بایگانی December, 2004

Friday, December 31st, 2004

امسال مسلمان‌ها و لامذهبهاي زيادي برايم تبريک کريسمس فرستادند. پرسيدم از چه رو؟ گفتند هر بهانه‌اي براي شادماني محترم است. اين را آذرکياني شاعرگفت.بعضی ها هم که رگ ایرانیتشان خیلی گل کرده بود گفتند:هه! خودت را به آن راه نزن. خوب می دانی که این در اصل تولد مهر بوده و مسیح چکاره است و از این حرفها! حال این که اصولا تبریک گفتن تولد یک موجود افسانه ای با این شورو تاب از چه روست؟ لابد برای بعضی ها جالب است. وقتی بچه بودیم از فکر اینکه عمو نوروز بیاید و شبانه گوشه ظرف سمنویمان را انگشت بزند قند توی دلمان آب می شد.
اما اين هفته خودم سال نو ميلادي را به خيلي ها تبريک گفتم.براي ما که در بلاد کفر زندگي مي‌کنيم و اموراتمان با ژانويه و فوريه مي‌گذرد سال نو تبريک گفتن معني مي‌دهد. بد هم نيست آدم سالي چند بار بهانه داشته باشد براي آغاز. يکي دو تا سال نو.ماشالله اينجا هم که هميشه خدا سال نو يک قوم و طايفه‌اي هست.به اينها اضافه کن سالگرد تولد خودت و مثلا سالگرد ازدواج (واسه آنها که محترم است) و يکي دو تا سالگرد ديگر. سالگرد ازدواج مامان بابا. سالگرد رفتن اين و آن. سالگرد مهاجرت. سالگرد بالغ شدن. سالگرد.سالگرد.سالگرد.

Friday, December 31st, 2004

نشنال جئوگرافی عقب نشینی کرد.مزه می ده. خیلی هم مزه می ده.

Wednesday, December 29th, 2004

برای شصتمین بار جهت اطلاع پسرک عجولم که حوصله نمی کند صفحه ثبت نام روزنامه نیویورک تایمز را تا به آخر بخواند و نیز سایر خوانندگان از این دست عرض میکنم که مطالب روزنامه هایی مثل نیویورک تایمز و واشنگتن پست و شبیه آنها که برروی وب قرار داده شده است مجانی است و نیاز به خریدن ندارد.فقط برای استفاده از آنها باید یک ثبت نام مجانی بکنید . درواقع یک فرم را که حاوی اطلاعاتی راجع به خودتان است پر میکنید و به عنوان یک مشترک مجازی یک نام کاربری و رمز عبور دریافت میکنید.در واقع پیشاپیش بهای استفاده از مطالب روزنامه را با دادن اطلاعات خودتان که برای آنها بسیار با ارزش است پرداخته اید. اطلاعاتی از قبیل اینکه کجا زندگی می کنید و به چه مباحثی علاقه مندید و آگهی های روزنامه تا چه حد به دردتان میخورد یا نمی خورد.یک بار که ثبت نام کنید بعد از آن کامیپوتر شما شناسایی می شود و دفعه بعد بدون هیچ واسطه ای به صفحه مورد نظر وارد می شوید.

Tuesday, December 28th, 2004

غم انگیز است. سوزان سونتاگ امروز در نیویورک درگذشت. جهان بدون او و امثال او از آنچه هست زشت تر خواهد بود.
اولین آثاری که از سوزان سونتاگ به فارسی ترجمه شده مجموعه مقالات او درباره عکاسی در مجله عکس به قلم فرزانه طاهری است و نیز مقالاتی درباره خاطره نویسی که در شماره ده و یازده فصلنامه زنده رود ویژه خاطره نویسی به قلم احمد اخوت ترجمه شد.
بعد از آن بود که دیگران هم شروع کردند به ترجمه کردن از او.
این زن را خیلی دوست داشتم. غمگین شدم.

