بایگانی June, 2005

Thursday, June 30th, 2005

هرچقدر منکرش شوی باز هم هست. فاصله هست . حالا تو هی برای من عکس بفرست و دوربین بزن که من چهاردست و پا رفتنش را روی زمین ببینم. نمی شد خاله جان یک شب زودتر که من بودم چهارچنگولی می رفتی که من هم ببینم نه اینکه مثل لالمونی گرفته ها از این وردنیا قربان صدقه هایم را تایپ کنم برای مامانت که از طرف من برایت بخواند؟
من هرگز هشت ماهگی و نه ماهگی و ده ماهگی و یازده ماهگی و یک سالگی و یک سال و چند ماهگی یسنای کوچک دلبند خاله را نخواهم دید و این هست و راست هم هست و هیچ کاریش هم نمی شود کرد و من نمی دانم به کدام دلیل موجه ای دارم این روزها را ازدست می دهم و همه اش هم تقصیر فاصله است و من به همین زودی سر یک هفته دلم برای خواهرزاده ام تنگ شده و عصبانی ام و مرده شور این فاصله را هم ببرند!

بدون عنوان

Saturday, June 25th, 2005

صد سال تنهایی خوانده ها ملکیادس پیشگو را می شناسند. ملکیادس تنها کسی بود که راز تنهایی بوئندیاناها را می دانست و چرای سرمستی ها و تلخکامی ها و فراز و فرودهای این خانواده را می دانست.
کاش ایران ما را هم ملکیادسی بود. کسی بود که به ما می گفت چرا همیشه رستم است که سهراب می کشد؟ چرا پدر است که پسر را بر زمین می زند. چرا گذشته از آینده قربانی می گیرد؟ چرا اسفندیاراست که در برابر رستم به زانو درمی آید؟ مگر او جوان و صلح جو و خردمند نیست و رستم پیر و چاکر و مکار؟ کاش کسی کنه روح ملی امان را می خواند و می گفت چرا سرگذشت این دیار این همه تلخ است؟

می خواستم ایرانی را که دیدم گزارش کنم. گمانم اکنون دیگر این گزاره کهنه است. در گزاره من دختران شالهای رنگارنگ برسر داشتند و روشن و پرامید بودند. نمی دانم از امروز همچنان خواهند بود یا نه؟ گزاره های ایرانی چه عمر کوتاهی دارند! زود سوخت می شوند.
از آنچه می خواستم بگویم تنها یک جمله آن همچنان به اعتبار خود باقی است : « من مردمی را دیدم که تبر برداشته و بر فرق سرخود می کوبند چون عقربی در محاصره آتش که نیش خود بر سر خود می زند». این را هرکس که این روزها رانندگی در خیابان های ایران را دیده باشد می فهمد چطور مفسران سیاسی دیدند و منکر شدند؟
برای اندک مرهمی بر دل بیمناکم می روم در انجمن حامیان دانش نامه ایران ثبت نام کنم. آینه و آینه داران بودنمان را برای روز رستاخیز لازم داریم.

بازگشت

Wednesday, June 22nd, 2005

برگشته ام . هنوز دچار سندرم بازگشت از خانه به خانه ام . هرچند دیگرهیچ نمی دانم خانه کجاست. میزان که شدم مفصل می نویسم. همین قدر می دانم: من برمی گردم!