eco
Tuesday, March 29th, 2005معرفی کتاب تازه امبرتواکو در مصاحبه با او در رادیو فرهنگ فرانسه.
یک رمان مصور شده که هنوز متنش برتصویر می چربد. نیمه مارس در فرانسه منتشر شده و درباره کودکی و خواندن است.
معرفی کتاب تازه امبرتواکو در مصاحبه با او در رادیو فرهنگ فرانسه.
یک رمان مصور شده که هنوز متنش برتصویر می چربد. نیمه مارس در فرانسه منتشر شده و درباره کودکی و خواندن است.
یک آدمهایی هستند اینجا که چنان دقیق و حساب شده افسانه مال کنون را ویران می کنند!
به اشان می گویند : movers.
acculturation
دورگه ای . دونژادی
این واژه را در متن های مربوط به ادبیات تبعید و مهاجرت بسیار می توان دید.مبنای ادبیات مهاجرت را بر دورگه گی فرهنگی نویسنده می دانند.
آدم باید خوش سلیقه باشد:
رایج ترین چیزی که مردم در ایران توی ابعاد بزرگ دستشان می گیرند و درخیابان راه می روند چیست؟ سفره یا کیسه پر از نان داغ تازه .
اینجا در این ولایت هر طرف چشم می چرخانی کسی یک بسته بزرگ بیست چهارتایی کاغذ توالت را زیر بغل زده ورهسپار است.
اولین چیزهایی که برای دیگران نوشتم که بخوانند پشت کاغذهای فاکس روزنامه اخبار بود. خبرهای سرویس اجتماعی بود . خبرهایی که صبحش خودم رفته بودم حوزه خبری اش و با سماجت بی آنکه یک خط به تلکس خبرگزاری نگاه کنم اصرار داشتم همه جزییات اعداد و ارقامش را از خودم بنویسم. برگه سفید جراتم را برای خطر کردن می گرفت. روی برگه سفید نیم ساعت برای نوشتن یک لید دو خطی یک خبر هفت خطی معطل می مانندم حال آنکه پشت کاغذهای باطله این حال را نداشت . قلم فوری راه می افتاد و صفحه فوری سیاه می شد. چند بار از تصحیح تذکر دادند که بچه های تصحیح به داروی کاغذ فاکس حساسیت دارند و لطفا روی کاغذ فاکس ننویسید. ولی من نمی توانستم چه غیر ازآن اصلا نمی توانستم بنویسم. کاغذ سفید حالم را بد می کرد. دلشوره می گرفتم.
بعدها دسته های کت و کلفت کاغذ کاهی با رنگ و روی رفته و چرکش جرات رفته را باز آورد. سفید نبود ولی کاغذ دست نخورده بود و اگر تو چرکترش نمی کردی دیگران می کردند. عذاب وجدان مزخرف نوشتن روی تن سفید درخت نبود. کاغذ یک بار قبلا ضایع شده بود. تو ضایعترش نمی کردی اگر چهار خط می نوشتی.
اوایل وبلاگ نویسی این مشکل را با صفحه سفید ویرایشگر هم داشتم.این حجم سپید پسم می زد. طول کشید تا بهش عادت کردم.برش غلبه کردم و در اختیارش گرفتم.
حالا این روند بار دیگر دارد در فضای نوشتن به زبان دیگری تکرار می شود. شروع کردن برایم سخت است. کلمات فرانسوی حالا فراری تر از فارسی ها هستند. باید مثل پروانه شکارشان کرد و تازه هی بلند بلند نفس کشید که این حس تهوع از صفحه سفید بالا نیاید. بالخره اینبار بعد از یکسال مبارزه تسلیم شدم . برگشتم به جادوی کاغذ کاهی . همه چیز را اول روی کاغذ کاهی پیاده می کنم. حالا آرامشم را باز یافتم. بعد از یک سال و نیم تازه دارم حدس می زنم که این زبان دارد زیردندانهای ذهنم نرم می شود.لامصب چقدر مقاومت کرد. شاید هم این ذهن من بود که در برابر خودوانمایی به زبان دیگر مفاومت می کرد. هرچه بود حدس می زنم دلهره اش را از سر گذراندم. حالا تبدیل به اسباب بازی دلنشین چالش برانگیزی شده است این نوشتن به زبانی که راستش دیگر به نظرم یک کمی کمتر بیگانه است.