Tuesday, December 28th, 2004

با اين فرض اوليه که مد بازتاب حال و هواي هر زمانه‌است،نگاهي بيندازيد به مقاله‌اي که‌هفته پيش در نيويورک تايمز منتشر شد درباره رابطه مد و سياست در سال ۲۰۰۴ .
نويسنده مطلب مدعي شده که به همان نسبت که مردم آمريکا در سال ۲۰۰۴ محافظه کارتر شده‌اند به لباسهاي محافظه‌کارانه دهه پنجاه هم بازگشت کرده‌اند.البته مطلب کمي کلي گويانه است و خيلي دقيق نيست ولي يک حقيقت را تاييد مي‌کند که مد در اين چند سال اخير به سرعت دارد به سمت و سويي مي‌رود که زيرآب تمام تلاشهاي مديست هاي دهه هشتاد را مي‌زند. مديست هايي که شاخصشان کلوين کلاين بود و چالش اصلي‌اشان طراحي لباسهاي فارغ از جنسيت ( يونيسکس) . همزمان با افول تئوري هاي فمينستي دهه هفتاد و هشتاد امروز ديگر کسي آن تي شرت هاي گشاد و شانه‌هاي بزرگ را که پستي بلندي‌هاي بدن را پنهان مي‌کرد و تمايزهاي اندام زنانه و مردانه را بي‌اثر مي‌ساخت ،نمي‌پسندد.
حالا پاشنه‌هاي بلند دوباره بازگشته‌اند. برخلاف دوران نوجواني‌ما که عشقمان کفش‌هاي يقر آديداس و نايک بود و حتي توي مهماني هم دست از سرکفش‌هاي ورزشي‌امان برنمي‌داشتيم نوجوانهاي حالا برسرپوشيدن‌ پاشنه‌هاي هرچه بلندتر باهم رقابت مي‌کنند.
ملغمه عجيبي است . سليقه‌هاي بشدت متناقض و متفاوتي در جهان مد خودنمايي مي‌کنند که بيش از هميشه بلاتکليفي اين هنر صنعتي شده را بروز مي‌دهند. هنري که هنرمندانش آنقدر کلمه سکسي را تکرار کرده‌اند که حالا با واکنش منفي و دلزدگي مصرف کنندگان مواجه شده‌اند و راه چاره را در عقب گرد ديده‌اند.
درغيبت و غربت صداي فمينيستهايي که واضع نظريه‌هاي متعادل برابري جنسيتي هستند،محافظه‌کاران موقعيت را بل مي‌گيرند و جهان ناگهان پر از طنين نوستالژي فاستوني انگليسي و کت و دامن ‌بوکله شانل مي‌شود.گيرم که جين‌‌هاي تنگ و چسبان را قاتق اين تصويرمتين و سنگين و خانوم‌وار کنند. اما دست آخر تصوير آن جين رنگ و رو رفته به پاشنه‌هاي تيز و سرپنجه‌هاي باريکي ختم مي‌شود که صاحبش را اگربه ترد و نازکی سنجاقکی نباشد از قدم زدن مطمئن و استوار بر روي زمين محروم مي‌کند و او را همچنان نيازمند بازويي براي تکيه زدن نگاه مي‌دارد.

کاش کسي حوصله کند اين مطلب را به فارسي ترجمه کند.

