بایگانی September, 2005

سلمان رشدی در تورنتو

Thursday, September 29th, 2005

دیروز رفتیم به مجلس کتابخوانی سلمان رشدی. تازه ترین کتاب رشدی به نام Shalimar the clownدرباره کشمیر است. بلیط برنامه تماما به فروش رفته بود و سالن پر بود از جماعتی که فکر میکنم بیشتر آمده بودند او را ببینند تا اینکه واقعا مشتاق کتابش باشند هرچند که در پایان مراسم تقریبا همگی با یکی یک جلد کتاب امضا شده از در بیرون رفتند. در ابتدا و انتهای برنامه رشدی چند صفحه ای از کتابش را خواند که در بخش هایی از آن بازی با سرنام سازی و خلاصه کردن عبارات متن طنز آمیزی پدید آورده بود. بعدا در پرسش و پاسخ با او معلوم شد که اصولا آدم طناز و شوخ طبعی است .
مجلس هیچ اقدامات امنیتی خاصی نداشت. کسی را تفتیش نکردند. از کسی نام و نشان نپرسیدند و مامور امینتی دیده نشد.فقط موقع امضا کتاب میان آن همه قیافه های شهری اقای موطلایی را دیدیم که مثل دسته سیلسیلی ها کت و شلوار سیاه و کراوات زرد بدقواره ای پوشیده بود(چرا محافظ های همه جای دنیا اینقدر بدلباسند؟) که بدجوری توی چشم می زد و با فاصله قابل توجهی دور از سوژه اش محض خالی نبودن عریضه آنجا ایستاده بود.

رشدی کاملا سرحال و قبراق بود. قیافه اش با آخرین عکس ها و مصاحبه هایی که از او دیده بودم بسیار متفاوت بود. قدش از آنچه تصور میکردم کوتاهترو هیکلش فربه تربود.از آن چشم های خمار و در عین حال وق زده خبری نبود. مثل آمریکایی ها شلوارجین و بلوز سفید و کاپشن بدقواره ای پوشیده بود. از غلظت لهجه بریتانیایی اش کاسته بود. با چابکی و خوش صحبتی به سوالات جواب می داد. حرکات و خیز گرفتنش برای کنف کردن مخاطب در یک جمله طنزآمیز من را یاد آقای منوچهر بدیعی مترجم می انداخت.
در گفتگو با میزبان برنامه رشدی بیشتر از همه درباره کشمیر گفت . داستان کتاب جدیدش هم در دهکده ای در کشمیر میگذرد. آنچنان که او حرف می زد پیدا بود که بیشتر خودش را یک کشمیری می داند تا هندی یا پاکستانی و باز آنچنان که خودش میگفت کتاب سرشار از یاد و بازسازی چهره مادربزرگش است که یک زن کشمیری تمام عیار بوده است.
وقت امضای کتاب از او درباره ترجمه فارسی کتابهایش پرسیدم گفت که خبر دارد و ازش اجازه گرفتند. پرسید ترجمه اش خوب است؟ گفتم داستان خنده داری است. آنقدر خوب که جایزه ترجمه کتاب سال برد. رهبر کنونی که آن موقع رییس جمهور بود جایزه را اهدا کرد. چشمهایش ریزترشد و فقط پرسید : واقعا؟ گفتم واقعا.
بیرون که آمدیم ژورنالیست پیر کانادایی که همراهمان بود گفت: مهم ترین نکته این جلسه این بود که آرام و صلح آمیز بود. راست می گفت. سایه وحشتی در کار نبود. آنها که آمده بودند تا دردیداررشدی هیجان ترور را مزه کنند دست خالی برگشتند. دیدار رشدی هم انگار دیگروحشتی نداشت.

نکته کنکوری: وقت رفتن به جلسات کتابخوانی اگر مطمئن هستید که نمی خواهید کتاب را بخرید که هیچ ولی اگر فکر میکنید که قصد خریدن کتاب را دارید و می خواهید امضا نویسنده را داشته باشید حتما قبلا ان را از روی وب یا کتابفروشی که بهتان تخفیف می دهد بخرید چون تفاوت قیمت کتابی که در محل می خرید با روش های دیگر واقعا قابل توجه است.