زنده باد کاغذ کاهی!
صاحب این وبلاگ احتمالا مشکل دارد . یک روز برای تکنولوژی هورا می کشد روز دیگربرای کاغذ کاهی.
امروز صبح سری زدم به آنچه پارسال این روزها نوشته بودم. نوشته بودم که سبزه ام را گرفته ام جلوی دوربین وب کم که مامان نرگس ببیندش. امسال دیگر سبزه ام را جلوی دوربین نمی گیرم. امسال خیلی ها رفتند. کسی هم آمد. امروز بعد از هفت هشت ده ماه برای اولین بار لباس سرخ پیشکشی آقای همسر را پوشیدم . همه سال دل پوشیدنش نبود. مامان نرگس رفت. عمو سراج رفت. آقای قدرخواه رفت. مهندس کیوان رفت. سوزان سونتاگ رفت. مارلون براندو رفت.
اما من امروزجامه سرخم را پوشیدم که پیشواز عمو نوروز بروم.یاد همه آنها که رفتند به خیر. دلم به شوق دیدن آن یسنای تازه از راه رسیده می تپد. نامش« یسنا» است . یعنی سرور .یعنی جشن . روز را نو می کنیم.
برای همه آنها که زخمی به دل دارند . برای همه آنها که دورند و نزدیک.برای همه آنها که دل به آینده دارند و همه و همه روزگار نویی را آرزو می کنم.
وه که اگر نوروز نبود!
ضمنا: شما را به هرکه دوست دارید این قدر این کارت پستال های عمونوروز پیرمرد را برای یکدیگر نفرستید والا به خدا عمو نوروز ما پیرمرد نیست. مگر کتاب قصه عمو نوروز و پیرزن کانون پرورش فکری را یادتان نیست با آن کلاژهای دو ست داشتنی فرشید مثقالی. عمو نوروز ما مرد میان سالی است با ریش توپر سیاه و مویی اندک غبار نشسته ولی به هیچ روی پیرمرد نیست. حیف که من نمی دانم آن کتابم الان کجاست ولی اگر کسی این کتاب را دارد لطفا یکی دو تصویرش را اسکن کند و بگذارد روی وب که همه ببینند نمادین ترین تصویری که ازعمو نوروز ساخته شده همان عمونوروز فرشید مثقالی است و چقدر هم نازنین است. پیرمرد هم نیست !
بعضی وقتها باید برای تکنولوژی هورا کشید.
وقتی می خواهم فرانسوی بنویسم معمولا ترکیبی از چند وبسایت و نرم افزار را به کمک می گیرم. دیسک فرهنگ فارسی –فرانسه هوشیار. دیسک فرهنگ لاروس که البته برای نوشتن کمک بزرگی نیست بیشتر به درد خر فهم کردن معنی کلمات می خورد .اصولا روبر برای فرانسه آموزان فرهنگ بهتری است. در آینده اگر پولدار بشوم نسخه وبی روبر را هم می خواهم بخرم. یکی دو وبسایت خیلی خوب صرف افعال فرانسه که بهترینشان مال دانشگاهی در آمریکاست. و یک وبسایت خیلی تمیز که برای هر کلمه قطاری از مترادف ها روان می کند و میزان نزدیکی معنایشان با کلمه اصلی را هم با نمودار مشخص می کند. همه این لینک ها را به زودی در صفحه جداگانه ای می گذارم که یک جاجمع بشوند.
تازگی به این جمع یک نرم افزار نازنین هم اضافه شد که یک تنه کار همه آن پنج شش تا به جز فرهنگ فارسی فرانسه را می کند با این تفاوت بزرگ که چون در محیط ورد فعال است آدم را از این صفحه به آن صفحه پریدن آسوده می کند و همه این امکانات را به محیط ورد می آورد از نرم افزار تصحیح متن خود ورد به مراتب کاملتر است چون کبکی ها درستش کرده اند و بسیار هوشمندتر از مصحح ورد است.راستی نقطه گذاری را هم تا تصحیح می کند.