Tuesday, December 28th, 2004

گمانم اولین مصاحبه مطبوعاتی کاوه میرعباسی ،مترجمی که این روزها بیشتر به خاطر ترجمه آثار جدید پلیسی و نیز آثاری از ادبیات اسپانیا می شناسندس چندان برای ایشان خوش خاطره نباشد. این مصاحبه را من زمستان سال 79 به سفارش سپیده زرین پناه برای روزنامه دوران انجام دادم. مصاحبه مفصلی شد و برای اینکه در ستون کنار صفحه جا بگیرد بسیاری از اطلاعات داده شده در آن را حذف کردم . این حذف و اضافه ها قدری به طول انجامید و تا بیاید مصاحبه آماده بشود و مدتی هم در نوبت چاپ بماند روزنامه تعطیل شد و آن مصاحبه هرگز منتشر نشد. یکی دو سال بعد اقای میرعباسی تمام آن صحبت ها را تقریبا بی کم و کاست در گمانم جایی در ویژه نامه های همشهری معروف به همشهری دو بازگو کرد. مصاحبه آشکار کرد که با مترجم خوش سلیقه ای طرف شده ایم که گرچه به نسبت سن و سال و شاید به واسطه وسواس دیر دست به کار شده است ولی نسبت به کاری که می کند آگاهی دارد و حوزه کارش را می شناسد (مقوله ای که نزد مترجمان ایرانی زمانه ما متاسفانه کمیاب است).در همان مصاحبه آقای میرعباسی از نویسندگان و آثاری نام برد که هرگز اسمشان را نشینده بودم و گویا از بزرگان ادبیات پلیسی بودند.در ضمن در همان مصاحبه ایشان تاریخ ادبیات اسپانیا تا پیش از قرن بیستم را نیز مروری کرد که نشان می داد در ادبیات این کشور مدتها مداقه کرده است. گمانم یکی از معدود مترجمان زبان اسپانیایی در ایران باشد که بسیاری از اهل فن بر امانت و توانایی اش صحه می گذارند.
یک چیز دیگر هم در آن جلسه که برای مصاحبه با ایشان رفتم برایم جالب بود و آن اتاق کار ایشان بود که بر خلاف بسیاری از اهل قلم ایرانی نشان از یک لایف استایل ( فارسی این اصطلاح را شما را به خدا بسازید!) مشخص و سابقه دار داشت. یک اتاق کار بسیار کلاسیک و خوش ترکیب.آنها که با اهل قلم ایرانی معاشرت داشته اند می دانند که بسیاری از حضرات شلختگی را با لایف استایل عوضی می گیرند.( در این میان شاید نجف دریابندری یک استثنا باشد).
خوب حالا همه این صغرا کبراها را چیدم که توجه اتان به مقاله گزارش گونه ایشان در روزنامه شرق جلب کنم که از آن جور مطالب روزنامه ای خوشخوراک است. مطلبی است درباره تصویر کتابخانه در داستانهای پلیسی. برای آنها که تعلقات خاطر آکادمیک به ادبیات دارند این گزارش می تواند جرقه ای باشد برای اینکه بروند دنبال خواندن مطالب بیشتر در این حوزه . برای خوانندگان عادی و علاقه مندان ادبیات هم گزارش جمع و جور بامزه ای است که توجه آنها را به جنبه دیگری از حضور اشیا و عناصر در یک داستان پلیسی جلب می کند.
سلیقه آقای میرعباسی را در انتخاب آثاری که برای ترجمه دست می گیرد می پسندم.

Tuesday, December 28th, 2004

یک دسته شوید. یک دسته گشنیز. یک دسته جعفری. کمی تلخون خشک. برگ های سبز تره فرنگی. سبزی پاک شده. شسته. آبکشیده. خرد شده.
بوی سبزی تازه فضای خانه را پرکرده است. مامان نرگس جایی همین نزدیکی هاست.

Wednesday, December 22nd, 2004

وبلاگ سيبيل طلا را نازلي مي‌نويسد .نازلي از نسل مهاجراني است به صورت خانواداگي و در نوجواني به کانادا آمده است. دختر خروشان و هوشمندي است.
وجه تسميه وبلاگش هم جالب است. اين کرک پشت لب دوران نوجواني هم از آن چيزهاست که حسابي اسباب خنده نسلهاي بعد خواهد شد وقتي بدانند که ما براي برداشتن اين سبيلهاي کذايي چه معضلاتي داشتيم!

