بایگانی February, 2005
Monday, February 28th, 2005
يک کتاب ديگر خواندم از ليلا صبار(به کسرصاد) فرانسوي-الجزايري که چندان چنگي به دلم نزد.اسمش به فرانسه هست la Seine etait rouge به فارسي مثلا ميشود:«رود سن سرخ بود». داستان درباره سه جوان فرانسوي،فرانسوي-الجزايري و الجزايري پناهنده به فرانسه است که سي سال بعد در دهه نود قضيه کشتار الجزايريها در ۱۷ اکتبر۱۹۶۱ در خيابانهاي پاريس را مرور ميکنند. کتاب بيشتر شبيه يک فيلمنامه است . روايت تکه تکه و نقطه ديد آدمهاي مختلف،فرانسوي. الجزايري. به قول استادمان همه اين کارها رمان اورژانساند. رمان موقعيت. احتمالا سي سال ديگر فقط ارزش جامعهشناختي و تاريخي دارند تا ادبي. من نميدانم اين مقالهنويسهاي دانشگاهي هم واقعا کار بهتري ندارند که گير ميدهند به کالبدشکافي تک تک اين قصههاي ريز و درشت؟ اين ادبيات پسااستعمار دست کم از نوع فرانکفونش يواش يواش دارد خيلي کسالتبار ميشود. بهتر است يک تکخال رو کند وگرنه پاک نااميد ميشوم.
راستي فرانسويها هم امسال همه جايزه درشتهاي اسکار خودشان راکه بهش ميگويند سزار دادند به يک آقاي عرب نام به اسم «کشيش». دوستان پاريسنشين لطفا اگر فيلم اين آقا را ديدهاند يک ندايي بدهند!
کتابگرد | یک حاشیه »
Saturday, February 26th, 2005
بقچه لینک | No حواشی »
Friday, February 25th, 2005
این کلمه را سال قبل که مک گینتی میخواست نخست وزیر استان انتاریو بشود زیاد به کار می برد البته به شکل قید آن هم درمورد سیستم بهداشت و پزشکی که باید تغییر کند.اما این روزها اگر این واژه را به گوگل بدهید اولین چیزی که بهتان می دهد وبسایت سریال تلویزیونی« کدبانوان درمانده» است که سخت محبوب واقع شده و به شدت این واژه را گل دهن مردم انداخته است.
کلمات | No حواشی »
Friday, February 25th, 2005
بقچه لینک | No حواشی »
Friday, February 25th, 2005
ميخواهم چيزي درباره دفيله مد سه چهار هفته پيش جان گاليانو براي ديور بنويسم و همين طور دفليه پرسرو صداي تازهنفسي به نام الکساندرمککويين که صحنه دفيله را با الهام از هريپاتر بدل به صفحه شطرنج کردهبود. ولي راستش وقت ندارم. همين قدر بگويم که چهرههاي ماري آنتوانتي با پسزمينه اندي وارهول که گاليانو -اين ديوانه کبير!ـ براي نمايش لباس اوت کوتور (فارسياش چي ميشه؟)بهار ۲۰۰۵ ديور انتخاب کرده بود يکي از بهترين کارهايش بود هرچند که هنوز به پاي ديوانه بازي هاي اوايل دهه نودش نميرسد. اين انگليسي مراکشي تبار پاريس نشين جنون و هنر را يکجا دارد.
وشيوهاي که مک کويين براي نمايش لباسهايش برگزيده بود هم بسيار بديع بود. بيشتر شبيه يک نمايشگاه کانسپچوال آرت (هنر مفهومي؟) بود. نکته مهمش اين بود که ميان کيفيت و بدعت طراحي تنپوشها(نميشود گفت لباس چون بسياري از اين طرحها واقعا قابل پوشيدن نيستند فقط نمايشياند.)از طرفي و کيفيت نمايش از طرف ديگر توازن خوبي برقرار بود و هيچ کدام بر ديگري نميچربيد يا سنگيني نميکرد.