اسمش آنتی دوت است و من در این لحظه خیلی مخلص اش هستم. روی کامیپوترهای کارگاه دانشگاه سوار بود. خیز گرفته بودم که بخرم و به لطف عیدی مامان جان یک نسخه اش را خریدم به بهای 110 دلار کانادا از کتابفروشی آرشامبو در مونترال.بهش اضافه کنید هفت دلار مالیات استان کبک ( از خواص خرید کردن روی وب این است که توی انتاریو می نشینی و از کبک خرید میکنی ولی به جای 15 درصد مالیات استان انتاریومالیات هفت درصدی استان کبک را می پردازی).
این نرم افزار سرعتم را در نوشتن افزایش می دهد اما دست آخر جای هیچ معلم و البته کار شخصی که شامل خواندن و خواندن و خواندن است را نمی گیرد.چون اولا به هرحال نمی تواند کمکی به سبک نوشتن بکند و دوم اینکه هنوز هم گاهی وقتها یک جمله هایی می نویسم که به نظر خودم آخر تمیزی و شاهکار و راست و ریسی است ولی وقتی به همکلاسی فرانکفون نشان میدهم سر می جنباند و می پرسد :این جمله یعنی چی؟ و آن وقت میفهمی که شاهکاری که نوشتی اصلا برای یک فرانسوی زبان معنا ندارد.
اگر توانستم از این حضرت اجل آنتی دوت گاف بگیرم خبرتان می کنم. حتما دارد! تکنولوژی بی گاف که
نمی شود!عجالتا هورا آنتی دوت!
راستی اگر دوستی دارید در ایران که به نحوی با فرانسه نوشتن سرو کار دارد این نرم افزار سوغاتی با ارزرشی است. هرچند که کمی گران است و دیر یا زود کپی های غیرقانونی اش در بازار رضای تهران ظهور میکنند ولی فکر میکنم ارزش دارد که ما که دراین ممالک کپی رایتی زندگی میکنیم بهای درست امکاناتی را که در اختیار داریم بپردازیم و مزه اش را به دیگران هم بچشانیم.خیلی حال میدهد که آدم در تهران هم از نرم افزاری استفاده کند که از مونترال پشتیبانی می شود.
با آذر در آینه حرف زدم. چند وقتی است که برگشته ولی آنقدر گرفتار بوده که به گفته خودش حال نداشته سراغ وبلاگش برود.گفتنی ها داشت از تاجیکستان. برایش نامه بدهید بلکه همتی کند و دست کم اگر نمی نویسد فتو بلاگش را از عکسهای تاجیکستان راه بیندازد.
برای حسن که پرسیده بود چهارشنبه سوری رفتی؟ نه . نرفتم. می خواهی بگویی خاک تو سرت بگو. تعارف که ندارد . تازه برای اینکه بدون عذاب وجدان این را بگویی بگذار بهت بگویم که جمعه شب هم تئاتر بوریس ویان می رود روی صحنه و نمی روم ببینم. تازه مهمانی شنبه شب سال نو را هم شک دارم که بروم. با ملکه خانم گفتمان می کنیم خیرسرمان! مقاله دوزاری آخر ترمی می نویسیم. کلمات. آخ که هرچی می کشیم از دست این کلمات می کشیم.می خواهم بروم یلو نایف ( چاقوی زرد؟ ) که بیخ گوش قطب است . آنجا دیگر کسی با کلمات کاری ندارد.فقط بیابان است . با این تفاوت که بیابانش به جای زرد و طلایی سفیده. آنجا همین قدر که شکمتو سیر کنی بس است. احتمالا با یک جهش معکوس یکسره شاعر می شوی. سیامک وقتی می خواست رمان اولش را بنویسد یک سال آمد اصفهان ( آمد نه. رفت. اینجا که اصفهان نیست.) تبعیدی خانه باباش. بعدش یکهو شکفته شد.. باید رفت تبعید .یلو نایف خوبه؟ آقای همسر رفته نیواورلئان . می گوید نئواورلئان خوبه. می گوید مثل خرمشهر است. من که خرمشهر را ندیده ام. من فعلا فکر می کنم اگر یلو نایف کتابخانه داشته باشد خوبه. چرا این اینانا هه نمی گذارد من هر چی دلم می خواهد بنویسم؟
از آخرین باری که در خانه تحت امر خودم مجردی زندگی کردم چهار سال می گذرد. پریشب داشتم به مناسبی در انتظار گودو را مرور می کردم. در خانه خودم بودم. قرار نبود جابه جا شوم. قرار نبود جایی بروم. آقای همسر نیست . رفته سفر. من هی می خواندم و هی هیچ کس نمی آمد. هی هیچ کس به خانه بر نمی گشت . من هم قرار نبود جایی بروم. هی مثل دی دی وگوگو به خودم می گفتم پاشو برو جایی . ولی هی هیچ جا نمی رفتم. جایی نداشتم بروم. توی خانه ام بودم. چه انتظار وحشتناکی . که هی مشغول کارت باشی به انتظار آنکه کسی بیاید که باهم چایی بخورید و هی آن کس نیاید. وقتی قرار است کسی بیاید مقطعی هست. فصلی هست برای تمام کردن درس . برای تمام کردن کار. برای رفتن سر فصل بعدی . وقتی کسی نمی آید دیگر مهم هم نیست که چه ساعتی به رختخواب بروی و درچه ساعتی روز بعد را شروع کنی. عجب دایره ای که تا پیش از این نبود و نمی دانم کی دهان باز کرد و دربرم گرفت. آنها که منتظر امام زمانند چه حوصله ای دارند!