Monday, September 26th, 2005

مسئله این است: اصلا منصفانه نیست که خواهرزاده ام بزرگ می شود و من شاهدش نیستم. اصلا منصفانه نیست. هیچ جور توی کتم نمی رود. اصلا از بیخ غلط است. اینکه او بزرگ می شود و من نمی بینم.اینجوری ساختار کل ماجرای مهاجرت ایراد اساسی پیدا می کند. چطور ما آدمهای گنده اشکال به این گندگی را نمی بینیم؟

Saturday, September 24th, 2005

این گزارش خبری را هم داشته باشید. در این فکرم که آیا این خبرواقعا بازتاب یک بحث فراگیر اجتماعی است یا اینکه یک دبیر سرویس مریض دیوانه می خواهد سری که درد نمی کند را دستمال ببندد و از این سوژه ها سفارش میدهد؟
اگر حالت اول باشد که هیهات است! کجا داریم می رویم؟ قهقرا؟!

Saturday, September 24th, 2005

پاییز مثل روز اول قاعدگی می ماند. صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده انتلک بازی هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی به یارعلی سفارش یک قهوه بدهی و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درست همانجور که نارنج نوشته.
سه سالی هست که پاییزم کوتاه است و سرخ. پاییز سرخ تورنتو خیلی با پاییز زرد و قهوه ای زاینده رود و مهرماه رمق بریده تهران فرق دارد. تا به حال هیچ ازش جز منگی شروع ترم نفهمیده ام. و پاییز تورنتو همه سرخی است و مبهوتی و این آفتاب مورب مورب که می خواهی آخرین جرعه هایش را برای زمستان ذخیره کنی. پاییز است و ذوق دوباره مثل آدم های فیلم های ایتالیایی لباس پوشیدن. ذوق چکمه و دستکش و ژاکت فلفل نمکی و آستین هایی که هی میکشی که روی انگشتهایت را بپوشانند و آخرفصل مثل روده دراز شده اند. پاییز است و یک فصل به رفتن نزدیک تر شدن و شاید همه رازگونگی اش از همین باشد. از جدال رنگین رفتن و ماندن. واسه خودت را نیشتر زدن و اشک خودت را درآوردن خوب است.اما خوب متاسفانه آدم یک جایی بزرگ می شود و دیگر از این ژست ها هم خوشش نمی آید. باید از این فصل گذرکرد.

Wednesday, September 21st, 2005

بالخره یکی به ما بگوید این پروژه سد سیوند برای پاسارگاد و تخت جمشید خطرناک هست یا خیر؟ آنقدر نظرات ضد و نقیض شنیدیم که سرگیجه گرفتیم.

