بایگانی December, 2005

Wednesday, December 28th, 2005

یک رپرتاژ خوب از کتی هورن درباره رابطه مدیست های امروزی با تکنولوژی های جدید رسانه ای در نیویورک تایمز

باکسینگ دی خود را چگونه گذراندید؟

Tuesday, December 27th, 2005

این یک سوال اساسی از کسانی است که تعطیلات کریسمس را در شهر مانده اند و شما حتی می توانید بر اساس پاسخ این سوال تصمیم بگیرید که با چه جور آدمی سرو کار دارید!
البته این ادعای شوخ ناکی است اما به تجربه این سه ساله که در این بلاد بوده ام کلاهی گشادتر از باکسینگ دی در فرهنگ مصرفی این دیار ندیده ام هرچند که خودم هم گاه از آن استفاده کرده ام. اولا که باکسینگ دی عملا از حد یک روز فراتر رفته و سربه هفته باز کرده است. بسیاری از فروشگاه های بزرگ رسما آن را باکسینگ ویک می نامند و در تمام طول هفته تا شروع سال نو سعی میکنند جنس های مغازه اشان را با این عنوان آب کنند. اما چیزی که گویا بسیاری نادیده می گیرند این است که این ماجرای باکسینگ عملا تا نیمه های فوریه ادامه دارد و از حالا تا اواخر ماه فوریه که فروشگاه ها آماده فصل بهار می شوند قمیت ها هر هفته پایین تر می رود تا چهاردهم فوریه که به مناسبت روز والنتاین فروشگاه ها همه زورشان را می زنند که خریداران را که هنوز بدهی های شب عیدشان را نپرداخته اند به مراکز خرید بکشانند.
به تجربه این یکی دو سال دریافتم که اگر در این روزهای باکسینگ در شهر هستید بهترین محل برای وقت گذرانی کتابفروشی معظم ایندیگو چاپترز و جستجوبرای یافتن چیزهایی است که امکان ندارد تا پنجاه درصد تخفیف شاملشان نشود سراغشان بروید از جمله نسخه مصور ” رمز داوینچی ” یا مجموعه آثار کلاسیک ادبیات جهان با چاپ نفیس یا یک سررسید یا تقویم نفیس مشتی ( به فتح م ، صفت از این رساتر پیدا نکردم) سال در پیش رو و یکی دو جلد از مجموعه داستانهای تن تن و میلو( ترجیحا به زبان فرانسه) .

یکی از نمونه هایی که دیروز یافتم کتابی است که این یکی دو ماه اخیر در آمریکا و کانادا بسیار گل کرده است به خصوص کانادایی ها برایش بسیار ذوق زده اند چون مولف کتاب یک سرآشپز مشهور چینی –کانادایی مقیم ونکور است . آنچه توجه مرا در مرحله اول به این کتاب جلب کرد شیوه خاص صحافی آن و طراحی جلدش است. کتاب در واقع از دو جلد تشکیل شده که با عطفی ظریف و درواقع به وسیله یک روکش بسیار نفیس یکسره پشت جلد اول و روی جلد دوم را به یکدیگر متصل کرده است. در نیتجه کتاب را می شود مثل سایر کتابها در کتابخانه قرار دارد انگار که دو جلد کتاب یک اندازه و یک شکل در کنار هم قرار گرفته اند یا آنکه مثل یک قطعه موزاییک دو لته ای روی سطح میز یا روی دیوار قرار داد و یک تابلوی نقاشی به دست آورد. تا اینجای کار به نظر می آید با یکی از آن کتابهای آشپزی قرتی بازی طرفیم. راستش همین طور است منتها این بار قرتی بازی از نوع عالی.
سوسور از جمله آشپزان نسل جدید است که سفره خانه های مدرن امروزی را نه تنها یک رستوران یا سفره خانه که نمایشگاه آثار هنری می دانند و ظرف غذایی که پیش روی مشتری می گذارند ترکیبی از مزه و چیدمان هنری است. سوسور یکی از سردمداران این سبک است و راستش اینکه آیا خوشمزگی خوراکش به پای فریبندگی ظرفش می رسد یا خیر هنوز نمی دانم. کاش یک ایرانی خوش سلیقه خوش خوراک آزموده دراین باره نظر بدهد.
آنچه درباره این کتاب اصل است این است که کتاب بیش از آنکه دستور آشپزی باشد مجموعه ای از عکس های نفیس ظرف های آفریده دست نقاش – آشیز است به اضافه گفتارمفصلی درباره زندگی او در آشپزخانه و سیر تحول او . در این باره شاید بعدا بیشتر بنویسم.
این کتاب شصت دلاری در باکسینگ دی ایندیگو سی درصد تخفیف دارد و البته از کارت تخفیف ده درصدی مخصوص اعضا در این مورد نمی توان استفاده کرد .( مرد رندی را دارید؟!) آمازون هم کتاب را روی وب با تخفیف قابل توجهی در این روزها عرضه می کند. و البته کسی اگر خیلی مشتاق باشد و حوصله کند احتمالامی تواند کتاب را با نصف قیمت و کاملا نو و دست نخورده در کتابفروشی های دست دوم هم پیدا کند.و البته اگر کمی وسواس سبک سنگین کردن قیمت ها را داشته باشید این داستان تا الی ماشالله ادامه دارد. اینجور است که بعضی ها در این جهان اول تمام اوقات فراغتشان را در تمام طول سال دروضعیت باکسینگ دی و شکار حراج ها و شکست قیمت ها به سر می برند !
و اما نصیب من از باکسینگ دی؟ یک تقویم رومیزی سال 2006 با موضوع ” کفش” شامل 365 عکس از گنجینه موزه کفش باتای تورنتو که در واقع یک دوره فشرده تاریخ کفش را دربر می گیرد( بله من هم عشق کفشم!) به نیم قیمت پشت جلد به اضافه یک شماره از مجله پابلیک که در جای دیگری درباره اش جداگانه خواهم نوشت. و نیز کتابی با این عنوان :” سلیقه خوب” که البته از کتابفروشی دست دوم روبروی ایندیگو خریدم . از جایی که تمام طول سال از هیاهوی بسیار برای هیچ باکسینگ دی و شرکا در آن خبری نیست.