مي دانم که در ايران شبکه اف تيوي قابل دريافت است که به نظر من شبکه مزخرفي است .تمام احساسات فمينيستي آدم را با آن شعار ابلهانه اش که ميگويد جواهرالماس بهترين دوست زنان است تحريک ميکند ضمن اينکه هيچ اطلاعات کامل و جامعي درباره دفيلهها نميدهد.درحاليکه در دنيا شبکههاي ديگر مخصوص مد هستند که درباره تاريخ مد و تاثيرات و پيامدهاي اجتماعياش هم حرف ميزنند. دفيلهها را نقد ميکنند و از منظر جامعه شناختي و هنري درست مثل يک نمايشگاه هنري به آن نگاه ميکنند. البته نه خيلي غليظ.با کاوش محدودي که کردهام به نظرم رسيدهکه اصولا نقدنويسي براي مد مثل هر اثر هنري ديگر،هنوز جوان است و جاي کار دارد.منتقدهايي که در رسانههاي پرتيراژ مينويسند يا جلوي دوربين ميروند هنوز جرات ندارند واکنش انتقادي نشان بدهند و فقط تعريف و تمجيد ميکنند يا حداکثر همان را که از دهن طراح قاپيدهاند لفت و لعاب ميدهند. صداهاي کاملا مخالف هم که اصلا شنيده نميشود مثل صداي سبزهاي طرفدار محيط زيست که به بازگشت ظفرمندانه پوست و چرم به عرصه مد در يکي دوسال گذشته شديدا اعتراض دارند ولي اگرگوشهاي تيزي نداشته باشي صدايشان را نميشنوي.
القصه جايي اگرتوانستيد ماري آنتوانت به روايت گاليانو ( که روي فرش نقش سنندج راه ميرود) يا مهرههاي شطرنچ مک کويين را ببينيد. نمايش هاي قشنگياند!
خير سرم کار دارم. چقدر رودهدرازي کردم.
بته جقه | یک حاشیه »
Friday, February 25th, 2005
عدس سبزهام را خواباندم.عجيب طنين اين واژه-سبز- با ياد مامان نرگس عجين شده!
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Monday, February 21st, 2005
بقچه لینک | 2 حاشیه»
Monday, February 21st, 2005
کلمات | 2 حاشیه»
Saturday, February 19th, 2005
اگر دقت کرده باشيد به اين صفحه يک بخش «مايهها» افزودهام. پايين هر مطلبي هم آوردهام که در کدام مايه است. براي اينکه بعدها جستجوي مطالب براي خودم آسان شود.
يکي ديگر از کارهايي که ميخواهم بکنم اين است که بعد از اين ميخواهم هراز گاهي چيزهايي در مايه «سوغاتي» بنويسم. دروغ چرا؟ کدام ما هستيم که از فرداي برگشت از سفر به فکر سوغاتيهاي سفر بعدي نباشيم؟ فرنگيها يک کلمه دقيق براي سوغاتي دارند. بهش ميگويند souvenir يعني که من ياد تو بودم. اين روزها ديگر مثل دهههاي قبل سوغاتي بردن آسان نيست. يادم است که سال ۱۳۶۳ برابر با ۱۹۸۴ بود که عمويم ـ يادش بهخيرـ براي من و خواهرم از پاريس يکي يک دست لباس مخمل کوبيده مدل چارلستون سوغات آورد. لباس روي باسن و نه روي کمر بسته ميشد و هنوز در ايران يک سالي مانده بود تا دامنهاي پليسه چارلستون و آستين هاي سرخود سرو کلهاش پيدا شود.
اما حالا ديگر به يمن فروشگاههاي زنجيرهاي و بازارهاي سرشار از جنس و نزديک بودن بزرگترين و ارزان ترين مرکز خريد دنيا به ايران يعني امارات عربي ديگر سوغاتي بردن کار آساني نيست. اينجوري آدم بايد بيشتر تخيلش را به کار بيندازد تا يک سوغاتي کاملا شخصي براي عزيزانش ببرد. دوست دارم گاهي اينجور فکرها را با خوانندههاي وبلاگم تقسيم کنم. پس اين يکيش:
يک خاله دارم که حال و هوايش گاه از دخترش که دوست صميمي من است دخترانهتر و رمانتيکتر است.اين خاله نشاني بهترين شکلات فروشيهاي تهران و مشخصات جديدترين و آخرين عطرهاي دنيا را هم خوب بلد است. حالا فکر کنيد که وقتي آلبوم تازه مايکل بوبله که بعضيها ترانههاي عاشقانه و سبک آوازش را با فرانک سيناترا مقايسه ميکنند، منتشر ميشود ياد چه کسي ميافتيد؟ مسلما همان خالهاي که عاشق عاشقانهترين فيلمهاي دنياست و جدو آباد همه هنرپيشههاي مرد خوشگل دنيارا ميشناسد.
