينار هم مثل همه ديگر برنامه هايي از اين دست كه در تورنتو برگزار مي شود و سخنراني از ايران آمده است بر دو دسته اند بلكه هم سه دسته:
دسته اول آنها كه ديرزماني است مهاجرت كرده اند و ديرزماني است رابطه زنده اجتماعي اشان با ايران قطع شده و هرچه مي بينند و مي شنوند برايشان مبهوت كننده و جذاب و جالب است.
دسته دوم آنها كه فقط از بهر مخالفت و مخالف خواني مي آيند و هميشه سخنرانان را ازاينكه چرا صداي مخالف را اينجا با خود جمع نياورده اند شاكي اند و البته بدهم نيست كه باشند . آدم از منظر آنها مي تواند يك نقطه ديد ديگر گيرم هميشه بدبينانه را هم به دست بياورد.
دسته سوم مهاجران جوان سالهاي اخيرند كه اكثرا هم دانشجويند ودانش آموخته در مدارس ينگه دنيا كه شيوه متفاوتي از بحثيدن را عادتشان مي دهد. اين گروه سطح توقعشان از سخنران فراتر از ارائه اطلاعات خام و گزارشي است . دنبال استدلال و تحليل مي گردند و بحثي را كه از اين اصول بربتابد سخت تاب مي آوردند. اين گروه معمولا اگر چيز دندان گيري در سخنران نيابند يا بيرون از سالن معاشرت ميكنند يا در قسمت بحث و گفتگو از سخنران مچ گيري مي كنند.
البته يك گروه ديگر هم هستند كه به دليل قلت گاه از قلم مي افتند و آن گروهي است كه سن وسال گروه اول را دارد و خلق و خوي گروه سوم و حساسيت گروه دوم. كمند و چون در ناياب.
- سالن سيصد نفره روز اول كمي كمتر از نيمه پر(واحد اندازه گيري را داري؟!) و روز دوم حدود يك چهارم جمعيت داشت. بعضي خرده گرفتند كه چراجمعيت كم است و بعضي ديگر هم گفتند كه در يك گردهمايي اين چنين همين تعداد هم بسيار است. بالخره ما نفهميديم كدامش روال معمول است.
به قول خانم لاهيجي كنفرانس اين دو روز براي آنها كه دنبال بحث هاي مطالعات زنان هستند ممكن است چيز زيادي نداشته باشد چرا كه فارغ ازبحث هاي خيلي جدي اكادميك بود ولي احتمالا براي آنها كه تصويري پانوراميك از وضعيت امروز زنان ايران مي‌خواهند يا به دنبال دستمايه اي براي تحقيق مي‌گردند حرفي براي گفتن داشته است.
و از آن به نظرم دلپذيرتر جرقه‌هاي بود كه زده شد.صابره و ليلي و ديگراني از تجربه مهاجرت و تاثيرش بر زنانگي‌اشان گفتند. آخ كه اگر اين قصه‌ها سرباز كنند…!

Friday, November 5th, 2004

مقاله آقاي فرخفال درباب غربت و زمان . براي کساني که با مقوله ادبيات و ادبيات غربت و زمان درگيرند کلي حرف دارد.

Friday, November 5th, 2004

اين هم يک ژنراتور مولد چرت پرت .راست کار دوستان مثلا پست‌مدرن ايراني که از توليد عبارات نامفهوم حظ وافر مي‌برند.اين لينک رااز وبلاگ سلمان گرفته‌ام.
البته اگر عبارت bullshit genarator را گوگل كنيد بازهم از اين ژنراتورها پيدامي‌كنيد.

Friday, November 5th, 2004

ديشب تلويزيون سي‌تي‌وي خبر داد که روز سوم نوامبر يعني روزي که نتيجه انتخابات درآمريکا اعلام شده‌است بازديد کنندگان سايت اداره مهاجرت کانادا ناگهان از ۲۰هزار بازديد کننده در روز که ميانگين هميشگي‌اشان بوده رسيده به ۱۵۰ هزار بازديد کننده که حدود ۲۵درصد از آمريکا بوده‌‌اند.
متاسفانه لينک اين خبر را نتوانستم در وبسايت تلويزيون سي‌تي وي پيدا کنم ولي به جان خودم(برهان قاطع جهت وثوق خبر!)با گوشهاي خودم شنيدم و آمارش راهم روي صفحه تلويزيون ديدم.سوالم اين است که يعني واقعا براي بعضي‌ها يپيروزي بوش اينقدر ناگوار است که ولو شده در حد يک سرزدن به سايت مهاجرت کانادا به فکر مهاجرت بيفتند؟ يعني چي؟ يعني آمريکاي بوش اينقدر غيرقابل تحمل است؟يعني زندگي درسايه بوش و کري اينقدر با هم فرق مي‌کند؟

Wednesday, November 3rd, 2004

sideways را ديدم. فيلمي است براي دوستداران داستانهاي ساده ،ريتم ملايم،فضاي آرام و طنز روزمره. دوستداران مي ‌ورزي ( و نه ميخوارگي) احتمالا به مذاقشان خوش خواهد آمد.داستان اول تا آخر ميان مزارع انگور كاليفرنيا مي‌گذرد. با كمي اغماض مي ‌شود گفت به سالن سينما رفتنش مي‌ارزد. نويسندگان شكست خورده خوش‌خوراك ممكن است با شخص اول فيلم همذات پنداري كنند.