بایگانی May, 2005

Saturday, May 28th, 2005

داستان وقت ويزا گرفتن دم در سفارت کانادا را نمي گويم براي اينکه خوش ندارم نان چهارتا دست به دهني که يکي دو ماه از اين راه نان مي خورند آجر شود. فقط يک توصيه بعد از اين واسه ويزاي تابستاني فک و فاميلتان همان هفته دو م سوم فروردين اقدام کنيد.

Friday, May 20th, 2005

خاله بودن خوب است.
مردم اینجا چس فیل را کنار گذاشته اند ذرت پخته را آویشن و نمک و فلفل می پاشند و میخورند .
نمایشگاه کتاب همان بلبشویی بود که بود. فقط حسنش این بود که مثل آدمهای مهم تا کنار حوض وسط نمایشگاه با ماشین آبجی جیغیل که خبرنگار بولتن نمایشگاه بود رفتیم خیلی چسبید.
فعلاعرضی نیست. اینترنت دایل اپ آن هم ازخانه مردم حسنش این است که آدم زیادی وراجی نمی کند.

Sunday, May 8th, 2005

برداشت اول: توي يک آرايشگاه زنانه ام. زنها فقط از ماشين حرف مي‌زنند . از اينکه اتاقک زانتيا چه فرقي با اتاقک سمند دارد. بعد از يک ساعت و نيم که که مي آيم بيرون هنوز حرف زانتيا و هيوندا است . کسي از مادرشوهر و خواهر شوهر حرف نمي‌زند . اگرصورتم نمي سوخت مي توانستم مطمئن بشوم که رفته ام نمايشگاه ماشين.

مانتوي آبجي جيغيل فقط چند سانتي متر پايين تر از باسنش است . بهش ميگويم اين چيه پوشيدي؟ با ان يکي آبجي مي‌خندند ميگويند رفته‌ايم فرودگاه کميته از کانادا آورده ايم. چشم ها گويا ديگر به قوس کمر نشسته در مانتو ها عادت کرده است. قوس کمر و مچ پا ديگر جزو چشمگيرها نيست.

اين شبکه تلويزيوني مهاجر غوغا است . فقط با منطق سوررئاليسم ايراني- اسلامي قابل توجيه است. دخترها با لباس پوشيده نرمش مي‌کنند. ويديو کليپ ها دست کمي از مشابه هندي اش ندارد فقط ناز و نوازشي در کار نيست و ساير قضايا…

سال مامان نرگس است . لشگر مستضعفين مامان آمده اند براي کمک : آقاي جعفري به جميله خانم اکيدا توصيه مي‌کند که راي ندهد: < < مي خي راي بدي که چيتو شد؟ >> نه جميله خانم نه اقاي جعفري هيچ کدام سواد ندارند. برايشان مي ‌نويسند آنها انگشت مي‌زنند.

سال مامان نرگس است. زنهاي فاميل آمده اند. دارند درباره مشکين تاژ و جين تاژ حرف مي زنند . مايع هاي رختشويي جديدي که مخصوص شستشوي لباس مشکي و شلوار جينند.
سال مامان نرگس است . از باغ دوستان خرمن گلهاي سرخ آورده اند. نسترن سرخ. سياه از فرط سرخي.گل بهي و يک جور زرد و سرخ قاطي. دلي از عزاي گل بازي در مي‌آورم.

سال مامان نرگس است. مامان مي رود از احمدآقا دو بغل گنده سبزي خوردن تازه مي خرد براي سيني سبزي خوردن مشهورش به ۵ دلار ناقابل کانادا . عمرا من بتوانم چنين سيني سبزي خوردني بزنم آنور آب . اقلا بايد صد دلار پياده شوم.

سال مامان نرگس است. مي رسيم سرخاک و من براي اولين بار مي رسم سرخاک عموسراج که چند قدم آن ورتر مامان نرگس خسبيده است . دور و بري ها منتظرند من واکنشي نشان بدهم. با خاک ميانه اي ندارم. شايد هم براي اينکه خاکسپاري هيچ کدام اين دو را نديده ام. شايد هم براي اينکه به نظرم خاک پايان يک تن است نه يک آدم. نمي دانم. تکليفم با خاک روشن نيست.

خانه خلوت مي شود . ذوق ذوق زخمم ساکت شده است. بعد ازظهر اردبيهشت اصفهان است. نمه اي نسيم خنک در هوا. سکوت بعدازظهر اردبيهشت اصفهان. پله هاي چوبي منتهي به اتاق‌هاي پايين . خوش ساخت ترين و تميز ترين کاري که از چوب سرخ جاوه در اين خانه سوار شده است. پا برهنه مي نشينم در راه پله ها.الوارها زيرپايم صداي بمي دارند. چشمم را مي بندم. فاصله صفر. تصوير شبيه سازي شده در ذهنم با اصل روي هم مي افتند. يکي مي‌شوند. هنوز همان است. نفس آسوده اي مي کشم.

نوظهور يسنا است. چشم هايش آشناست. با خاله آشنا شده. در بغلم مي‌خوابد. آنقدر حضورش عادي است که انگار از ازل قرار بوده که باشد . که بيايد. که بعد از اين باشد.