یک خاطره نویسی اصفهانی به سبک مامان نیلو

Saturday, September 17th, 2005

و البته جالب ترین ماجرای روزهای اقامت مامان و بابا داستان بریان درست کردنمان بود که به دستیاری خانم مسافر که بچه خیابان فروغی اصفهان و بریان خور دبش است محقق شد. بهترین بریانی اصفهان در خیابان فروغی واقع شده است .درضمن اسم این غذا بریان است و محل طبخ و فروشش را بریانی می گویند مثل کبابی . خداوند این خطای بزرگ آقای دریابندری در ضبط نام این غذای اصفهانی را ببخشد! و کمی هم از فیس و افاده آقای زهرایی که بابت ایمانش به کار بی نقص انتشار یک کتاب را یک سده طول می دهد و آخرش هم چنین غلط فاحشی از چشمش دور می ماند کم کند!
القصه مامان جان دستور فرموند که بریان حتما گوشت دنده گوسفند می خواهد. من هم که به عمرم قصابی نرفته ام و تجربه خوبی هم از مزه گوسفندهای نیوزیلندی نداشتم گفتم بی خیال شویم چون این رقم که حتما پیدا شدنی نیست. آخر یک روز با مسافر خانم رهسپار قصابی نوذر شدیم در آن کله شهر. دنده گوسفند خبری نبود. گفتند خودمان چرخش می کنیم برای فروش نداریم. نشانی یک قصابی افغانی دادند. در راه رسیدن به قصابی افغانی گم شدیم . چه گم شدنی که نفهمیدیم چطور از حوالی یورک میلز و الزمیر آن پایین پایین های دنفورت سردرآوردیم. عوضش یک قصابی افغانی دیگر در خیابان دنفورت پیدا کردیم که آن هم نداشت. فردای آن روز مامان جان دامادش را برداشت و رفتند سراغ همین سوپرخوراک خودمان و نیافتنی را یافتند. دردسر بعدی یافتن چرخ گوشت بود. گوشت پخته و از دنده جدا کرده را باید چرخ کرد. بازوالدین محترم که هرگز در عمرشان پرنسیپ های خوراک خوب را زیر پا نگذاشته اند گفتند که الا و بلا باید چرخ گوشت باشد. نه آسیاب برقی و نه گوشت کوب برقی و نه بلندر و نه هیچ اسباب دیگری مناسب کار نیست چون غذا را از ریخت می اندازد. از هرکس که می شناختیم سراغ چرخ گوشت گرفتیم یافت می نشد. به هرجا که بلد بودیم و اعتراف می کنم که جاهای زیادی را بلد نبودیم سرک کشیدیم و دست آخر یک عدد و واقعا تنها یک عدد از آن را در کانادین تایر یافتیم. بعدها شنیدیم که سیرزو بعضی فروشگاه های ایرانی هم دارند. حالا بماند این چرخ گوشت پزرتی با آن دنده حلزونی پلاستیکی چقدر اسباب خنده مامان و بابای محترم شده بود که البته در مقابل چرخ گوشت خانگی آنها اسباب بازیی بیش نبود.
باری به این ترتیب سماجت مامان خانم در طبخ یک وعده بریان خانگی ثمر داد وجای شما خالی یک یکشنبه ای را رفتیم کنار دریاچه ای ومنقلی علم کردیم و بریان ذغال پز خوردیم. ناگفته نماند که در این شکم چرانی پرماجرا خانم مسافر و همسفرشان هم مشارکت کردند و البته خانم مسافر هم قالب مسی بریانش که بریانی ها به کار می برند را رو کرد . به این می گویند یک بچه خیابان فروغی اصیل!
نیتجه اخلاقی این قصه این است که اکنون بنده بریان پختن آموخته ام و نکته غم انگیز آن اینکه متاسفانه شش برای شش و دنبه کنار بریان پیدا نکردیم ولی در عوض نکته کنکوری این ماجرا این است که احتمالا تا شعاع ده دوازده کیلومتری ( از آن فراتر منطقه ریچموند هیل است که می دانم کباب خورحرفه ای زیاد دارد!) من تنها ایرانی هستم که توی خانه اش چرخ گوشت دارد!

Wednesday, September 14th, 2005

این دوست عزیزم علیرضا باذل یک چیز بامزه نوشته در گزارشش از جشنواره فیلم تورنتو برای شرق . نوشته:” اين جلسه پرسش و پاسخ به رغم اين كه هم بنى اعتماد و هم معتمد آريا به انگليسى تسلط داشتند، به زبان فارسى برگزار شد؛ چرا كه اين دو هنرمند تمايل داشتند ايرانيان حاضر در سالن را مخاطب خود قرار دهند.”
علیرضا جان! دوست عزیزم. ایرانیان تورنتو انگلیسی بلدند واگر ارتباط با مخاطب خارجی جشنواره را مقدم بر هرچیز دیگری بدانیم ( ازجمله عرق میهن پرستی و رعایت حال هموطنان خارج از کشورکه علیرغم مقیم بودن انگلیسی اشان می لنگد و …) بنابراین درستش این است که اگر هنرمندان عزیزمان اینقدر انگلیسی اشان خوب است مستقیما حرف بزنند و رابطه با مخاطب را نزدیک تر کنند. پس این وسط یک چیزی اشتباه است . یا اینکه علیرغم ادعای تو هنرمندان مذکور آنقدر انگلیسی اشان خوب نیست که مستقیما حرف بزنند که ایرادی برآن وارد نیست .ایراد به دلیل مضحکی است که تو برای این امر تراشیده ای . یا اینکه واقعا آنقدر منتقد خارجی در سالن نبوده است و جمعیت ایرانی ها چربیده که ترجیح داده اند بیشتر به فارسی حرف بزنند. یا اینکه اصلا هیچ کدام اینها هم نیست و تو دوست عزیز بدون شناخت از جامعه ایرانی اطرافت خواسته ای که یک چیزی همین جوری برای بازار گرمی نوشته باشی.
علیرضا جان ! وقتی برای جایی می نویسی که هر کلمه اش زیر ذره بین است حواست باشد چی می نویسی .

