بایگانی April, 2005

سفر

Wednesday, April 27th, 2005

شما هم ازآن دسته هستید که وقتی می خواهند بروند سفر انگار می خواهند بمیرند؟ یخچال را تمیز می کنید؟ سبد رخت چرک ها را خالی می کنید؟ شیرو ماست توی یخچال را به در و همسایه می دهید و بقیه را می گذارید توی یخدان یا برعکس یخدان را از گوشت خالی می کنید؟ خانه را دسته گل می کنید وپشت سر می گذارید؟
فاسد شدنی ها به کنارترجیح می دهم یک چیزهایی را نیمه کاره بگذارم و بروم .مثل یک دکمه دوخت نشده . یک تا پیرهن اتو نشده. یک میز تحریر کمی نامرتب. یک کتاب بازمانده و چوب خط خورده. یک وضعیت ناتمام. انگار اینجوری آدم یک جور خرافی باور می کند که برمی گردد.آنوقت آخرین شب قبل از سفر که در رختخواب خودت می خوابی آخ که چه کیفی دارد! کی بود می گفت: “میان رفتن و ماندن همیشه فاصله ایست که…” . پیمودن این فاصله هرچقدر هم که تکرار شده باشد باز عین خود مرگ می ماند . دو سه روز مبهوتی . بعد دوباره متولد می شی. یکی دوبار تجربه جراحی بدون بیهوشی داشته ام. فاصله پیمایی برایم حال آن جراحی ها را دارد. ترسناک و در عین حال رخوت آور. اول قلبت می آید توی دهانت . بعد گرم می شی . بعد خوابت می برد. یکی دو ساعت جای زخمت ذوق ذوق می کند. بعد دوباره تا دفعه بعد. یکی نیست بگوید مرض داری هی چمدان می بندی؟

Sunday, April 24th, 2005

پرونده روزنامه شرق برای برج جهان نمای اصفهان

Friday, April 22nd, 2005

جای همگی خالی! “پرتره های اصفهان ” رسید. خیلی بارتی اند! خوراک اخوت ها.
صفحه آرایی کتاب ضعیف است و کیفیت چاپ از آن هم ضعیف تر با این حال غنیمتی است جستجو در زمان از دست رفته.

اینکه می گویم خوراک اخوت ها برای خاطر آنکه نگاهی به وبلاگ آن یکی اخوی اخوت بیندازید که تازه به راه افتاده است : وبلاگ مازیار اخوت و نیز اینجا را هم نگاهی بیندازید ونیز شماره یازده فصلنامه زنده رود را به خاطر بیاورید ویژه خاطره نویسی و ….

Wednesday, April 20th, 2005

از تبعات مهاجرت یکی اش هم این است که یواش یواش دیگر یک چیزهایی که پیشتر بی خیالی طی می شد حالا به چشم آدم گران می آید:یکی هم ایستادن در صف ویزای شنگن برای یک اقامت پنج روزه در یک مملکت اروپایی است. واقعا هم که خنده دار است وقتی می بینی که به فاصله یک ماه تبدیل گذرنامه از ایرانی به کانادایی ناگهان از یک شهروند مظنون که باید نامش در یک پروسه یک ماهه در فهرست امنیتی یک مملکتی بررسی بشود تبدیل به شهروند کشور دوست و برادر می شود که پنج روز که سهله نود روز هم لنگر بیندازد خوش آمده است. خنده داره ! نه؟ این کشورهای شمال با این سیستم مضحک ویزایشان می خواهند چه کنند؟