پریروز خود خود دی دی و گوگو شده بودم. گمانم بکت هم طفلی گرفتار این دایره های بسته شده بوده .
دارم پیرو همان بحث خاطره و هویت در رمان ملکه خانم یک کتاب می خوانم درباره هویت نزد نویسندگان فرانسه زبان مغرب.درست همین روزها هم هست که شاهرخ تندرو صالح دارد درباره ادبیات مهاجرت ایرانی در روزنامه شرق می نویسد . آکادمیسین ها ادبیات فرانسه زبان شمال آفریقا را زیر مجموعه ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید و از این دست می دادند و اینطور که من زیر و رو کردم کتابهای زیادی با محتوی نظری ادبیات مهاجرت هست که در آنها تقریبا تمام فرآیند این نوع ادبیات در پسرمینه تاریخی و فرهنگی و اجتماعی اش نسبت به موقعیت های جغرافیایی مختلف بحث شده است.نمی دانم اقای تندرو صالح دسترسی به چنین منابعی داشته یا نه. نمی دانم وقتی خانم تیره گل درباره ادبیات مهاجرت ایرانی می نویسد این تئوری هارا لحاظ می کرده است یا نه( که احتمالش خیلی زیاد است ) بنابراین سوال من این است که چرا بعضی از ما فکر میکنیم خودمان اولین کسی هستیم که داریم در این وادی حرف می زنیم؟
پ .ن : آقای فرخفال لطف کردند و نشانی یکی از تازه ترین نمونه از خروار کارهای خوبی که در این زمینه شده است را برایم فرستاده اند.می توانید به فهرست مطالبش در اینجا یک نگاهی بیندازید .(از کاتالوگ کتابخانه یورک روی وب خیلی خوشم می آید با اینکه بعضی وقتها اطلاعاتش کمتر است ولی درمجموع خوشدست تر و پاکیزه تر از کاتالوگ کتابخانه دانشگاه تورنتو است)
همکار کانادایی آقای همسر اسم دخترش را که تازه به دنیا آمده گذاشته:summer . احتمالا فقط یک کانادایی می تواند چنین اسمی روی بچه اش بگذارد.
خیال ندارم امروز را تبریک بگویم. گمانم آنچه برسر آدمی می رود مرد و زن ندارد.برابری یکی اش هم این است که روزها زن و مرد ندارند.
می گویند یکی از جلوه های برابری تحول زبان و تغییر واژه ها و حذف و زایش عبارات است.
پس بگذار از خودمان شروع کنیم:
از این عبارت «شما مردها را هر کاریتان کنند» بیزارم
خیلی وقت است حذفش کرده ام. هیچ چیز جز حقارت گوینده پشتش نیست.
