بایگانی July, 2005

بوهو 2005

Tuesday, July 26th, 2005

از شش ماه پیش می خواستم چیزی درباره بازگشت بوهمی به جهان مد بنویسم. مطلب نیاز به سند و عکس و نقل قول داشت . می خواستم ببینم بقیه چه نوشته اند و برآیندی از آنها هم بگیرم. فرصت نشد. این زندگی دو سه پاره مهاجرتی هم که رمق برای باریک شدن در امور این چنینی نمی گذارد تا می آیی اندکی مداقه کنی حواست رفته پی انتخابات و گنجی و خواهرزاده برگ گل و سایر قضایا . بیخود نیست آدم حسابی ها یک جورهایی خودخواه و گوشه گیرند. غیر این باشد تقریبا نمی شود کار کرد.
به هرحال فصل باران بوهمی دارد می گذرد و عنقریب است که بساطش جمع شود. بوهو ها گویا امسال پاییز و زمستان زیاد در بازار طراحان دیده نشده اند.برعکس بهار و تابستانی که گذشت یکسره مسخر بوهمی ها بود: بوهوی 2005.
اما بوهوی 2005 با اسلاف سی چهل سال پیشش یک فرق اساسی داشت. بوهوی های اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد یک جورهایی عاصی بودند. انگشت نما بودند. از جنگ ویتنام خسته بودند . بهار پراگ را دیده بودند و دل شکسته بودند . دلزده از دیسیپلین سوربنی ژنرال دوگل پیر را نمی خواستند. وود استاکشان هم غلیظترو حال انگیزتر از همه لایو هشت های امروز بود. قصد تقدیس یا تحقیرشان را ندارم چون با عقایدشان کار ندارم. منظور ماحصل سبک زندگی اشان است که منجر به نوعی باری به هرجهت پوشی و از هر دری سخنی پسندی می شد که در آن زمان مقبول نبود چون تقریبا به نفع هیچ کارخانه پوشاکی نبود. فرنگ به شکوه بازسازی پس از جنگ و نفت ارزان دچار بود و این ژنده پوشها در این جشن همگانی جایی نداشتند. عاصی بودنشان یک مضمون ناب و دست اول بود. مصمونی که دست کم از سالهای دهه 1920 اروپا به این طرف هرگز تکرار نشده بود.
کاری نداریم که چرا و چطور از رونق افتادند. آنها رفتند و افسانه عصیانشان مدتی فراموش شد تا امروز که بار دیگرو پس از فراز و فرودهای بسیار عرصه مد فیل حضرات کارخانه های پوشاک یاد هندوستان آن روزگار کرده است. این بار چهره چریکی چه گوارا مد روز می شود. یکی را به خاطر شباهتش به زندان می اندازند باقی هم بی خیال آنکه افسانه شکسته این آدم چه باری برای نسل های قبل دارد تی شرت چه گوارا نشان به تن می کنند برای اینکه طرف خوش تیپ است. خوش تیپ بودن در زمانه ما خودش دلیل بسیار موجه ای برای برحق بودن یا مشروع بودن است. و البته بوهو بودن هم به شرط آنکه صنایع دست اندر کار سهمی از آن ببرند واجب است و مستحب . حالا دیگر تا دلت بخواهد دامن های چهل تکه و پولک دوزی های کج و کوله و گلدوزی های خردرچمن ظهور می کنند. گل سرسبد همه، دامن ده دوازده طبقه ژان پل گوتیه است که روی لنگ های دراز مدلهای روس تاب می خورد و بار دیگر به همه یاد آوری میکند که فرانسوی ها چه سلیقه پیش بینی ناپذیری در رنگ بندی دارند اما بهترین نمونه های کاربردی بوهمی گرایی را دانا کارن نیویورکی عرضه می کند که تقریبا برای هر سلیقه ای یک نسخه کامل پیچیده از فرق سرتا نوک پا دارد. این بار بوهوها گران قیمتند. ساتن و تافته می پوشند و حتی بهترین طراحان سنگ و جواهر برای تامین سلیقه آنها موقتا وقارشان را کنار می گذارند وسنگ های گرم را روی پایه های اجق وجق سوار می کنند. هر حرکت بوهوی 2005 از قبل پیش بینی شده است. نسخه پیچ های ماهری دارند که به چشم برهم زدنی از چهار گوشه مال های بزرگ آمریکایی سراپای مشتری را جوری به هیئت بوهو در می آورند انگاری جد و آباد طرف قرنهاست در کاروان زندگی می کنند. در این عرصه دیگر نیازی به مغازه های کوچک و خیاطان مستقل نیست. نام های بزرگ برای انکار اصولی که در دهه قبل رواج داده بودند با یکدیگر در رقابتند.زمانی بود که می گفتند اگر آدم خپلی را در متروی پاریس دیدی که وسط روز روشن تی شرت پولک دوزی پوشیده مطمئن باش که یک توریست آمریکایی دهاتی است که آمده یکی از رویاهایش را برآورده کند( گویا دیدار پاریس جزو فهرست بلند بالای «رویای آمریکایی» است(. خوب دیگر گویا خیلی هم از این خبرها نیست. بوهوها به شهر آمده اند وبسیاری از غیرمجازها دیگر مجاز است. بوهوها دیگر در اقلیت نیستند. از فرط عصیان و نداری نیست که ژنده می پوشند. آنها خود به شاهراه اصلی پیوسته اند. حرکتشان تدوین شده و نظم یافته است . از اقلیت به در آمده اند و همصدای جمع شده اند آنچنان که بازمانده بزرگانشان، جان لنون درسوپربال محض سرگرمی حضار محترم آواز می خواند که مبادا سینه ای عریان شود. بوهوی 2005 حتی قلوه کن های سرزانوی شلوارش هم دیگر کار خودش نیست. پول می دهد تا نوجوانی همسن و سال خودش در بنگلادش شلوارش را برایش قلوه کن کند. بوهوی 2005 وقت ندارد ته مانده های بقچه پارچه هایش را سرهم کند و دامن چهل تکه ای برای خودش بدوزد. او کارهای واجب تری دارد. ساری پوشی درهند یا کمونیست سابقی در چین دامنش را برایش می دوزد. بوهوی 2005 دیگر عاصی نیست. او بچه خوب سربه راهی است که آنجور که برایش مقدر کرده اند خودش را با شیطنت های کلیشه شده در فاصله میان دو مرکز خرید سرگرم می کند.