امضای سونتاگ یا آمازون

Tuesday, April 19th, 2005

با آمازون تجربه خوبی در مورد کتابهای چاپ اروپا وغیرمعمول ندارم. یک ماه و نیم پیش کتابهای پرتره های اصفهان را سفارش دادم.آن هم سه جلد. کتاب روی وبسایت یک کتابفروشی لندنی هم موجود بود ولی قیمت آمازون بهتر بود.ضمن اینکه چون رقم سفارش بالا بود ارسالش هم مجانی بود. البته این بسیار عادی است که وقتی ارسال مجانی باشد کتاب دیر به دست آدم برسد .من هم عجله ای نداشتم. پریروز نگاه کردم دیدم کتاب هنوزفرستاده نشده است. گویا هنوز به تعداد سفارش تامین نشده است. حوصله ام سررفت . هزینه ارسالش را هم دادم که بلکه زودتر سروکله اش پیدا شود. این هفته که دوباره حساب را نگاه کردم دیدم تخمین زده که اواخر جون تا اوایل جولای کتاب فرستاده می شود. خلاصه که حسابی سرکارم گذاشته. می خواستم کتاب را برای یکی دونفر تحفه ببرم. این تجربه قبلا هم برایم اتفاق افتاده بود ولی فکر می کردم استثنا است.نتیجه اخلاقی اینکه اینجور وقتها همان به که آدم به لطف و کرم دوستان در اقصی نقاط عالم اتکا کند و زحمت خرید و ارسال کتاب را گردنشان بگذارد انگار بهتر است.

اما از آمازون و کتاب نو که بگذریم ول گشتن و پیدا کردن نسخه تمیز و دست نخورده یک کتاب کم تیراژ در کنج یک کتابفروشی دست دوم چیز دیگری است . خصوصا که اگر مثل غزل مصدق همین هفته پیش یک نسخه the way we live سونتاگ را کنج کتابفروشی دست دوم تازه گشوده ای به بهای کمتر از نیم پشت جلد شکار کنی و تازه وقتی آمدی خانه بر صفحه اول کتاب دست خط نویسنده را کشف کنی که کتاب را برای خریدار اول امضا کرده است.آه! چه گنج کوچک مستی بخشی!

Tuesday, April 12th, 2005

وقت تنگ است . باید رفت و آدمها را دید.همین هفته پیش بود که بابا گفت سرراهت برو آقای مسکوب را ببین. مریض احوال است. شاهرخ مسکوب امروز صبح زود رفت.پیش از آنکه مجال شود بار دیگر در آن اتاق کوچک و پاکیزه پشت مغازه عکاسی در کوچه واوان دیدارش کرد.
این کوچه واوان هم برای خودش داستانی است. بعضی از بزرگترین نامهای فرهنگ و اندیشه معاصر ایران سالهای دانشجوییشان در پاریس را در این کوچه گذرانده اند. کوچه ای که یک سرش به بلوار مونپارناس و سر دیگرش به پشت پارک لوکزامبورگ می خورد که به بلوار سن میشل سرباز کند.
آهای پاریس نشین ها! از آن کوچه اگرگذرکردید ازشمع سوخته یاد آرید.

بابک و دوستان در اولین نوروز

Sunday, April 10th, 2005


 

خوب این هم اولین کارتون راجع به نوروزدرغربت. آقای داستین و خانوم مستانه برای ساخت این کارتون خانه شان را فروخته اند. اگر میتوانید یک نسخه بخرید (15 دلار)مهم این نیست که چقدر واقعا با این کارتون حال کنید یا نه. مهم نفس حرکت است که ارزش دارد و بایدازش حمایت کرد.
سایت رسمی بابک و دوستان در اولین نوروز
گزارش بی بی سی
درضمن من از آن عمونوروزریش سفیدش خوشم نمی آید.

پی نوشت: نظر مامان نیلو را که این کارتون را دیده حتما در حواشی بخوانید. من این خبررا از بی بی سی نقل کردم که به نظرم گزارش های هنری اشان معمولا معقول است ولی خودم کارتون را ندیده ام.البته منظورم هم این نبود که چون سازندگان خانه اشان را فروخته اند باید کمک بشوند.منظورم نفس این گونه حرکتهاست که باید حمایت بشود.آدم می تواند ضمن اینکه حمایت می کند انتقاد هم بکند. نه؟

ondulation

Saturday, April 9th, 2005

oscillation, mouvement
تموج (از آهنگ این کلمه خوشم می آید. قلنبه است)

رای خورشید

Saturday, April 9th, 2005

پیشنهاد می کنم این مطلب خورشید را درباره اینکه چرا به معین رای می دهد بخوانید. من در کامنتهایش نظرخودم را نوشتم. من با خورشید موافقم.