چند وقتی احتمالا این وبلاگ به روز نخواهد شد چون پایان ترم نزدیک است و طبق معمول تازه آخر ترمی دست آدم می آید که چی به چی است.دارم با یا یک خانم دیگر سرو کله می زنم . ملکه مقدم نویسنده ای باز هم از الجزایر که بعد از آسیه جبار مورد توجه ترین صدای زنانه مغربی ها در میان غربی هاست.یک رمانی دارد به نام “زن ممنوع” که درباره زنی است که پزشک است و با شنیدن خبر مرگ دوستش یاسین به روستای زادگاهش در جنوب الجزایر باز می گردد و در آنجا با ونسن فرانسوی آشنا می شود که بعد ازگرفتن یک کلیه از یک زن الجزایری آمده که این سرزمین را ببیند.متعصب های روستا مانع طبابتش می شوند و او اندکی بعد روستا را ترک می کند. تم هویت و خاطره و بازیابی هویت از طریق جستجوی خاطرات و … موضوعی است که قرار است درباره اش بنویسم.تم اصلی را دوست دارم. برویم ببنیم تکلیف این خانم با هویت سازی از طریق بازیابی خاطرات چیست.
امروز سرکلاس بدجوری از دست خودم عصبانی شدم. نام کتاب فاکنر را به فرانسوی نمی دانستم و به انگلیسی هم یادم نمی آمد. برایم خیلی طبیعی بود که اسم کتاب «خشم و هیاهو » باشد و سایرین هم بدانند که نام این کتاب به فارسی چیست. هنوز بعد یک سال و اندی آنجا ها که فکرش را نمیکنی فارسی غلبه می کند. خیلی وقت است به این نتیجه رسیدم ولی سعی می کنم به روی خودم نیاورم که بعضی شاهکارها را باید به زبان اصلی بخوانم اگر میخواهم در بحث های سرکلاس کم نیاورم. و وقتی یک چنین وقتهایی یادت می افتد که تو این موضوع مورد بحث را در این زبان مورد بحث نمی شناسی می خواهم از زور عصبانیت خفه شوم. آدم نمی داند اینجور وقتها مترجم جماعت را درود بفرستد یا لعنت کند. بعضی آنقدر خوبند که یادت می رود نویسنده زبان مادری اش یک چیز دیگر بوده است. بعضی آنقدر بدند که از خیر خواندن اثر می گذری و به این ترتیب شاید برای همه عمر از داستانی و غافله ای جا می مانی.
براي پيمان و ديگران که پرسيده بودند از کجا ميتوانند کتاب «پرترههاي اصفهان» را پيدا کنند: صفحه اين کتاب در وبسايت کتابفروشي ساقي که گويا فروشنده اصلي کتاب است. برخلاف تصورم خيلي هم گران نيست.
فکر کنم همین را برای پدرم سوغاتی ببرم.جدا هم سوغاتی خوبی است برای دوستداران عکس های قدیمی. احتمالا اگر این عکسها را نشان مامان فخری بدهم(مادربزرگ پدری) حتما یک هفت هشت تا آشنا پیدا می کند.
این مادربزرگ روزی را که آواره های لهستانی را به اصفهان می آوردند یادش است.
پی نوشت:
این هم صفحه کتاب در کتابفروشی آمازون کانادا. چقدر تفاوت قیمتش با آن یکی زیاد است. یک بار باید درباره تجربه های شخصی ام با این کتابفروشی های روی وب بنویسم.
عکس هيلاري سوانک در مراسم اسکار امسال من را ياد خاطرهاي از روزنامه مرحوم عصرآزادگان انداخت. عيد سال ۷۹ بود و آن موقع بود که هنوز مراسم اسکار در ماه مارس برگزار ميشد و نه در فوريه و تقريبا مصادف با اولين روزهاي سال نو ما بود. در مراسم اسکار آن سال آنجلينا جولي اگر اشتباه نکنم يک اسکار نقش دوم برد. توي آن مراسم لباس سبز تيرهاي پوشيده بود که نه آستين داشت و نه بالا پوش . شانه و سرو گردن کاملا لخت بود. ماندهبوديم که اين عکس را چکارش کنيم. صفحه بند ارشد روزنامه - که ترجيح ميدهم نامش را نياورم و اميدوارم هرجا هست شاد و تندرست باشد- استاد رتوش در محيط فتوشاپ بود. در کمتر از نيم ساعت به کل يک لباس ديگر تن آنجلینا خانم کرد. آستين بلند. يقه دار. سنگين .رنگين . متین .خانوم!
هيلاري سوانک که جايزه را برد به خودم گفتم. اين لباس هيلاري جان ميدهد براي چاپ در روزنامههاي ايران به شرطي نخواهند عکس پشتش را بيندازند. نه رتوش ميخواهد نه دستکاري. کار صفحهآراي ايراني را حسابي راحت کرد!