Wednesday, December 22nd, 2004

پريروز که بالخره کانادا شد و هوا رفت روي منهاي سي ناگهان همه‌جا حرف از سامان دادن خيابان‌خوابها شد. درست همان موقع که صحبت از سامان دادن کارتون خوابها در روزنامه ‌هاي پايتخت ايران است. گويا پديده خيابان خوابي در تورنتو هم خيلي داستان قديمي نيست چون معلوم شد هنوز برايش قانون درست حسابي هم ندارند. از جمله اينکه اخيرا از شهروندان نظر سنجي کرده‌اند که آيا بايد در تورنتو هم مثل نيويورک خيابان خوابي را غيرقانوني اعلام کرد؟

Wednesday, December 22nd, 2004

اينجا خبري نيست جز برف و پديده سايکو کريسمس.آدمهايي که براي خريد کريمسمس حالتهاي رواني از خودشان بروز مي‌دهند. برسر پيداکردن جاي پارک ماشين با هم مي‌جنگند.اجناس مغازه‌ها را از هم مي‌قاپند و راديو تلويزيون و روزنامه‌هايي که بهشان توصيه مي‌کنند زود بروند فرودگاه که توي ترافيک پرواز گير نکنند،براي خريد هول نزنند، به بي خانمان‌ها و فقيرها کمک کنند و…
پريروز يک برنامه تلويزيوني داشت به آقايان ياد مي‌داد که اگر مي‌خواهند براي يارشان لباس زير هديه سال نو بخرند چه نکاتي را بايد در نظر داشته باشند. يک دفعه به ذهنم رسيد که اگر يک مردي توي ايران بخواهد براي زنش لباس زير بخرد چطوري بايد اين کار را بکند؟ مردها را که در لباس زيرزنانه فروشي راه نمي‌دهند! فکر مي‌کنم بهترين راهش اين است که اينجور مغازه‌ها وبسايت راه بيندازند و از طريق فروش الکترونيک اين کار را بکنند. اين طوري مشکل مردهاي خجالتي هم حل مي‌شود.

Friday, December 17th, 2004

دیشب سریال«کارآموز»تمام شد.دانالد ترامپ خداوندگاربسازبفروشی در آمریکا برای استخدام مدیر پروژه هایش یک مصاحبه شغلی چند هفته ای ترتیب می دهد و از میان ده شانزده نفر که وارد این مسابقه شده اند یک نفردر نهایت بازی رامی برد.البته نتیجه بازی کاملا واقعی است .طرف با حقوق قابل توجهی به استخدام ترامپ در می آید.هر هفته این آدمها باید در یک پروژه کوچک با یکدیگر کار و مشارکت کنند و در عین آنکه رقیبند همدیگر را حذف کنند. این سریال فصل دومش را پشت سرگذاشت و تماشاگران زیادی هم دارد.
من مشتری این برنامه نبودم و نیستم. اصولا از این سریال های به قول معروف رئالیتی شو خوشم نمی آید. بدجوری مصنوعیتش توی ذوق می زند.
به هرحال دیشب که دیگر برای دو سه روزی از درس و مشق فارغ شده بودیم با آقای همسر یک نگاهی به فینال این برنامه انداختیم. .دست آخرهمین قدر دستگیرمان شد که به قول آقای همسر همان جنگ گلادیاتورهاست.فرقی با آن ندارد. انسانیتی هم در کار نیست. قرار است رقیبت را با تحقیر کردن تحصیلاتش و راه رفتن روی اعصابش و نمایش های احساساتی و حرافی و امتیاز گیری از نقطه ضعفهایش شکست بدهی.ترامپ با آن مدل موهایش که میگویند خودش هم میداند اسباب جک است در نقش خدای ثروت و بیزنس و پول و مدیریت آن بالا نشسته و این اجازه را دارد که با داوطلبان با تحقیر حرف بزند.
به نظرم ترامپ مظهر و نماد خوبی از تازه به دوران رسیدگی در مقیاس های بزرگش است.از ظاهر محافظه کار که هیچ وقت از کت شلوارهای سورمه ای و کراوات ابریشمی صورتی و آبی فراتر نمی رود تا آپارتمان های زراندود وچندین هزارمتری برفراز آسمان نیویورک .نظام مالیاتی البته این آدمها را وا می دارد که بخشی از پولشان را برای فعالیت های غیر بیزنسی و مثلا فرهنگی خرج کنند ولی دست آخر تازه به دوران رسیدگی این آدمها(حتی دوست دختر طرف هم مد روز است.سبزه است با پستانهای درشت.اگر بیست سال پیش بود امکان نداشت بشود در کنار چنین آدمهایی یک زن سبزه موسیاه دید)به شدت مورد علاقه و توجه عامه مردم است.بیزنس به سبک ترامپ.حرف زدن به سبک ترامپ. آپارتمان سازی به سبک ترامپ. برج 69طبقه وسط لاس وگاس برپا کردن به سبک ترامپ. دل و روده زمین را بیرون ریختن و به هم دوختن به سبک ترامپ.
خدا را شکرهنوز مدل مو به سبک ترامپ محبوب مردم نشده است!