اولین و آخرین پست خطاب به یک ناشناس آشنا

Saturday, December 24th, 2005

ناشناسی پایین یکی از نوشته های قبلی کامنتی گذاشته مبنی براینکه بهتر است من درباره فیلم ننویسم و همان که به ادبیات … می زنم کافی است و بعد هم مقداری تحلیل شخصیت کرده و چیزهایی از این دست. از آنجایی که واژگان رکیک در آن یادداشت بسیار بود منتشرش نکردم. چون قبلا هم گفته ام اگر ناشناسی با واژگان رکیک پانوشت بگذارد منتشرش نمی کنم.

و این اولین و آخرین پست خطاب به ناشناسی است که ظاهرا با صاحب این وبلاگ مشکل شخصی دارد:
خانم یا آقای محترم از سایه بیرون بیا و حرف اصلی ات را بزن وگرنه این وبلاگ یک وبلاگ ساده و معمولی است متعلق به کسی که زمانی سوداهایی داشته و دیگر ندارد . این وبلاگ نه ادعای نقد فیلم دارد و نه ادبیات و نه هیچ چیز دیگر. تنها یک دفترچه شخصی است .من هرگز ژورنالیست درجه یکی نبوده ام و ادعایش را هم ندارم.اما دغدغه هایش را داشته ام و هنوز هم دارم. شما که ظاهرا نویسنده این وبلاگ را از نزدیک می شناسی اگر اینقدر ازش متنفری برای چی یادداشت هایش را می خوانی؟ واگر هم می خواهی نقد شخصیت کنی اولا چرا با واژگان رکیک و دوم چرا پای مطلبی که ربطی به موضوع ندارد؟
ناشناس نوشتن به خودی خود جای ایراد نیست . ایراد وقتی است که آشنایی به اسم ناشناس واژگان رکیک به کار می برد و این میان گاف هم می دهد و آشنابودن را عیان می کند.

اندرفواید کریسمس برای یک غیر مسیحی

Saturday, December 24th, 2005

و اندر فواید کریسمس برای یک غیرمسیحی که در بلاد فرنگ می زید یکی آن است که در شب عید میلاد مسیح می توانید در کلیسایی یا مکانی از این دست حضور یابید واجراهای خوبی از شاهکارهای موسیقی مذهبی اروپایی را مفت و مجانی ببینید و بشنوید.
ازجمله امروز بعد از ظهر که این خواهرمان سیبیل طلا قصد کرده است ما را با خود به یکی ازاین برنامه ها ببرد.