«چيزها»ي ژرژ پرک را خواندهايد؟ بازنويسي يا بازخوانياش براي من ميشود:«سوغاتيها».
بته جقه, زندگی دوگانه اینانا, سوغاتی, کوچ | 3 حاشیه»
Thursday, February 17th, 2005
چند وقت پيش در روزنامه دانشگاه تورنتو خبري خواندم ولي متاسفانه نتوانستم لينکش را پيداکنم.خبر حاکي از آن بود که در دانشگاهي در بريتيش کلمبيا دستشويي و توالت مخصوص و مجزا براي اشخاصي که جنسيتشان مشخص نيست تاسيس کردهاند.کساني که در مرحله تغيير جنسيت به سر ميبرند يا به هر دليل وضعيت جنسيتي سرراستي ندارند و در هر دو دستشوييهاي مردانه و زنانه با مشکل مواجه ميشوند. اين موضوع از اين جهت مهم است که جامعهاي حقوق اقليتي با وضعيت جسماني خاص را به رسميت بپذيرد. همانطور که حقوق معلولان را با اختصاص تسهيلات حملونقل و آبريزگاههاي مخصوص پيشتر به رسميت شمردهاست و با در نظر گرفتن اين نکته که دوجنسيتيها معلول يا بيمار نيستند و احتمالا در آينده حتي در اقليت هم نخواهند بود.
زندگی دوگانه اینانا | 2 حاشیه»
Wednesday, February 16th, 2005
بزرگترين غصه کاناداييها اين روزها اين است که هاکي بي هاکي.ميان بازيگران حرفهاي هاکي و فدراسيون برسردستمزدها دعواست و در نتيجه از اناچال خبري نيست. اناچال کانادايي ها حکم بوندس ليگاي آلمانها يا ليگ آزادگان(درست گفتم؟) مملکت خودمان را دارد.حالا با توجه به اينکه تنها گرميبخش زمستانهاي طولاني ساحل شرقي و بارانهاي ساحل غربي( براي آن دوستي که از ونکوور براي من حاشيه ميزند و شاکي است که کانادا فقط سرماي تورنتو نيست) همين ليگ هاکي است، غيبت بازيها غصهبزرگي است به دل کانادايي جماعت عاشق يخسري و کتک کاري روي يخ ( يک بار به يک دوست کانادايي گفتم شما کانادايي هاي خونسرد چرا روي يخ اينقدر کتک کاري ميکنيد؟ گفت همه مزهاش به همان است!)
اين مسئله آنقدر مهم است که حتي اخبار مربوط به اختلاس صدميليوني دلاري در کبک را تحت تاثير قرار ميدهد و در صدر اخبار مينشيند.البته عجيب هم نيست وقتي بدانيم که نيمي از کارمندان شبکههاي تلويزيوني کانادا در غيبت ليگ شغلشان را از دست ميدهند. شرکتهاي تبليغاتي چربترين معاملاتشان را ميبازند و اين مسئله حتي روي قيمت دلار کانادا تاثير ميگذارد.
تورنتو, کوچ | 3 حاشیه»
Tuesday, February 15th, 2005
برای آنها که دوست دارند خودشان را از چشم فرنگی ببینند: مروری در بخش کتاب این هفته نیویورک تایمز بر کتاب تازه ای درباره ایران نوشته کریستوفر دو بلگ خبرنگار اکونومیست در ایران به نام “دربهشت شهدا” که البته ترجمه دقیق و تحت الفظی اش می شود” در باغ نسترن شهیدان” یا “در باغ گل سرخ شهیدان” .
ار مرور کتاب برمی آید که دوبلگ در این کتاب یکی دومحور اصلی را در زندگی ایرانیان در تهران امروز در نظر داشته: اهمیت عاشورا و امام حسین درفکرو فرهنگ ایرانی. ” تعارف” به عنوان تمثیلی از پیچیدگی مسایل نزد ایرانی و باور عمومی ایرانی ها به دست داشتن انگلیسی ها در همه توطئه ها و دسیسه ها.
نویسنده این مطلب به خوانندگان آمریکایی اش می گوید که با خواندن این کتاب آن تهران و ایرانی را خواهید دید که انتظارش را ندارید.
