بایگانی January, 2005

بچه یا تیکه میلیون دلاری؟

Monday, January 31st, 2005

چند روز پيش روزنامه شرق در خبري درباره جوايز گلدن گلاب نام فيلم million dollar baby را به « تيکه مليون دلاري» برگردانده بود.
برايم سوال است که چرا اين يکي معني را براي کلمه برگزيده است؟ آيا مترجم اين خبر فيلم را ديده و باز هم به اين نتيجه رسيده که اين کلمه بهترين انتخاب براي ترجمه اين نام است؟ يا اينکه بدون ديدن فيلم به صرف اينکه فيلم هاليوودي است و سوانک هم همه جا در لباس بوکسوري در تبليغات فيلم ظاهر مي شود نتيجه گرفته که البته بازيگر زن هاليوودي را در يک فيلم جز تيکه و جيگر و خوشگله جور ديگري نمي توان خطاب کرد.
ولي از شوخي گذشته اين فرض دوم که طعن و کنايه است و فاقد اعتبار واقعا دوست دارم روندي را که منجر به گزينش اين معنا شده بدانم. يادم است وقتي فيلم هواردزاند با بازي اما تامپسون و سرآنتوني هاپکينز در اوايل دهه نود جوايز اسکار را درو کرد بسياري در مجلات سينمايي عنوان فيلم را کلمه به کلمه ترجمه کردند و چيزهاي خنده داري از تويش درمي‌آمد. آن موقع البته گريزي از اين اشتباهات نبود. اينترنت نبود. فيلم ها با تاخبر به دست منتقدين و نويسندگان سينمايي مي رسيد . اما امروز ديگر اين هيچ کدام اين عوامل نمي تواند دخيل باشد.
شايد هم من اشتباه ميکنم و ترجمه درست اين نام همين باشد. به گمانم سوانک در اين فيلم حکم فرزند ايست وود را دارد. دختري که به جاي دختر گريزپا و ترک پدر کرده ي ايست وود آمده و با آموختن بوکس از او زندگي تازه اي مي ‌يابد و دست آخر هم ايست وود با دست خودش جان «عزيزکش» را مي ‌گيرد. او بچه ميليون دلاري ايست وود است. بچه اي که در آخرين مسابقه يک ميليون دلاري اش بازي را به حريف نابکار واگذار مي‌کند.
سوانک در تمام فيلم و به خصوص از لحظه‌اي که ايست وود مي پذيرد عليرغم دختربودنش بهش بوکس ياد بدهد يک بوکسور است فارغ از جنسيت . اين عنواني که مترجم براي فيلم برگزيده به نظرم به شدت با حال و هواي فيلم که فارغ از نگاه جنسيتي است منافات دارد.

Monday, January 31st, 2005

دم و دستگاه وبلاگم را عوض کردم. اما خفه خون گرفتنم ازاين رو نبود.
کوس مي‌زنند. کوس «اسمش را نبر»!. چه کنيم بااين بدصدا؟ يکي بگويد آيا غائله مرگ به پا مي‌کنند تا به تب راضي‌امان کنند؟ يا آنکه راستي سر خون و خونريزي دارند؟ آن وقت اين ميان تکليف ما چيست؟ طومار امضا کنيم؟ به خانم آذرنفيسي نامه بدهيم که بگوييم صدايت را بلند کن؟ کاميونيتي اورکات راه بيندازيم؟ برويم دم کنسولگري آمريکا تظاهرات کنيم؟ آن وقت چي؟ اينجوري اسمشو نبر نمي‌آيد؟ ما تمرين وحدت مي‌کنيم؟خوب چي؟ بگوييد ديگر؟ حالا مثلا ما جريده نويس. شما منتقد . شما روشنفکر. هاي جماعت روشنکفر! چرا صدايتان در نمي‌آيد؟

Sunday, January 23rd, 2005

هر آدميزادي يک رگ خوابي دارد و يک کليد واژه‌اي براي افسون شدن.افسونگر من هرآن چيزي‌است که از پاريس سالهاي ميان دو جنگ جهاني‌ مي آيد.

ديروز خدمت جناب مودلياني شرفياب شديم.حالشان خوب بود. جملگي بانوان گردن کشيده هم بودند.سرسلامتي داديم. سلام رساندند.
آمديم منزل، چشمان محزون و پوست مخملي آن بانوي اشراف‌زاده لهستاني از نظرمان محو نمي‌شد. از فرط خوشي غصه‌امان شده‌بود.

