Thursday, June 30th, 2005
هرچقدر منکرش شوی باز هم هست. فاصله هست . حالا تو هی برای من عکس بفرست و دوربین بزن که من چهاردست و پا رفتنش را روی زمین ببینم. نمی شد خاله جان یک شب زودتر که من بودم چهارچنگولی می رفتی که من هم ببینم نه اینکه مثل لالمونی گرفته ها از این وردنیا قربان صدقه هایم را تایپ کنم برای مامانت که از طرف من برایت بخواند؟
من هرگز هشت ماهگی و نه ماهگی و ده ماهگی و یازده ماهگی و یک سالگی و یک سال و چند ماهگی یسنای کوچک دلبند خاله را نخواهم دید و این هست و راست هم هست و هیچ کاریش هم نمی شود کرد و من نمی دانم به کدام دلیل موجه ای دارم این روزها را ازدست می دهم و همه اش هم تقصیر فاصله است و من به همین زودی سر یک هفته دلم برای خواهرزاده ام تنگ شده و عصبانی ام و مرده شور این فاصله را هم ببرند!