Wednesday, December 21st, 2005

این پیمان هم نمی نویسد وقتی می نویسد ببین چه می نویسد!

سیریانا

Wednesday, December 21st, 2005

سیریانا را دیدم.جرج کلونی حقش است یک جایزه ای چیزی بگیرد.از بس که احمق و قدیمی است تو این فیلم.
اگر دوست دارید صدای اذان را روی آرم کمپانی برادران وارنر و نام ایران را به تلفظ های جورواجور و صد و چندین مرتبه بشنوید و برای خدا می داند چندمین بار در زندگی اتان به عنوان شهروند یک مملکت نفتی به خاطر بیاورید که روی چه ثروت نکبتی قدم می زنید بروید فیلم را ببینید. فقط بگویم که یک صحنه شکنجه دارد که من یکی را به شدت به هم ریخت اگر دلش را ندارید نبینید.
بقیه اش هم خوب فیلم جاسوسی است دیگر.مثل بقیه فیلم های جاسوسی . البته فضای داخلی حزب الله لبنان به نظر خیلی واقعی درآمده است . نمی دانم چرا بعضی دوستان اینقدر برای این فیلم ذوق زده شده اند.چون آدم آمریکایی هایش بد و بد جنس بودند؟ یا اینکه قصه اش خیلی راست بود؟
برای من که این روزها آقتاب مرگ ( یعنی کسی که دق مرگ گرفته از بس که دلتنگ آفتاب است ) گرفته ام بهترین چیزش خلیج فارس آفتابی و درخشان بود که باعث شد دلم حسابی برای کیش تنگ بشود.

سینمای خانگی و ستون ثابت و سایر قضایا

Tuesday, December 20th, 2005

داشتن خواننده پرو پا قرص هم بعضی وقتها عجب چیزبامزه ای است!
چشم گل مریم جان! عرض کنم که : اولا خیر امسال هنوز از آن سرماهای آنچنانی خبری نیست . گویا خیال هم ندارد زمستان خیلی سختی باشد. هنوز از منهای 15پایین تر نرفته ایم و برف هم گرچه سی سانتی آمده است اما خوب سی چهل سانت برف که چیزی نیست ( دیدی آخرش از ندید بدیدی برف در آمدم ؟!)
کریسمس هم مثل سالهای دیگر. گویا امسال که وضع کار و اقتصاد خوب بوده مردم بیشتر خرید کرده اند. پریروز تلویزیون آمار می داد که امسال هر کانادایی به طور متوسط 1300 و اندی دلار هدیه کریسمس خریده است که نسبت به سال قبل رشد قابل توجهی داشته است. گمانم از این جمعیت نصف بیشترشان هم آی پاد خریده اند. میشود لطفا یک نفر برای من توضیح بدهد جذابیت پنهان این آی پاد چیست ؟ به جز قیافه اش؟ احتمالا پیر شده ام که دیگر جذابیت اینجورچیزها را در نمی یابم.

و برای هادی نیلی و آنهایی که گاه برایم نامه می دهند و می گویند از زندگی در غرب بگو عرض کنم که در روزنامه خواندم که در این شهر تورنتو یک سبک جدید معاشرت باب شده است که مردم در سالن اجتماعات مجتمع مسکونی اشان ( همان که بهش می گوید پارتی روم یا مولتی پرپوز روم) دور هم جمع می شوند و یک بساط سینمای خانگی و دی وی دی و چس فیل و کوکتل هم جور می کنند و با دوستان دور هم می نشینند و دسته جمعی فیلم تماشا می کنند و در ضمنش می گویند و می خندند. گویا بعد از این قرار است برای جلوگیری از کپی شدن فیلم ها در شبکه های غیرقانونی دی وی دی فیلم های پرطرفدار همزمان با نمایش سینمایی اش عرضه شود . به این ترتیب احتمالا بازار این مدل فیلم تماشا کردن هم با این اوصاف داغ تر می شود چرا که به نظر بسیاری از مردم تماشای باسن خانم جنیفرلوپز بر پرده بزرگ سینما آنقدر جذاب نیست که به خاطرش در سرمای زمستان بکوبی و تاسینمای محل رهسپار شوی و تازه در طول تماشای فیلم های اکثرا کسالت بار نتوانی با بغل دستی ات گپ بزنی. اصولا کسانی که در این مورد باهاشان مصاحبه شده بود معتقد بودند که فیلم دیدن دیگر مثل سابق فریضه بی همتایی نیست که نشود چند سرگرمی دیگر را هم قاتقش کرد و بنابراین سینماهای کوچک در جمع های دوستانه و خانوادگی این امکان را فراهم میکنند. ظاهرا آش آنقدر داغ است که بسیاری از مجتمع سازان در این فکرند که به جای اتاق های بدن سازی مجتمع های مسکونی که معمولا تجهیزات مطلوبی ندارند ، اتاقی مخصوص سینمای خانگی را برای استفاده ساکنان مجتمع در نظر بگیرند که طرفداران بیشتری دارد. به خصوص که در زندگی های لانه زنبوری امروز کمتر کسی در آپارتمان ( به قول اینجایی ها کاندو) کوچکش جایی برای سینمای خانگی دارد.