Sunday, January 23rd, 2005

يک دوست دارم که اينجا معلم زبان است و به سال اولي‌ها فرانسوي ياد مي‌دهد.هميشه مي‌گويد هروقت شب خوابيدي و صبح پاشدي و يادت آمد که ديشب همه توي خوابت فرانسوي حرف مي‌زدند معني‌اش اين است که تو ديگر دراين زبان ورزيده شده‌اي.
ديشب توي خوابم همه انگليسي حرف مي‌زدند. من در خواب با دختري که غذا مي‌فروخت دعوايم شد و به انگليسي دعواي مفصلي با دختر کردم. معني‌اش اين است که انگليسي‌ام خوب شده؟ ولي من اصلا چنين حسي ندارم!
اي خدا! چي مي‌شه يه خواب فرانسوي هم ببينم؟

Sunday, January 23rd, 2005

تصويري از اين آخر هفته برفي تورنتو از فتوبلاگ سام جوانروح. راستي سام چند هفته پيش از طرف جميع بلاگر هاي تورنتو به عنوان بهترين وبلاگيست تورنتوي بزرگ برگزيده شد.
ساختماني که در عکس مي‌بينيد اگر اشتباه نکنم دانشکده هنر دانشگاه تورنتو است. خداييش خيلي بي‌ريخت است.خوب شد مدرنيسم افراطي ورافتاد.

Friday, January 21st, 2005

کسي تعريف ميکرد از دوستي که سالها پيش در زمستان کالگري دچار سوختگي پوست ناشي از باد يخي (يخباد؟) شده بود. ديروز تقريبا فهميدم منظور طرف چي بود. اول متوجه نمي‌شوي که پوستت دارد مي‌سوزد. احساس ميکني که فلزخيلي سردي را روي صورتت گذاشته‌اند .مثلا يک اتوي خيلي خيلي يخ کرده. بعد احساس ميکني سوزن سوزن مي‌شود.يک قدم آنورتر رسما دارد مي‌سوزد و تازه وقتي پوستهاي اطراف لبت آنقدر خشک مي‌شود که نمي‌تواني فکت را به آساني حرکت بدهي و لبهايت را ديگرحس نمي‌کني يک دفعه دوزاري است مي‌افتد که اوه! واقعا دارم مي‌سوزم.و همه اينها در فاصله گذر از عرض خيابان رخ ميدهد. خوشبختانه ورودي مال نزديک است. يادت باشد صورتت را بپوشان! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ولو اینکه بهش عادت کرده باشی و دیگر چندان آزارت ندهد.

Friday, January 21st, 2005

قصه طبيعت از آن قصه‌هاست که هرچه مي‌شنوي نامکرر است. درياچه يخزده نديده بودم. ابهتي دارد براي خودش!آخر مگر مي‌شود اينقدر سردو سفيد و يخزده و اينقدر زيبا؟!

Wednesday, January 19th, 2005


منظره میز کارم

خانه گیبسون که اگر شنبه بود دود دودکشش هم نمایان بود

Wednesday, January 19th, 2005

actually!پناه برخدا ! بعد از دوسال اول بار بود که دیشب صدای ساختمان را که از فرط سرما منقبض می شد می شنیدم. مثل این بود که با چکش فولادی محکمی روی بلوک سیمانی بکوبند. دوستی گفت از شدت سرما سنگ و کلوخ سیمانی تکان می خورند.صدای مهیبی داشت. یاد اوصاف زلزله افتادم. شما هم شنیدید؟

Wednesday, January 19th, 2005

«بچه میلیون دلاری» را دیدم. چیز نمی شود گفت. پیشنهاد میکنم این فیلم غم انگیز را ببینید. کلینت ایست وود است دیگر و همان آدم تنهای پشیمان که باز هم همان پشیمانی را به بار میآورد و بار تلخی زندگی اش را خودش بر دوش می کشد.

Monday, January 17th, 2005

دیشب جایی مهمان بودیم. صاحبخانه تعریف می کرد که دختر هفت ساله اش را روزهای شنبه مدرسه ایرانی می فرستد که فارسی یاد بگیرد و هر روز که دخترک به خانه می آید از او درباره حروف تازه ای که یاد گرفته میپرسد. هفته پیش از دختر پرسیده باباجان این هفته چه حرفی را یاد گرفتی؟ کودک گفته است : حرف سین. بابا گفته باریکلا بابا جان! مثل چی؟ کودک با لهچه انگلیسی گفته است:مثل کروکودیل.

Saturday, January 15th, 2005

موسسه فرهنگی رویش دست به کار جمع آوری حافظه اصفهان شده است.توضیحش در وبلاگ آرش هست.اگر چیزی در چنته دارید خست نکنید. و خاطراتتان را با دیگران سهیم شوید.اشخاص معتمدی هستند. آقای قدرخواه بسیاری از شعرهایش را با الهام از این عکس های قدیمی می سرود. از جمله یکیش که برای من خیلی جالب بود عکس عروسی پدرو مادر همسرش خانم ناهید دایی جواد بود در سالهای دهه اول یا دوم هزارو سیصد . فکرش را بکنید عکس یک عروسی از مثلا سال هزارو سیصد وهژده. آن وقتها که توی عروسی ها از پرتقال و نارنگی ها ی توی سینی منار می ساختند.و قطاب های یزدی را روی سر هم رج می کردند .
سالهایی که خاله خان باجی ها با چارقدهای سفیدشان هنوز وحشتنزده به دوربین نگاه می کردند.
حافظه به تله افتاده در دام عکس و نوشته و فیلم چیز غریبی است!انگارموجود ذاتا فنا پذیری را به ابدیت محکوم کنند.ببین چه رنجی می برد حافظه ای که مشمول مرورزمان نشودو فراموشیدن(درست است؟) نداند.