پوشیده

Thursday, April 7th, 2005

کسی باید روزی درباره تجربه کشف حجاب بنویسد. در میان این نویسندگان زن مغربی دنبال چنین فضایی گشتم. زنان پوشیده کشف حجاب کرده. فضای داستانی که در محدوده تن پوشیده خلق شده باشد. بارقه هایش نزد این نویسندگان اندک است شاید چون بیشترشان به پشتوانه خود نویسی و تجربه های “خود” می نویسند و قریب به اتفاقشان تجربه کشف حجاب را نداشته اند. یک بار کاظم برگ نیسی خبر از حضور زنان نویسنده عربستانی داد که در مدینه و جده و ریاض زندگی می کنند و کتابهایشان با نام مستعار در لبنان منتشر می شود. کاش کسی از آنها خبر می داد که آنها از تن پوشیده چه می نویسند؟ کسی با این دستمایه کدام فضای غریبی را خلق کرده است؟
فیلم این آقا هلندیه که کشته شد را هم دیدم. یک بازی مختصری با تن پوشیده کرده ولی طفلک آنقدر از اصل ماجرا پرت است و آنچنان فیلمش به تعصب و خشم و جهالت آلوده است که نتوانسته از این عنصر بهره خوبی بگیرد و فقط دستمایه را تلف کرده است. سالها پیش هم آن موقع که پابه پای مهمان های تهرانی و فرنگی مسجدهای اصفهان را گز می کردیم رد پاهایی ازاین دستمایه بر درو دیوار می دیدیم اما استحاله شده آنقدر که بازشناختنی نبود.
از اینرو شاید این تجربه نزد زنان ایرانی اندکی انحصاری باشد. نه گمانم که سانسور مجال انتشارشان دهد اما پس مهاجرها چی؟ بی صبرانه منتظرم کسی ازرمزو راز پوشیدگی و تب آلودگی گذشتن از مرز بنویسد. هنوز این ظرافت را نزد کسی ندیده ام. یا کتمانش می کنند یا بعد از آن که از سرگذراندند لاشه اش را خاک می کنند. اماکداممان هستیم که روزهای گذرمان از این پل چه غریب منظره ها که در افق خیال ندیده باشیم؟ حرفش را نزده باشیم . حیرت دوستان دوگانگی نزیسته امان را برنینگیخته باشیم؟ کسی جایی ثبتش کند دیگر! کسی را سراغ دارید؟

Wednesday, April 6th, 2005

خود بهار است! یک سینی کاهو سکنجبین کم دارد!

درباره مستند سی بی سی

Monday, April 4th, 2005

زمانی که مثلا مستند ” فحشا درایران پشت حجاب ” از سی بی سی پخش شد برای سی بی سی کامنتی نوشتم و اعتراض کردم که فیلم بسیار ضعیف و غیر حرفه ای را برای نمایش انتخاب کرده اید . از دیگران هم شنیده ام که اعتراضی به فیلم شده است. مسئله این بود که فیلم اصلا مستند نبود. یک داستان خطی و یک طرفه با روایتی کاملا غیرحرفه ای که سعی کرده بود مسئله صیغه و فحشا و جمهوری اسلامی و همه و همه و همه را توی نیم ساعت برای بینند ه فرنگی جمع کند و جمع بندی هم بکند و تازه اظهار عقیده هم بکند. خانم سازنده ایرانی این فیلم گویا بعد از هفده سال رفته ایران به چنین نتایجی رسیده بوده است. القصه . اصل مطلب را در این که چرا این فیلم اینقدر بد است دنیا ضیایی اینجا نوشته است . البته به انگلیسی روان و بسیار متین و منطقی که کاملا حق مطلب را ادا می کند. دنیا در این مطلب به خوبی توضیح داده است که ضعف های دیدگاهی این فیلم که پیداست پیشاپیش تصمیمش را گرفته بوده که اینجور ختم بشود و این شعارها را بدهد . می دانی دردش بیشتر چیست؟ اینکه خانم سازنده فیلم مثلا ایرانی است و اینقدردور . اینقدر پرت.