(ادامه دارد)
پی نوشت: ببخشید بیتل مربوطه که در سوپربال آواز خواند پل مک کارتنی بود .جان لنون که خیلی وقت است مرحوم است . ممنون که اشتباه لپی بنده را در تداخل نام ها تذکر دادید. به نظرم حقارت بار است که بازمانده بیتل ها درسوپربال آواز بخواند آن هم سالی پس از آنکه جانت جکسون در همان مکان سینه عریان کرد و چه جنجالی به پا شد.
دوم اینکه معنای لغوی بوهو در یک کلمه یعنی کولی وکلبی مسلک و کسی که باری به هر جهت روزگار می گذراند. در عالم لباس به سبک لباس پوشیدنی که شبیه کولی های اروپا باشد می گویند. شامل گردن بندهای چوبی و خرمهره های درشت . دامن های پرچین رنگ و وارنگ و پیراهن های گلدوزی شده و رخت نامرتب با رنگهای نامربوط و فارغ از هارمونی.سبکی که در اوایل دهه هفتاد بیشتر مخصوص عصیان زده های آن دوران بود.

Wednesday, July 20th, 2005

این وبلاگ مدتی است که از حال و هوای اصلی خود دور افتاده است. اینانا دارد فکر میکند . مکث می کند که مرورش کند و یک فکرهایی به حالش بکند. چند گاهی بر او ببخشایید.

Thursday, July 14th, 2005

حال اگر راستی راستی این وسط گنجی دور از جانش یک طوری شود تکلیف چیست؟ منظورم این است که کی بیشتر ضررمی کند؟ دوستانش یا دشمنانش؟

پارکبانی در تهران

Thursday, July 14th, 2005

ماشین را پارک کردیم و راه افتادیم به جستجوی آقای پارکبان. توی باجه اش نبود. از هر طرف نگاه می کردی در افق پیاده روهم پارکبانی دیده نمی شد. از کاسب های آن راسته سراغش را گرفتیم. گفتند پارکبان رفته بستنی بخورد. دنبالش رفتیم تا دو تا کوچه بالاتر به بستنی فروش گفتیم آقا یک پارکبان ندیدی؟ بستنی فروش کسی را ازته مغازه صدا زد. آقای پارکبان بستنی خوران آمد « چیه خانوم ساعت 8 شب هم قبض پارکینگ می خواهی؟» « آخر آن جا نوشته تا 9 شب پارکینگ پولیه» « خوب باشد بیا این هم نیم ساعت بسه دیگه؟» « ولی من کارم بیشتر طول میکشه» . « عیب نداره خواسی بیشتر وایسا همین قبض نیم ساعت بسته» .
آخ اگر پارکبان های آهنی و دیجیتالی پیاده روهای تورنتو هم بستنی می خوردند و تخفیف می دادند!

