گفتگویمان با ملکه مقدم خانم تمام شد. هرچند که به نظرم تمام نشد. تازه اول راه است. یک رمان دیگر دارد که به نظرم بامزه آمد.به نام “زنید” . فرض کنید اولیس یک زن کولی الجزایری باشد و حافظه اش را از دست داده باشد و میان دریای مدیترانه گرفتار و در آینه دریا و از نگاه دیگران است که هویت می گیرد. حالا وقتی همه اش را خواندم برایتان می گویم.
ویژگی خاص آثار ملکه مقدم بیشتر در تصویری است که ازبیابان می سازد. رابطه عاشقانه ای که با بیابان دارد. سال پیش هم همین رابطه عاشقانه با محیط را در کارهای نویسنده کبکی آنی ابرت دیدم. آنجا هم دشتهای بادخیز و یخ زده شمال رود سن لوران کبک چنان عاشقانه وقوی ترسیم شده که پیداست نقش اول دشتهای یخزده است. نزد ملکه مقدم هم نقش اول بیابان برهوت است. باید در سرما زندگی کرده باشی تا دلت برای شنهای داغ تنگ بشود و احتمالا باید جایی که صدای باد نمی آید زندگی کرد تا دلتنگ باد شد.
راستش در خلال روزهایی که کارهای این دو را می خواندم مدام یاد یک جا می افتادم : دریاچه چادگان در ماه شهریور.
ترکیب غریبی از آفتاب سوزان کوهستان خشک و باد که چهره را شلاق می زند. نمی دانم چند سال است که چادگان نرفته ام. آن وقتها که دریاچه مدام خشک و خالی نمی شد. شهریور که می شد دیگر کسی زیاد نمی آمد چادگان .همه می رفتند سفر شمال و خارج از کشوریا تهران و در تدارک مهر. دشتهای آن ور دریاچه تازه گندم درو کرده بودند و پشته های کاه زیر نور می درخشید.چادگان را حالا بیشتر به فصل بهار و پاییز می روند که کمی برف و سرما تجربه کنند. اما باد های شهریور و آن آفتاب زل یک چیز دیگر بود. چادگان هنوز هم سرجایش است . سیامک گلشیری یک قصه دارد به نام “ویلا های آن طرف دریاچه” یا چیزی در همین مایه که نمی دانم توی کدام مجموعه داستانش است(نشانی دادن را حال می کنی؟). تصویری که در آن قصه وصف می شود دقیقا همان ویلاها و همان دریاچه است. اما ذهن من در مواجه با خاطرات دیگران از فضاها هی بی تاب می شود که به دستمایه های خودش ناخنک بزند. چادگان هنوز هم سرجایش است و اگر کسی برود احتمالا مطلفا فضای نوستالژیک و احساس برانگیزی نخواهد یافت. اما در ذهن من – که نمی دانم این روزها چه مرضی گرفته که به شدت در حال بازتولید کودکی است – خاطره اولین شبی که در تابستان پنجاه و هفت، دایی پدرم قطاری از ماشین های فک و فامیل را درجستجوی اسکلت ویلای نیمه کاره اش سرگردان صحرا و بیابان کرد و جماعت به جای آنکه نگران جای خواب و دست به آب باشند محوتماشای آسمان پرستاره بیابان شده بودند، چنان تقدس رویا گونه ای گرفته که سخت است که راست باشد. و شلاق باد در ساعت سه بعد ازظهر تپه ماهورهای چادگان نیز هم.
ما چی هستیم؟ خاطره دوری از”آنجای دیگر” ؟ مابقی چی؟ دنبال نشانه های آن خاطره گم گشته گشتن؟ نه! حتما جای دیگری هم هست