Saturday, January 15th, 2005

تماشای این کنسرت را امشب از دست ندهید. آگهی تجاری هم ندارد.به قول محمد مجیدی آقامون راجرزواترز هم تشریف دارند همراه با سایر عزیزان.
این شبکه های کابلی و تلویزیون های پلاسمای غول پیکر(موسوم به هوم تیاتر) سالی یکبار برای چنین وقتهایی جذابیت پنهان بورژوازی را به رخ می کشند.

Thursday, January 13th, 2005

بعضی روزها گفتنی ها را دیگران می گویند.
مثل این یکی که چه جانی می کنیم این زخم را چال کنیم.
مثل این یکی که من هم شاهدش بوده‌ام.
مثل این یکی که من هم.
مثل این یکی که

برای زهرمار شدن بس است .نه؟
(بعضی لینک ها نقل از لینکدونی حسین درخشان است)

Monday, January 10th, 2005

ما دیر رسیده بودیم
گرسنه و تشنه
سفره خالی شده بود
و صاحب خانه به خواب رفته بود
پاورچین به آشپزخانه رفتیم
گربه ای سیاه برای آخرین بار
ته مانده بشقاب ها را می لیسید
هیچ کس نمی داند ما چگونه وارد شدیم
وچگونه بیرون رفتیم
حتی آن گربه سیاه

کیوان قدرخواه این شعر را «مرگ » نامیده بود. آقای قدرخواه دیروز رفت.هفته پیش هم یک آقای کیوان دیگر رفت. قدرخواه شاعر اصفهان بود و آقای مهندس کیوان معلم موسیقی بسیاری از بچه ها ی اصفهان.
من عصبانی ام. خسته شدم از بس آدم هایی رفتند که جانشینی برایشان نیست. خسته شدم از بس آمدم اینجا و مرثیه خواندم. خسته شدم از بس که هرچه آنها می روند ما هی در جا می زنیم و هاج و واج می مانیم وهمچنان در گورستان ها پرسه می زنیم.

Sunday, January 9th, 2005

این وبلاگ صوتی خوب هم دستپخت علی آقا است که پیشنهاد می کنم ازآن غافل نشوید.موسیقی سنتی ایران است .به شکلی دل انگیز.

Sunday, January 9th, 2005

گل مريم جانم قربان شکلت! حرف حساب ندارم بنويسم.يعني دارم بنويسم ولي از ديشب توي بغضم. زمين تنيس روبروي پنجره‌ام را يک تابلو زده‌اند که مي‌خواهند جمع کنند و برج شانزده طبقه بسازند. اينجوري خانه گيبسون و آن دودکش دودناکش از منظره‌ اتاقم حذف مي‌شوند. اينجا هم شده تهران. چپ و راست برج از زمين در مي‌آيد. چه کسي فکرش را مي‌کرد فسقل زمين تنيس روبرو را هم بي‌نصيب نگذارند.
راستي پريروز اولين جلسه ادبيات مغرب برگزار شد. استاد گرد‌وقلنبه بامزه‌اي است. با اين که اسم و فاميلش کاملا فرنگي است ولي لباس پوشيدنش کاملا مطابق سليقه عربي است. سالها پيش وقتي اولين تاتي‌ها را مي‌کردم که مثلا ترجمه کنم زنده‌ياد احمد ميرعلايي بهم گفت،هرکس که نيت ترجمه ادبيات غرب مي‌کند دو چيز را بايد خوب خوانده باشد:انجيل و تورات و ديگري افسانه‌هاي يونان و روم.
پريروز خانم اشميتز همان اول کار رو کرد به بچه‌ها و گفت: خوب شما که اين درس را گرفته‌ايد چند نفرتان قرآن را خوانده‌ايد! از ميان جمعيت يازده نفري کلاس فقط چهارنفر مسلمان يا مسلمان‌زاده‌ در جمع بودند. به بقيه اکيدا توصيه کرد ترجمه فرانسوي قرآن را از کتابخانه امانت بگيرند و بخوانند اگر مي‌خواهند از ادبيات مغرب سردربياورند.
اين هم يک مدلش است.

Saturday, January 1st, 2005

پارسال این موقع گرفتار حضرت ولتر بودم و خانه نشین.امسال گفتیم برویم سال تحویل فرنگی ها را تماشا کنیم.مترو گرفتیم و رفتیم سوی مرکز شهر. توی قطار که نشسته بودیم یکباره متوجه شدم که سایر مسافران قطار که اکثرا هم جوان بودند همگی به طرز مشکوکی یکی یک بطری نوشابه یا آب معدنی در دست دارند. یکی دیگر بود که یک بطری اب معدنی به یک دست و نوشابه دست دیگرش بود.یکی دیگر معلوم نبود چرا کوکاکولایش سرخابی بود.داشتم فکر میکردم که این همشهری های بنده خدا در این سرما چه لب تشنه اند که بوی الکل خورد به مشامم.فهمیدیم که آهان! از آن لحاظ!

درحاشیه:در این بلاد مصرف مشروبات الکلی در ملا عام ممنوع است و جریمه دارد.