Friday, December 17th, 2004

یک زمانی اواسط دهه شصت وقتی خواهر کوچک من به دنیا آمده بود یادم که غریبه ترها که می آمدند دیدن برایمان بنت قنسول می آوردند. همان گیاهی است که گلش درست همشکل برگش است با این تفاوت که رنگش قرمز است.این دخترکنسول خانم یک زمانی خیلی توی گل فروشی های ایران مد بود.
گمانم اگر یک روزی برگردم ایران «دختر کنسول» برای همیشه منو یاد کریسمس بیندازد .سرسرای ورودی همه ساختمان ها پر از بنت قنسول شده اند. این گیاه نماد کریسمس و پاپا نوئل است چرا که رنگهایش دقیقا رنگ های سنتی کریسمس است. سبز و سرخ تند.کاش می دانستنم وجه تسمیه اش در زبان فارسی چیه؟

Friday, December 17th, 2004

این روزها هرجا می روی در کافه و خیابان مردم وقتی می خواهند از آمریکا حرف بزنند می گویند:jesus land.
نمی دانم منشاش از کجاست فعلا که همسایه جنوبی را رسما به مسیح آباد می شناسند.

Friday, December 17th, 2004

اين دوهفته تعطيلات را وقت دارم که دست کم پنج رمان بخوانم براي درس ترم بعد که درباره ادبيات فرانکفوني در مغرب( کشورهاي شمال غرب آفريقا شامل تونس و الجزاير و مراکش) و نوشتار زنانه است.از ميان اين نويسندگان زن شمال آفريقا فقط آسيه جبار را مي شناسم . بقيه را هيچ . تا ترم شروع نشده بايد از هرکدام از اين چهار پنج نفر دست کم يک صد صفحه‌اي خوانده باشم. بعد قرار است درباره صداي زنانه و نوشتن از تن زنانه و ازاين چيزها حرف بزنيم. استاد، بانويي مراکشي-کانادايي است ودر ضمن مديربرنامه دوره ليسانس هم هست.اين درس را از روي کنجکاوي گرفته‌ام.آخرترم نتايج حاصل از ناخنک زني‌ام را اعلام مي‌کنم.
(رمان خواندن با اعمال شاقه هم از آن حرفهاست ها!)

Wednesday, December 15th, 2004

یک زمانی حسن محمودی در آخرین شماره های روزنامه مرحوم عصرآزادگان چیزی نوشت به این مضمون که نویسندگان می نالند که کسی رمان نمی خواند و داستان نمی خواند و …در حالیکه باید به آنان گفت وقتی واقعیت زندگی روزمره که در خبرها و روزنامه ها منعکس می شود از آنچه بر روی نیمکت راحتی آپارتمان شما و در اعماق تنهایی روشنکفرانه انتان میگذرد جذاب تر است دیگر چرا انتظار دارید که خواننده داشته باشید.
نگاهی به این خبر بیندازید.به درد ستون ماده خام رضا قاسمی میخورد.خورشید خانم هم برای داستانش یک عنوان خوب انتخاب کرده است:از گل نازک تر.