آهان ! در ضمن . من از این هفته نوشتن یک ستون در هفته نامه شهروند را آغاز کرده ام. این یک کار داوطلبانه است برای پوشش دادن جشنواره ” زیرگنبد کبود” که نوروز امسال قرار است در تورنتو برگزار شود. متاسفانه خداحافظی کردن با ژورنالیسم کار آسانی نیست . بدجوری کرم دارد و دفع این کرم کار هرکسی نیست. دست کم فعلا کار من نیست. بنابراین باز هم مرتکب شدم. بی زحمت نگاهی برش بیاندازید و نظر بدهید. ممنون می شوم.

Thursday, December 15th, 2005

امروز صبح آقای همسر روزنامه را که از پشت در برداشت خنده اش گرفت و با لحن آگهی های تبلیغاتی به مضحکه گفت : بی خیال وطن از زندگی در کانادا لذت ببرید!
نگاه کردم دیدیم عکس بزرگ رییس جمهور ایران در حال سخنرانی در زاهدان نصف صفحه اول گلوب اند میل را گرفته است.

بهترین ده کتابفروشی مستقل فرنگ به انتخاب ژورنالیست گاردینی

Tuesday, December 13th, 2005

جرمی مرسل نویسنده روزنامه گاردین ده کتابفروشی مستقل در اروپا و آمریکا را که توانسته اند در میان غوغای کتابفروشی های زنجیره ای دوام بیاورند فهرست کرده است. یکی از آنها کتابفروشیی در خیابان چرچ تورنتو ست.

Tuesday, December 6th, 2005

فکر می کردم علائقم به این حرفه دیگر دارند رنگ می بازند امااینطور نبود. خبر سقوط هواپیما که آمد یک جور متفاوتی دلم را چلاند. مانور نظامی از آن حوزه های جذاب خبری نیست که برای رفتن سرش دعوا باشد. یک جور اجبار است برای همین هم معمولا روزنامه ها و نشریات غیردولتی نمی روند و از خبرهای خبرگزاری استفاده می کنند. بچه های خبرگزاری و نشریات دولتی همیشه اینجور وقتها نچسب ترین حوزه های خبری را پوشش می دهند. دلم گرفت. مادر مرده ها بعضی شون چه جوان هم بوده اند.
چرا خبرنگار را با هواپیمای باری برده اند؟ مگر اسیری می برده اند؟ این صدا و سیما با آن همه ولخرجی که سعی می کند چهره نظام را بزک کند نمی تواند یک همچین وقتهایی اعمال فشار کند که با خبرنگارش مطابق شئون این حرفه رفتار شود نه مثل یک بسته باری؟ این دولتمردان آمریکایی واقعا نمی فهمند که تاوان تحریم های اقتصادی را مردم ایران دارند می دهند نه آنی که باید؟ اصولا چند دفعه دیگر باید هواپیما سقوط کند؟ فکرمی کنید اعصابمان چقدر دیگر تاب این سوهان تیز را می آورد؟ فکر نمی کنید خیلی وقت است از زور دلهره روانی شده ایم؟ هوی! می شنوید چی می گم؟