Monday, July 11th, 2005

جوجه های نوشی چهار روزه که برنگشته اند. چکار می توانیم بکنیم؟ امثال نوشی کم نیستند. بخت یار است که یکی از این نوشی ها دارد مرارتش را مکتوب می کند که مو به تنمان راست شود بلکه کمی دردمان بیاید .عقمان بگیرد از خفتی که به جان خریده ایم. قاعدتا وقتی گروه بزرگی بیشتر از نزدیکان از مشکل کسی خبردارند دیگر نمی شود که آن مشکل خصوصی باشد . نمی شود که از دست کسی کاری برنیاید. نمی شود که راه حل عمومی برایش پیدا نکرد. می شود؟ چکار باید کرد؟

Saturday, July 9th, 2005

می فهمیدم نامه ظاهرالصلاح کیارستمی به احمدی نژاد یک جاییش می لنگد ولی نمی فهمیدم چرا. (نقل از لینکدونی خوابگرد)

Saturday, July 9th, 2005

درگذشت کریم امامی را به اهالی نشر و ترجمه و ویرایش تسلیت می گویم کم کسی نبود.

Saturday, July 9th, 2005

خواهش میکنم این مطلب را دوستان مادرم که اینجا را می خوانند به گوشش نرسانند.

بعد از سه سال که اینجایم دیروز اولین باری بود که رفت و آمد مداوم پلیس(پلیس و نه پلیس بدون اسلحه مترو) را در واگن های مترو می دیدم و اولین بار بود که می دیدم وقتی پلیس ها وارد واگنی می شوند جمعیت ساکت می شوند و برای داشتن رفتارمعمولشان مجبورند کمی تلاش کنند.انگار انفجار مادرید آنقدرکانادایی ها را متاثر نکرد که انفجارهای لندن.

هملت خوانی جناب شهردارلندن

Thursday, July 7th, 2005

در میانه هیاهوی لندن وحشتزده اگر توانستید خطابه غرای شهردار لندن را که هنوز در سنگاپور به سر می برد ببینید و بشنوید. پیرمرد با آن لهجه غلیظ احتمالا آکسفوردی انگار دارد شکسپیر می خواند. با چه تسلط سخنوارانه ای و چه فی البداهه تروریست ها را خطاب قرار داده و احساسات لندنی اش را به رخ می کشد انگار هملت است که دارد با دشمنانش سخن می گوید.مدتها بود همچین شهردار ادیبی ندیده بودیم.

بازهم پرتره های اصفهان

Wednesday, July 6th, 2005

از پدرم شنیدم که کتاب پرتره های اصفهان در ایران افست شده و به قمیت 8000 تومان به فروش می رسد. نمی دانم پریسا دمندان و ناشرش از این موضوع خبر دارند یا نه. کاش همتشان می شد و از یک طریقی این موضوع را پیگیری قضایی می کردند.

فنچ ها و فرشته ها

Wednesday, July 6th, 2005

سایز 36 و 38 و 40 اروپایی را فراموش کنید. 6 و 8 و 10 آمریکای شمالی را هم. آنجور که مغازه داری بالای میدان هفت تیر به من گفت سایز ایرانی تنها دوتاست :« فنچ ها» و « فرشته ها» . فنچ ها باریک و ترکه اند و فرشته ها درشت و گوشتالو. مغازه داری که زمانی مشتری اش بودم جوری این سایز بندی جدید را با آب و تاب برایم توضیح داد انگاردارد درباره جداسازی انواع دام در دامپروری توضیح می دهد. توضیحش وقتی ضروری شد که ازش سراغ مانتوی کمی سایز بزرگتر گرفتم. فقط کمی بزرگتر مثلا سایز 42 . وقتی گفت چرا خانم سایز فرشته ها هم داریم و من از حرفهایش سردرنیاوردم مجبور شد با افتخار درباره سایزبندی لمپنی اش توضیح بدهد. او این توضیحات و عبارات را نثار سایر مشتریان زن هم می کرد و هیچ کس را ندیدم که صدایش دربیاورد و اعتراضی بکند. زنها اعتراضی که نداشتند هیچ گویا خوششان هم می آمد.
به نظرم آمد این واژه ها جایگزین عبارات دیگری شده اند که کاربردشان در زبان رسمی مسئله ساز است مثل : سکسی یا خوردنی یا از این قبیل که این جماعت این واژه ها را به وفور از ماهواره می شنود و با واژگان کنایه آمیز در زبان روزمره جایگزین می کند. چیز دیگری که نظرم را جلب کرد استفاده فراوان نسل جوان از اصطلاحات روزمره انگلیسی بود با لهجه آمریکایی .تجزیه و تحلیلش بماند برای اهل فنش . راستش برایم خوشایند نبود که 14 هزار کیلومتر بکوبم و بروم آن ور دنیا و همان واژه ها را در پاساژها و مغازه ها از جوانها بشنوم. رفته بودم کلمات تازه یاد بگیرم. جز لمپنیزم مقبولیت یافته در زبان چیزی نبود . از دوستان اهل کتابم سراغ یک نثر ترو تازه و تمیز گرفتم به چیز دندان گیر تازه ای حوالتم ندادند جز همان ها که هنوز هم از قدیم برایمان مانده است .