Tuesday, December 14th, 2004

گوگل با غول ترین کتابخانه های جهان قرارداد بست. عشق است. مارا با دربستن و راز بازنگفتن آزردند. در حیرتم که عذاب الیم آیندگان چه خواهد بود؟

Sunday, December 12th, 2004

بعضی وقتها یک سوالهای پرت و پلای عجیب و غریبی به ذهن آدم می آیند که مثل خوره می افتند به جانت و نمی گذارند به کار و زندگی ات برسی و مشق هاتو بنویسی.خداییش بیرون کردنشان از ذهن هنراست. مثلا یک سوالی مثل این:
اگر از سمت چهارباغ بالا به محوطه ورودی سی وسه پل وارد شوید. قبل از اینکه بدنه اصلی پل شروع بشود همان وسطهاکف زمین روی آسفالت یکی دو برگ چنار نشسته اند و همانجا ماندگار شده اند.پیداست وقتی هنوز آسفالت تازه و داغ بوده برگها به زمین نشسته اند و همانجا زمین گیر شده اند. نقششان بر سطح آسفالت زندانی شده است. میخواهم بدانم هنوز هم آنجا هستند یا اینکه با یک آسفالت نو جاکن شده اند و ناپدید؟

حالا جواب این سوال به چه درد می خورد ؟ خدا داند!

Thursday, December 9th, 2004

چه سال عجيبي!کساني رفتند.کسي دارد بعد از بيست و پنج سال از سفر باز مي‌گردد و ديروز هم که تازه‌نفسي از گرد راه رسيد. قبيله مامان بازهم بزرگ مي‌شود.به خاطر اين نورسيده بايد زنده بود و زنده ماند و زندگي ساخت.اين نورسيده‌ها بدجوري آدم را دلبسته زندگي مي‌کنند.
اما از آن عجيب‌تر احوال خود آدم است.من براي اولين بار رسما خاله کودکي شده‌ام.از همه ديدني‌تر(که البته من به دليل بعد مسافت نمي بينم) احوال پدرومادرم است که براي اولين بار پدربزرگ و مادربزرگ شده‌اند( نمي‌خواهد آن شعر شيطنت‌بار اخوان ثالث را يادآوري کنيد،خودم بلدم.هيچم ازش خوشم نمي‌آيد. درمورد مادربزرگ‌هاي امروزي هم ديگر صدق نمي‌کند).همه اينها کمي عجيب است. اولش کمي ناخوشايند است.ولي بعد باز هم عجيب است.
انگار همين ديروز بود که عروسکهايمان را ميچيديم و بازي ميکرديم. دو تا عروسک پسر يک شکل داشتيم.مثلا دوقلو.کچل. مال من لباسش سبز بود.مال بهرنگ آبي.حالا بهرنگ يکدانه راست راستکي‌اش را دارد و من ديگر نمي‌توانم گاهي وقتها براي اذيت کردنش عروسکش را ميان خارو بوته‌هاي گل‌سرخهاي باغچه بيندازم.عروسکش نازه! عزيزه!ملوسه! تازه اصلا هم کچل نيست. يک خروار موي سياه دارد.
يک اتفاقي افتاده. ديگر نمي‌توانم مثل پنج سال پيش نسبت به بچه‌ها بي‌اعتنا و حتي متنفرباشم( که بودم). هميشه خواهرزاده‌هايي در جهان هستند که آمدنشان آدم را به خيلي چيزها موظف مي‌کند. به بودن. به ماندن. به نيستي را با سماجت انکارکردن. به ساز زندگي را سخت ساز کردن.

Monday, December 6th, 2004

ديده‌ايد برف روي زمين راه برود؟ انگار زني که دامن حرير جمع کند و خرامان برود.گاه بدود. درست مثل آن يکي زني که در کوير راه مي‌رود و دامن شنينش (مثل سيمين يا زرين) زمين جارو مي‌کند. سبک است و تيز مي‌رود. ما نديده بوديم. بديديم.