زندگی دوگانه اینانا, کتابگرد | No حواشی »
Monday, February 14th, 2005
پروژه “دروازه ها” اثر کریستو و ژان کلود سرانجام پس از بیست و پنج سال فراز و نشیب در پارک مرکزی نیویورک اجرا شد. این زوج همان هایی هستند که ساختمان راییشتاگ در برلین را پس از بازسازی و پیش از بازگشایی در پارچه نقره ای بسته بندی کردند . بسته بندی پل نوف یا همان پل عشاق پاریس از کارهای دیگر آنهاست.دروازه ها برای شانزده روز باغ بی برگی بوستان مرکزی نیویورک را به پرده های زعفرانی مزین می کنند.هفت هزار و پانصد دروازه .در طول سی هفت کیلومتر با صرف هزینه بیست و یک میلیون دلاری که تماما از جیب زوج هنرمند خرج شده است. این بزرگترین اثر هنری دست بشر است که تا بحال در جایی نصب و به تماشا گذاشته شده است.
فیلمش به اندازه کافی مهیج است.
از آن وقتها است که آدم فکر میکند:آخ ! کاش گذرنامه کانادایی داشتم.فقط شانزده روز است .گذر از دروازه ها ی زعفرانی!

زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, February 14th, 2005
حدود یک ماه پیش همزمان با سوگندریاست جمهوری بوش تجمع اعتراضی ده بیست دانشجو در دانشگاه یورک منجر به درگیری با پلیس شد.می خواستم درباره اش گزارش گونه ای بنویسم که فرصتش دست نداد. بهمن کلباسی زحمتش را کشیده و برای قاصدک گزارشی نوشته است.
نمی دانم چرا اینقدر حساسیت های این چنینی در دانشگاه یورک زیاد است. پارسال هم دانشجوی یهودی ضد صهیونیسم رابه صرف دردست داشتن بلندگوی دستی و به بهانه واهی ایجاد سرو صدا گوشمالی سختی دادند و برایش حکم دادند که حتی اگر پایش را در اراضی دانشگاه بگذارد به عنوان متعدی به حریم دیگران دستگیر خواهد شد. آش آن قدر شور بود که وقتی پسرک به دادگاه شکایت برد حکم صادره فورا لغو شد.
اگر بتوانید فیلم این درگیری را ببینید متوجه می شوید که چقدر حلمه پلیس به ده دوازده تا دانشجو بیجا و عجیب بوده است. و البته عکس های دو روز بعد که تالار مربوطه به نشانه اعتراض به حضور پلیس لبریز از دانشجو شد را هم ببینید.
رسانه ها هم پوشش نسبتا کاملی به قضیه دادند. اصولا رسانه های کانادایی هرجا که از پلیس خطایی سربزند بیشتر رغبت نشان می دهند که حاضر باشند و کند و کاو کنند.نمی دانم این را باید به حساب وظیفه رسانه ایشان گذاشت یا رندی ژورنالیستی .یا شاید هم هردو.
تورنتو, کوچ | No حواشی »
Friday, February 11th, 2005
تلویزیون سی بی سی آخر شبهای زمستان یک برنامه نیم ساعته پخش می کند به نام زد.حسن بزرگ این نمایش این است که پنج دقیقه یکبار چرت آدم را با آگهی پاره نمی کند.اصلا آگهی میان برنامه ندارد. برنامه شامل نمایش فیلم های کوتاه کارگردانان جوان از سراسر دنیا( از ایرانی ها هم زیاد پخش می کند) و اجرای موسیقی گروه های گمنام در استودیوی سی بی سی در ونکوور است. به جز لباس مجری دکور برنامه هم هر شب عوض می شود و فضای انتزاعی و شیوه اجرای مجری همه آلوده به وهم وسایه و خیال است. فیلم های کوتاهی که نمایش داده می شود از آن دست فیلم های مورد علاقه معترض ها. طرفداران حفظ محیط زیست. ضد والت مارتی ها. ضد کمپی ها. طرفداران آزادی مصرف علف و حشیش جات و خلاصه همه آنهاییست که خودشان را یک جورهایی در اقلیت می بینند.اما نکته جالب این است که زد در باشگاه وبی اش چهل هزار عضو دارد و اینکه چنین برنامه ای درکشوری با جمعیت سی ملیونی این همه طرفدار دارد خیلی معنی ها می ده.
مجری زمستان گذشته این برنامه دختر سیاهپوستی بود که تا آخرین ماههای آبستنی اش جلوی دوربین می آمد و با شکم برآمده اش درباره مواد و سکس و غیره حرف می زد .برای من خیلی جالب بود. این برنامه برای آنها که همیشه پانک ها و متال ها و معترض ها و … را از بیرون و به چشم موجودات خطرناک نگاه می کنند می تواند جذاب باشد .چون یک جور آرام و بی ادعایی وارد جهان پرتخیل آدمهایی می شود که یک جور مخصوص خودشان ( و نه حتی متفاوت ) فکر میکنند و زندگی می کنند و ادعایی هم ندارند و برای خودشان هستند دیگر.