از حرف اصلی دور نشویم. مغازه دار مربوطه که زمانی بهترین اجناس ترک را در مغازه اش داشت کل بساطش را بدل به مانتوفروشی کرده بود. دل پری داشت که مردم دیگر لباس شب نمی خرند. حاضرند شصت هزارتومان مانتو شلوار بخرند ولی ده هزار تومان پول لباس شب ندهند.می گفت خانم ها ترجیح می دهند که لباس توی خیابانشان متنوع و جورواجور باشد به جای اینکه پول زیادی خرج لباس مهمانی کنند. می گفت دیگر مثل قدیم ها نیست که خانم ها واسه مهمانی خودشان را هلاک می کردند حالا دیگر هرهنری دارند می خواهند توی خیابان به نمایش بگذارند. آن وقت ها سالی یک بار فوقش دوبار مانتو می خریدند حالا برای هر فصل و هر مناسبتی اقلا دو دست مانتو می خرند. کارمند هم که باشند ترجیح میدهند پولشان را جمع کنند یک مانتو خوب بپوشند به جای اینکه یک چیز خیلی گران که سالی یک بار می پوشند بخرند. می گفت خانم دیدی چقدر بورس روسری باز شده ؟ می گفت همه همکارهایش مغازه هایشان را تبدیل کرده اند به مانتو و روسروی و کیف و کفش فروشی .هرچی که بشود توی خیابان پوشید. بقیه اش به درد نمی خورد. صرفه تویش نیست.

اما حیرت من از این بود که با این اوصافی که این کاسب کهنه کار می گفت چرا قشر وسیعی از مصرف کنند گان مانتو در این مد تابستانی نادیده گرفته شده بودند. مانتوی موجود در بازار را تقریبا جز دختران نوجوان و باریک اندام هیچ احد الناس دیگری نمی تواند بپوشد بسکه تنگ و باریک اند. اندک درشت اندام هایی که سعی می کردند هر جوری هست خودشان را در این مد نوظهور مانتوی پارچه کشی و کمردارو چاکناک! بگنجانند به سرو وضع مضحکی دچار می شوند که البته گویا از نظر خودشان اینجور نیست. فاجعه بار تر اینکه اکثر این مانتوها یا بهتر بگوییم تونیک ها دوخت ترکیه و چین هستند.تولیدی های ایرانی همچنان مانتوهای کارمندی می زنند و از رنگ و تنوع وارداتی جا می مانند آنهایی هم که می خواهند با این موج جدید همراه شوند شور را از مزه به در می کنند. سایزهای 40 به بالا به کلی نادیده گرفته می شوند انگار نه انگار که آنها هم وجود دارند و باید سهمی از این بازار رنگارنگ داشته باشند. اینجور است که می بینی دلشوره لاغری و ترکه شدن آنجا فراگیرتر از اینجاست. زنها بی سرو صدا مرزبندی فنچ ها و فرشته ها را می پذیرند. قانون نانوشته ای که میگوید هرکس فرشته است سزایش این است که از مد روز جا بماند.
می دانم که فمینیست های ایرانی آنقدر مسایل بزرگتر دارند که مسئله سایزلباس و واژگان لمپنی مشروعیت یافته درمیانش گم است. می دانم که اگر صدایشان هم در بیاید بلافاصله به امل بودن و قدرموقعیت را ندانستن و حزب الهی تغییر ظاهر داده و ….و هزار برچسب دیگر متهم می شوند. ولی بالخره که چی؟ مسئله لباس زن ایرانی همیشه از راه آزمون و خطا رفته است.ابتکار عمل در این حوزه همیشه در دست کسانی بوده است که فقط خواسته اند هرجورشده در یک رفتار واکنشی در جهت مخالف احکام حکومتی حرکت کنند.بکنند . دستشان درد نکند. امیدوارم بعد از این آقای احمدی نژاد زیاد توی ذوقشان نزد. کسی بود که می گفت اگر همین ها نبودند ماها باید تا به حال همه چادر سر می کردیم.بیراه هم نمی گوید. اما باز هم این سوال برایم می ماند وقتی همین حرکت سعی میکند گروه بزرگی ( به زبان خودشان فرشته ها ) را نادیده بگیرد چه کسی باید صدایش در بیاید؟ در این ولایت فرنگ با وجود همه موج های همه گیر مد روز و تبلیغ و ترویج ریخت و قواره ها خاص دیگران هم مجال انتخاب و تنوع دارند. مسئله این نیست که چرا همه مانتوها سایز کوچکند. مسئله این است که سایز بزرگ ها هم آدمند و باید مجال برخورداری از همان تنوع و رنگ و زیبایی متناسب با اندامی را که هرروز باهاش زندگی میکنند داشته باشند.