Friday, December 3rd, 2004

بعضي‌ها همين جورکه چراغشان توي خانه ياهو روشن است به آدم گرمي مي‌دهند. مثل نيمه شب که بي خوابي به سرآدم مي‌زند و چراغ روشن خانه همسايه به آدم گرمي مي‌دهد.آن وقت اين بعضي‌ها هميشه کنار اسمشان يک چيز دلگرم کننده دارند. يک چيزي که بوي زندگي مي‌دهد.مثلا اين يکي که مي‌داني الان سرکارش توي خيابان «بيي» وسط بيزنسي‌ترين و پول‌بازار ترين خيابان تورنتو نشسته و اينجور اعلام وضعيت کرده:« صرف چاي با مرباي آلبالوي مامان‌پز».

Thursday, December 2nd, 2004

خوب. دو تا امتحان دادم از هولش در آمدم. اگر ده روز دیگر هم دندان روی جگر بگذارم و به جای اینکه بیایم اینجا هی چیز بنویسم مشقم را تمام کنم خیلی هنر کرده ام.
یک کتاب دارم می خوانم درباره اینکه چطور یک بند مطلب (دقیقا یک پارگراف ) را از سر به ته برسانیم. بامزه است نه؟ اینکه آدم یک کتاب بخواند که یاد بگیرد چطور یک بند بنویسد. البته روش این کار در متن فرانسوی و انگلیسی با هم متفاوت است. این را ازمطالعه مشق های آقای همسر فهمیدم. کسی می داند که آیا چنین آیین نگارشی در مورد نوشتن یک بند نوشته در زبان فارسی جایی تدوین شده یا نه؟

دیگر اینکه احتمالا حافظه ام دارد معیوب می شود و ورزش می خواهد. هم نام کارخانه ویران شده اصفهانی را اشتباه نوشتم و هم کتاب ایزابل آلنده را. کارخانه ویران شده نامش «زاینده رود » است و کتاب آلنده هم «از عشق و سایه ها » . ممنون از آرش و خاطره برای تذکر دادن. راستی از این دست افشاگری ها درباب میراث رو به نابودی اصفهان اگر می خواهید باید بروید سراغ وبلاگ آرش . از او مطلع تر گمانم نباشد .

دیگر اینکه به زودی لینک وبلاگ آقای امیر مهدی حقیقت را در کنار صفحه خواهم گذاشت. آقای حقیقت مترجم است و دروبلاگش دغدغه های معادل یابی کلمات و سایر مسائل ترجمه را بازگو می کند. وبلاگ خوبی است. مشهورترین ترجمه ایشان کتاب مترجم دردهای جومپا لاهیری است که تقریبا همزمان با ترجمه مژده دقیقی منتشر شد . شخصا چون احوال خانم دقیقی را در ترجمه می دانستم آن را خواندم . بعد از دوستان شنیدم که ترجمه آقای حقیقت هم خوب است. این هم از آن وقتها است که وقتی از یک کتاب دو سه ترجمه منتشر می شود آدم یک جایی غافل می ماند.

درحاشیه مطلبی که درباره فرانکفونی نوشته بودم دوستی به نام آقای ترکنژاد مطلب خوبی به انگلیسی نوشته اند که ترجمه اش میکنم و اینجا میگذارم.(حالا هی بگویید کامنت چیز بدی است!)

دست آخر اینکه هوا اینجا خیال سرد شدن ندارد. دسامبر آمده ما هنوز یک برف ندیده ایم. این دیگر چجور کانادایی است؟ راستی این رسانه های کانادایی هم این روزها خفه کردند ما را از بس که به مناسب سفر جرج بوش به کانادا رفته اند توی نخ اینکه بدانند چه فرقی با آمریکایی ها دارند. یک دوست کانادایی میگفت که سابقه نداشته که بحث تفاوت میان کانادا یی بودن و آمریکایی بودن اینقدر در کانادا بالا گرفته باشد. می گفت ما اصلا به چنین چیزی هیچ وقت توجه نمی کردیم .گویا بزرگترین صفتی که برای خودشان برمیشمارند مسالمت جویی و ظرفیت بالای همزیستی با دیگران است.

راستی! اندر بابا مشاغل جدید در ینگه دنیا : مشاور ریخت و ظاهر. راهنمای اینکه چگونه به عنوان مشاور سرو وضع مشغول به کار شوید!