ژوستین

Tuesday, September 13th, 2005

این روزها که با بابا کتابفروشی های دست دوم تورنتو را زیرو رو می کردیم به “ژوستین” لارنس دارل برخوردم و خریدمش. ترجمه زنده یاد احمد میرعلایی از این کتاب شاهکار است. به گمانم زیباترین ترجمه های اوست. همیشه می پرسیدم متن اصلی چه بوده که آقای میرعلایی با آن چنین کرده است. حالا که نسخه دو ونیم دلاری کتاب دم دستم است گاه نتیجه این مقایسه را اینجا می گذارم. از چهارباب اسکندریه لارنس دارل کتاب اول و دوم ،ژوستین و بالتازار چاپ وسپس خمیر شد. از سرنوشت دو دفتر دیگرخبر ندارم. نه گمانم که به این زودی ها در ایران مجال انتشار بیابند. خدا کند که خانواده میرعلایی دست کم از دست نویسها یا معدود نسخه های به جا مانده به خوبی پاسداری کنند یا اگر صلاح دیدند آنها را جایی روی وب بگذارند که از گزند مصون بماند. آدمها هرکدام نقاط فصل زندگی اشان را یک جورنشانه می گذارند. بعد از تام جونز، قبل از تام جونز، بعد از طوبی و معنای شب، قبل از آن، بعد از خانواده تیبو ، قبل از خانواده تیبو، برای من یکی از آن خط فصل ها ” ژوستین” بود وقتی در آینه خودش را تماشا می کند و خطاب به تصویرش می گوید:” عجب ماده یهودی خل خسته کننده متظاهری هستی!”
آه ازژوستین و بسیاری دیگرکه از خواننده فارسی زبان دریغ شده اند! و دریغ از مترجمش که همین روزها ده سال می شود که از ما دریغ شده است!

Tuesday, September 13th, 2005

جذاب ترین نکته کانادا برای مامان دستشویی ها و توالت های تمیز و فراوان در گوشه و کنار شهرو در وجب به وجب جاده ها و بزرگراه ها بود. ناگفته نماند که مامان از تیم هورتونز هم خوشش آمد به خصوص شیرینی هایش.
برای بابا گمان نکنم به جز صندلی های تاشوی پیک نیک قسمت جذاب دیگری بوده باشد.و البته فکرکنم نقطه اوج برای هر کس که به تورنتو می آید همان لنجی باشد که تا زیر آبشار نیاگارا می آورد و می گذارد آبشار سرتاپای مسافران را آبکشی کند.گمانم مامان یکی از این کیسه ها که تنمان کشیدیم و زیر آبشار رفتیم را یادگاری برد.

نکته :آژانس های مسافرتی و سفارت های خارجی در ایران همه اطلاعاتی را که باید و شاید به مسافران نمی دهند. نمی دانم چطور می شود واقعا رفتار آنها را با کسی که پاسپورت ایرانی دارد عوض کرد. به شما نمی گویند که پرواز یک شرکت هواپیمایی را یک شرکت دیگر انجام می دهد یا اینکه شما می توانید برای دریافت ویزا در کشور خودتان اقدام کنید و خود را ویزا را جای دیگر مثلا کانادا وارد گذرنامه کنید. و بیشتر از آن اینکه نمی دانم ما چرا در مقابل کم کاریها و نقصان های آنها صدایمان در نمی آید. اکثر مسافران ایرانی به حقوقشان آگاه نیستند و در صدد شناختنش هم نیستند.وقتی شرکت های هواپیمایی اروپایی هر شب این همه پرواز از تهران دارند معلوم می شود که مسافران ایرانی درصد قابل توجهی از مشتریان آنها را تشکیل می دهند. وقتی این همه ایرانی سفر می کنند آیا وقتش نیست که انجمن یا گروهی تشکیل بشود که برای آموزش و آگاهی این همه مسافر ایرانی در سفرهای خارجی دست به کار بشود؟

غایب

Saturday, September 10th, 2005

کاش می شد مثل حلزون “خانه ات را با خود ببری به هرکجا که هست” . کاش می شد مثل پرنده رفت.آمدن مسافر خوب است رفتنش سخت. اما یک چیز حتمی است: حال آنکه می رود بهتر از آن است که می ماند. فردا شب که به هم می رسند دور هم چمدان را باز می کنند اول طبل و بیل و کلنگ اسباب بازی یسنا را می دهند دستش بعد هم سربقیه اش سه ساعت ادا و اطوار در می آورند و ریسه می روند. من آنجا نیستم!
کاش می شد خانه ات را باخود ببری به هرکجا که هست.