داشتم فکر می کردم که اگر رسانه های ایرانی هم شبی نیم ساعت یا هفته ای یک صفحه از رسانه اشان را به «متفاوت ها» می دادند قائله خیلی از رجزخوانی ها و ننه من غریبم بازی ها و هیاهوهای بسیار برای هیچ ختم می شد. بعضی ها همه رنگ و رویشان را از اقلیت بودن می گیرند. وقتی آینه ای _بگو رسانه ای _ در برابرشان بگذاری تازه معلوم می شود کی راستی راستی متفاوت است . کی نیست. کی چکاره است.
زندگی دوگانه اینانا, کوچ | 3 حاشیه»
Tuesday, February 8th, 2005
این هم ترانه ای از فیلم closer
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, February 8th, 2005
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, February 8th, 2005
این دو نوشته از نارنج و خورشید خانم را بخوانید.من هم از این درگیری ها دارم. راستش کمتر دارم. شاید دلیلش این است که به خودم قبولانده ام که برمی گردم . حالا اگر یک لحظه این فرض بدیهی شده را ملغی فرض کنی همه چیز همانقدر لج آورمی شود که این دو دوست گفته اند.
زندگی دوگانه اینانا, کوچ | No حواشی »
Monday, February 7th, 2005
امروز سرکلاس حرف از کالیگولای کامو بود. بچه ها از اجراهایی که دیده بودند حرف می زدند. یادم افتاد به آن اجرای کالیگولا در ویرانه های تخت جمشید در جشن فرهنگ و هنر شیراز که کاریک گروه تئاتری گویا چک یا لهستانی بود و نقش کالیگولا را دو بازیگر اجرا میکردند و در تمام چند ساعت نمایش یکی بر کول دیگری سوار بوده است تا شخصیت دیوانه -هییولای کالیگولا را جلوه نمادین بدهد.طبیعتا این نمایش را ندیده ام. از پدرم و دیگران درباره اش شنیده ام و عکسش را در مجله روکی دیده ام . به استاد گفتم.باورش نمی شد در ویرانه های تخت جمشید چنین نمایشی چنان اجرایی داشته است.خودم هم باورم نمی شد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, February 7th, 2005
این که می گویم حکم کلی نیست فقط حاصل یک مشاهده هر روزه در متروی تورنتو است: اکثریت مردان ایرانی را درتورنتو از دو چیز در ظاهرشان می توان شناخت: اول پس گردن که معمولا اصلاح نکرده و تیغ نزده است. دوم کفش های ظریف سبک ایتالیایی دوخت ایران که نسبت به میانگین کفش های بد قواره و بد دوختی که مردم در این دیار می پوشند یک سرو گردن بالاتر اند ولی یک جور ناامید کننده ای واکس نخورده و رها شده اند.
بته جقه, کوچ | یک حاشیه »
Friday, February 4th, 2005
گروهی از بچه ها یک وبلاگ ضد جنگ راه انداخته اند به زبان انگلیسی. اگر می توانید به انگلیسی دوکلام حرف حساب بنویسید.برایشان بنویسید.توضیحش اینجا در وبلاگ خورشید خانم هست.
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Thursday, February 3rd, 2005
راستی جماعت!
سامانه(سیستم)حاشیه زنی وبلاگم مجهز به ابزارهای نظارت استصوابی شدهاست! کفری نشوید که درجا منتشر نمیشود. شما بفرستید ایشالله چاپ میشود!
(عین این کارمند تحریریهها که میخواهند یک نفر را آنور خط از سر واکنند!)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, February 3rd, 2005
اين ترم يکي دو تا همکلاسي دارم از جزيره موريس آمدهاند.بهشان ميگويم از جزيره موريس همين قدر ميدانم که انگليسيها يک شاه ايراني را به آنجا تبعيد کردند.
در اين رشته دانشجوياني که از سرزمين هاي مستعمره سابق فرانسه آمدهاند زيادند.وقتي با هم حرف مي زنيم از من ميپرسند شما توي مدرسه به چه زباني درس ميخوانيد؟ ميگويم فارسي.ميپرسند دبيرستان چي؟ ميگويم فارسي. ميپرسند آن وقت دانشگاه انگليسي است يا فرانسوی. ميگويم فارسي. ديگر وقتش است که چشمهاشان گشاد شود. ميپرسند کارهاي اداري را به چه زباني انجام ميدهيد؟ باز هم فارسي.