Monday, April 4th, 2005

صفحه سارتر در وبسایت رادیو فرهنگ فرانسه درماه آوریل
نمایشگاه اسناد مربوط به سارتر در کتابخانه ملی فرانسه
فرانسوی ها صدمین سالگرد تولد سارتر را جشن می گیرند.

Saturday, April 2nd, 2005

والا به خدا!

گفتگو درباد

Friday, April 1st, 2005

گفتگویمان با ملکه مقدم خانم تمام شد. هرچند که به نظرم تمام نشد. تازه اول راه است. یک رمان دیگر دارد که به نظرم بامزه آمد.به نام “زنید” . فرض کنید اولیس یک زن کولی الجزایری باشد و حافظه اش را از دست داده باشد و میان دریای مدیترانه گرفتار و در آینه دریا و از نگاه دیگران است که هویت می گیرد. حالا وقتی همه اش را خواندم برایتان می گویم.
ویژگی خاص آثار ملکه مقدم بیشتر در تصویری است که ازبیابان می سازد. رابطه عاشقانه ای که با بیابان دارد. سال پیش هم همین رابطه عاشقانه با محیط را در کارهای نویسنده کبکی آنی ابرت دیدم. آنجا هم دشتهای بادخیز و یخ زده شمال رود سن لوران کبک چنان عاشقانه وقوی ترسیم شده که پیداست نقش اول دشتهای یخزده است. نزد ملکه مقدم هم نقش اول بیابان برهوت است. باید در سرما زندگی کرده باشی تا دلت برای شنهای داغ تنگ بشود و احتمالا باید جایی که صدای باد نمی آید زندگی کرد تا دلتنگ باد شد.

راستش در خلال روزهایی که کارهای این دو را می خواندم مدام یاد یک جا می افتادم : دریاچه چادگان در ماه شهریور.
ترکیب غریبی از آفتاب سوزان کوهستان خشک و باد که چهره را شلاق می زند. نمی دانم چند سال است که چادگان نرفته ام. آن وقتها که دریاچه مدام خشک و خالی نمی شد. شهریور که می شد دیگر کسی زیاد نمی آمد چادگان .همه می رفتند سفر شمال و خارج از کشوریا تهران و در تدارک مهر. دشتهای آن ور دریاچه تازه گندم درو کرده بودند و پشته های کاه زیر نور می درخشید.چادگان را حالا بیشتر به فصل بهار و پاییز می روند که کمی برف و سرما تجربه کنند. اما باد های شهریور و آن آفتاب زل یک چیز دیگر بود. چادگان هنوز هم سرجایش است . سیامک گلشیری یک قصه دارد به نام “ویلا های آن طرف دریاچه” یا چیزی در همین مایه که نمی دانم توی کدام مجموعه داستانش است(نشانی دادن را حال می کنی؟). تصویری که در آن قصه وصف می شود دقیقا همان ویلاها و همان دریاچه است. اما ذهن من در مواجه با خاطرات دیگران از فضاها هی بی تاب می شود که به دستمایه های خودش ناخنک بزند. چادگان هنوز هم سرجایش است و اگر کسی برود احتمالا مطلفا فضای نوستالژیک و احساس برانگیزی نخواهد یافت. اما در ذهن من – که نمی دانم این روزها چه مرضی گرفته که به شدت در حال بازتولید کودکی است – خاطره اولین شبی که در تابستان پنجاه و هفت، دایی پدرم قطاری از ماشین های فک و فامیل را درجستجوی اسکلت ویلای نیمه کاره اش سرگردان صحرا و بیابان کرد و جماعت به جای آنکه نگران جای خواب و دست به آب باشند محوتماشای آسمان پرستاره بیابان شده بودند، چنان تقدس رویا گونه ای گرفته که سخت است که راست باشد. و شلاق باد در ساعت سه بعد ازظهر تپه ماهورهای چادگان نیز هم.

ما چی هستیم؟ خاطره دوری از”آنجای دیگر” ؟ مابقی چی؟ دنبال نشانه های آن خاطره گم گشته گشتن؟ نه! حتما جای دیگری هم هست

hallucination

Friday, April 1st, 2005