Thursday, December 1st, 2005

راسل اسمیت ستون نویس روزنامه گلوب اند میل امروز چیزکی نوشته است با عنوان: دختران نوجوان ، اشراف زادگان جدید . خلاصه این مطلب که اگر کسی همت کند و برای سایت زنان ایران ترجمه اش کند گمانم بد نباشد این است که اسمیت به پدیده ای که در یکی دو سال اخیر رسانه های آمریکایی را در برگرفته است اشاره کرده است. شبکه های تلویزیونی مد که به جای تمرکز بر روی رخت و لباس و بزک و دوزک دوربینشان را برزندگی و شخصیت مدلهای اکثرا نوجوان و مشهور و ثروتمند زوم کرده اند. گویی آنچه مطرح است مد نیست که مدلها هستند. اسمیت در این یادداشت گریزی هم می زند به فراوانی رئالیتی تی وی ها ( فارسی اش شایدبشود بازی واقعیت ) که روز به روز بر تعداد بازیگران نوجوان و داستانهای نوجوانانه آنها افزوده می شود. سریالهایی که در آنها معمولا دختر نوجوانی یا بسیار مورد توجه است یا مورد خشونت و قتل و تجاوز. به نظر او بیننده این برنامه ها بیش از آنکه مردان باشند – آنطور که در نظر اول اینجورتلقی می شود- بیشتر دختران نوجوان همسن و سال مدلها و هنرپیشه ها هستند که یا می خواهند مدل شوند و یا به دستمزدهای ملیون دلاری پاریس هیلتون و هیلاری دف و بریتنی اسپیرز دست یابند. دختران نوجوانی که بسیار پیشتر از آنکه به سن قانونی داشتن کارت اعتباری برسند، همیشه چند صدهزار دلار آماده خرج کردن در جیب دارند.اسمیت در این یادداشت کوتاه یکی از دلایل رو آوردن بیزنس تلویزیون را به این پدیده ، ترکیب همزمان دو دستمایه جذاب سکس و کودکی می داند .دختران نوجوان این هر دو را یکجا دارند و هرچند که نویسنده این یادداشت سعی میکند شعار فمینیستی ندهد ولی از لحن یادداشت بر می آید که این پدیده را خشونت نوع جدیدی بر ضد زنان می انگارد.
لازم نیست حتما راسل اسمیت باشید و در حوزه رسانه و لایف استایل (سیاق زندگی؟) صاحب سلیقه باشید و تازگی هم کتاب جذابی اندر چگونگی سرو ظاهر مردان نوشته باشید تا متوجه این خشونت آشکار رسانه های توده ای آمریکا بر ضد زنان بشوید. تلویزیون های معمولی که با کمترین هزینه در هر خانه ای قابل دریافتند – و نه شبکه های درست و حسابی که برای حق اشتراکشان باید دست کم ماهی 150 دلار پرداخت کنید – از این نمایش خشونت ها اشباعند. این جور سریال ها معمولا ارزان قیمت هم هستند و حتی فقیرترین شبکه های تلویزیونی بومی کانادایی هم می توانند آنها را خریداری کنند چه رسد به تلویزیون های پولدار عربی و ژاپنی و کره ای در آن سوی آبها. یکی اش مثلا رئالیتی شوی نکست آمریکن تاپ مدل که در طول یک فصل تلویزیونی دختران اکثرا زیر بیست سال برای کسب مقام سوپرمدل آمریکایی رقابت می کنند . تمام سریال سرشار است از اینکه آنهاچطور پشت سریکدیگر و رو به دوربین درباره رقبایشان بد گویی میکنند ، رجزخوانی می کنند، حسادت می ورزند، به یکدیگرتوهین میکنند و خود در برابر داوران مورد توهین و تحقیر قرار میگیرند. کار آنقدر بالا گرفته است که خودپسندی و کینه توزی مدلها در زبان مردمان دیگر و در برنامه های دیگر بدل به ضرب المثل شده است .
حال وقتی اینها را کنار گزارش خانم کار از سفرش به کابل می گذارم و وقتی به یاد می آوردم که همه آنچه از زن غربی به وفور و در اندازه های وسیع در دسترس زنان خاورمیانه قرار می گیرد تصویرغیرواقعی و پررنگ و لعاب او در رسانه های جمعی عامه پسند است به خودم حق می دهم که نگران شوم و حتی اندکی از ریشه های برداشت طالبانی ازفرهنگ زن غربی را دریابم. وقتی همیشه این تصویر بزک کرده خوش رنگ و لعاب خشونت دیده پیشتروتندتر و پررنگ ترو جلوتر تر و بزرگ تر از همه تصاویر دیگردر جهان منتشر می شود.