بعد از مدتي متوجه شدم که برايشان خيلي طبيعي است که زبان شفاهياشان با زبان مکتوبشان فرق داشته باشد.اينکه توي خانه به يک زبان ديگر حرف بزنند و توي مدرسه به يک زبان ديگر.ضمن اينکه يک جورهايي در ذهنشان جا افتاده که همه کارهاي جدي و رسمي بايد حتما به زبان فرانسه يا انگليسي باشد. با تعجب ميپرسند چطور ممکن است؟ ميگويم براي اين که ايران هرگز مستعمره نبوده است. اين ديگر بيشتر برايشان جاي تعجب دارد.
آسيه جبار رماني دارد به نام«لامور،لافانتازيا» که اگر بخواهم ترجمهاش کنم مثلا ميشود:عشق و نوای خیال . این رمان مشهورترین اثر اوست که در آن یک داستان خودسرشت پا به پای تاریخنگاری نبرد الجزایر با تکنیک چند صدایی روایت شده است.
یکی از این صداها یا راوی ها خود نویسنده است که کشمکش ذهنی اش را درباره نوشتن با خواننده درمیان میگذارد.کشمکش از این رو که نویسنده دارد درباره زندگی زن عرب در مغرب و گرفتاریهایش با سنتهای اسلامی میگوید ولی به زبان فرانسوی. او با این فکرکه چون به زبان زن عرب نمینویسد پس دارد به او خیانت میکند درگیر است. نویسنده میداند که خوانندهاش هرکسی در جهان خواهد بود جز جهان عرب. کتاب سرشار از عقدهگشاییها و رمزگشاییهای رابطه زنمسلمان با تنش است، این که چرا رقص شکم عربی شهوانی است و…- که به نظر من بار ادبی چندان زیادی ندارد فقط ارزش جامعهشناختی دارد- اما دست آخر همه این فاشگوییها به زبانی بیگانه از جهان داستان روایت میشود. ضمن اینکه به نظرم نویسنده مدام رعایت حال خواننده فرنگیاش را میکند تا یک چیزهایی را به او خرفهم کند و همین بعضیجاها اثر رامعیوب میکند.
همین نقص رادر کتاب خانم نفیسی هم میتوان دید. فکر میکنم وقتی خاطرات خانم عبادی در آمریکا منتشر شود جدا از موارد سیاسیاش این وجه فهماندن بعضیچیزها به خواننده فرنگی باز هم همان نقص را به لحاظ ادبی پیش بیاورد.و اصولا نگمانم هیچ اثری را که به زبان غیر جهان همان داستان خلق بشود،بتوان از چنین عیبی رهاند. چون پیش فرض نوشتن برای خواننده بیگانه با فضا همیشه رخ خواهد نمود.
تا همینجا داشته باشید. پازل ذهن من هنوز کامل نیست .وبلاگ هم که به همین زودی حوصلهاش سررفت.همین قدر بدانید که هنوز چندان جذب ادبیات زنانه مغرب نشدهام.بریم جلو ببینیم چه شود!
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Wednesday, February 2nd, 2005
بی بی سی برگزیدگان امسال جایزه موسیقی جهانش را اعلام کرد. از میانشان یک غریبه بود که صدای محزونش بدجوری آشنا زد.یاسمین لوی زاده اسراییل و از تبار یهودیان اسپانیا است.به اسپانیایی میخواند .بشنوید چقدر ملودی و خش صدایش آشناست.
زندگی دوگانه اینانا | 3 حاشیه»
Wednesday, February 2nd, 2005
این فتوبلاگ مت است. مت در تورنتو زندگی میکند. شده گاهی فکر کنید چقدر صدای یک راوی برایتان آشناست؟ یا اینکه این عکاس چقدر شبیه شما نگاه می کند؟ من این سرزمینی را که چندی است درش مهمان شده ام این شکلی میبینم که مت می بیند. یک خورده امیلی برونته. خیلی زیاد کارل سند برگ وقتی برای شیکاگو شعر میگوید.و بادسرد و یکه گی. (میخواهم بگویم تنهایی ولی تنهایی بار منفی دارد.این تنهایی بار منفی ندارد.)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »