بایگانی February, 2006

خیابان اردبیهشت

Tuesday, February 14th, 2006

این عکس را در پست پنج فوریه وبلاگ آرش ببینید(صفحه را بغلتانید به پایین).من تمام دوران دبیرستان هرروز از جلوی این کاشی عبور می کردم و هر روزکه چشمم بهش می افتاد از خودم می پرسیدم این کاشی تا کی براین دیوار دوام خواهد آورد؟ آنقدر پانزده سال بعد به نظرم دور بود!!!!!!!!! چند قدم پایین تر از این کاشی یک نانوایی بود که شاید هنوز هم باشد.سرظهر با شکم گرسنه از روبرویش رد می شدیم و بوی نان تازه مستمان می کرد

آرش کار دیگری را هم آغاز کرده که واقعا دستش درد نکند و اجرش با نمی دانم چه کسی که واقعا کاری است کارستان وآن جمع آوری خاطرات آدمها از شهر است. خسته نباشی آرش جان. آن دایی جانت هم که هنوز دم به تله نداده به گمانم که در کار گرفتن آن خاطرات در جایی دیگر است. حالا ببین!

Tuesday, February 14th, 2006

بخش هایی از کتاب ارشاد منجی را روی وبسایتش خواندم. فقط یک سوال برایم مطرح است. آیا خانم منجی به خاطر نوشتن این کتاب است که از دانشگاه ییل بورس تحصیلی دریافت می کند ؟
آیا خانم آذر نفیسی به خاطر کتابش است که برای دفترفرهنگی اش و پروژه دیالوگش از دانشگاه جان هاپکینز بودجه می گیرد؟
بگذارید سوالم را تصحیح کنم .اینجوری بوی پیش داوری می دهد. سوال این است که آیا نوشتن این کتابها در وضعیت آنها در موقعیت دانشگاهی اشان تاثیر دارد؟ و تاثیر گذاشته است؟
اگر اینجور باشد به نظرمن باید از این مراکز دانشگاهی ناامید شد.چطور چنین مراکز دانشگاهی تحقیقاتی معتبری به صاحبان چنین آثاری چنان اعتباری می بخشند؟کتاب فارغ ازهر تحقیق و کند و کاومستند و جدی فقط جیغ می زند!چطور است که مراکز آکادمیک آمریکایی در چنین مواردی تمام اصول نقد و نقادی ساخت و پرداخته خودشان را نادیده می گیرند؟
یکی به من بگوید اشتباه میکنم.

Tuesday, February 14th, 2006

وقتی ما تین ایجر بودیم به این مدل موها می گفتند “زلف کفتری” . به کسی هم که تیپش اینجور بود می گفتند:جوات.
آن وقت حالا شما چی گیدین؟

در جمعی زنانه

Thursday, February 9th, 2006

اول مصاحبه امروز به عبارتی دیروز با جوان عرب- دانمارکی باعث و بانی فتنه را در گلوب اندمیل از دست ندهید.

دوم مدتها بود در یک جمع یک دست زنانه حضور نیافته بودم. به میمنت جلسات تمرکزی سیما بابت تزش این امکان فراهم شد که بعد از سالها آن حس آشنا دوباره زنده شود
از جمع های مطلقا زنانه خاطره خوشایندی ندارم. من در این جمع ها شاهد شلختگی وهرز رفتن روح آزرده زن ایرانی بوده ام. تولید و تولد شایعه را شاهد بوده ام. شاهد حسادت زنان یائسه به نوعروسی که خیال آبستن شدن ندارد بوده ام. شاهد طعنه های ناخوشایند زنی باهوش به آن دیگری که فقط کمی باهوش تر است بوده ام . باور کنید همیشه این جمع ها را با خستگی و ناامیدی ترک کرده ام.
می گویند یک بار زنی از شوهرش پرسید شما مردها وقتی دورهم جمع می شوید درباره چی حرف می زنید. مرد گفت درباره همان چیزهایی که شما درباره اش حرف می زنید. زن گفت ” اه ! بی تربیت!”
اما این بار دست کم این طور نبود. درباره چیزهای زیادی حرف زدیم که آن حرفها همه اش نبود و فقط بخشی اش بود. چیزی که می خواهم بگویم تجربه متفاوت این جور جمع شدن بود. متفاوت برای آنکه اولا با اینکه در جمعی گرد آمده بودیم که همه وبلاگ دار و وبلاگ خوان بودند ولی یک جورهایی می دانستیم که گفته هایمان تبعات خاله زنکی /عمو مردکی درپی نخواهد داشت. نمی دانم چرا این اعتماد را داشتیم. یعنی همه ما با اینکه پنجره ای برای پچپچه داشتیم ولی جایی برای حرف درگوشی نداشتیم. متوجه منظورم می شوید؟ هر کس از خودش حرف زد نه از دیگری با این اطمینان که دیگری هم فقط از خودش حرف می زند و نه از دیگری. درست به همین دلیل هم از من نخواهید شنید که در جلسه تمرکزی سیما چه گذشت فقط می توانم بگویم خوش گذشت.
اما شاید از بعدش که رفتیم کافه نشینی بتوانم کمی بگویم. برای من بار اول بود که با یک جمع بیش از سه چهار نفرتماما زنانه وسط یک کافه شلوغ نشسته بودم و با خیال راحت از اینکه دورو بری ها حرفهایمان را نمی فهمند ریسه رفتیم. البته اگر هم می فهمیدند باز هم مهم نبود. ما درباره چیز شرم آوری حرف نمی زدیم. کمی سیاست . اندکی انتقاد . چند قلم غیبت و از همه مهم تر بحث شیرین اپیلاسیون. بحث شیرین برای آنکه در مواجه با بچه هایی که تجربه ای از اینجور فضاها درایران ندارند متوجه شدم که چه فضاهای خصوصی – عمومی جالبی درزندگی ما ایرانی ها هست که ظرفیت خلق سورئالیستی ترین داستان ها را دارد ولی کو کسی که حتی جرات کند ثبتش کند. من اگر نمی گویم برای آن است که نمی خواهم برای آنها که هنوز هم در این فضاها زندگی می کنند دردسر درست شود. یکی از بچه ها متوجه شد که میز بغلی از میان حرفهای ما کلمه اپیلاسیون را که مدام تکرار می شود گرفته و دارد سعی می کند بفهمد ما چه می گوییم ولی طفلک ناکام مانده است.
طبیعتا یکی از این راویان خودم بودم .متوجه شدم که اولین بار است در یک مکان عمومی افسار کلام را رها کرده ام و دارم با آب و تاب تصویر خانه های اپیلاسیون در ایران را وصف می کنم. با صدای بلند. با چاشنی ریسه های عصبی پرسرو صدا. نمی دانم چرا این کار را می کردم. مثل وقتی بود که از درون یک فضای خفه و پردود بسته بیرون می آیی و خنکای سرمای بیرون می خورد توی صورتت.
با این حال این قصه را بیش از این باز نخواهم گفت. من قصه ای بلدم که باز نخواهم گفت. مگر آنکه راهی بیابم که در هزار لفافه و کنایه بپیچمش. وگرنه باز نخواهم گفت. این را مریم می نویسد. اینانا لب می گزد و سرتکان می دهد.

روزهای خون،روزهای آتش

Saturday, February 4th, 2006

این روزها در ایران بیست و هفتمین سالگرد انقلاب را دوره می کنند. کسی کتاب ” روزهای خون، روزها ی آتش” را یادش می آید؟ مجموعه عکس های کاوه گلستان بود و دو سه عکاس دیگر که متاسفانه نامشان به خاطرم نیست.
من درست همان سال انقلاب کلاس اول دبستان بودم و همین قدر می دانم که معجزه بود که آخر سال ما سواد خواندن و نوشتن داشتیم از بس که اعتصاب بود و تعطیلی. اولین تابستانی که سواد دارشدم را با کتابهای صمد بهرنگی و نسیم خاکسار و علی اشرف درویشیان گذراندم. اولدوز و کلاغها . افسانه های آذربایجان و کتابهای درویشیان همه اش درباره کلاش پرنده بود و کودکی علیل و کتابهای خاکسار که از همه داستانهایش تنها طمع گس عرق جبین و خون خشکیده در دهان و شوری آب دریا به یادم مانده است. نسیم خاکسار در تصویرسازی قوی بود. درویشیان چنان غیرواقعی بود که به کلی از خاطرم رفته و از صمد تنها خاطره خوشایندی که برایم مانده است افسانه های آذربایجان است و نه هیچ یک از داستانهای اولدوز! و راستش فکرمی کنم صد سال دیگر کسی صمد را به خاطر اولدوز به خاطر نیاورد که برای گردآوری افسانه های آذربایجان. (افسانه ها . این افسانه های نازنین!)
داستانهای صمد و درویشیان و خاکسار همه کودکی مرا تلخ کردند. من از فقری که آنها به چنین شکل اغراق شده و در قالب ادبیات شعاری ازش حرف می زدند چیزی نمی دانستم. برای من فقر تعریف های دیگری داشت. من نمی فهمیدم چرا پولدارها یک سره بدند و فقیرها یک سره خوب. چرا زن بابا ها یکسره پلیدند و بابا ها یکسره بد اخلاق و احمق. تا مدتها نمی توانستم گناه کسانی را که با ادبیات چنین معامله ای می کنند ببخشم. زمان زیادی طلبید تا از سر مصلحت بپذیرم کینه توزی کسانی که کودکی ات را تلخ کردند مشکلی را حل نمی کند.
اکنون بیست و هفت سال از انقلاب گذشته و مثل حسین سناپور فکر میکنم هنوز هم هیچ کس قصه انقلاب را ننوشته است . همانطور که هیچ کس قصه انقلاب مشروطه را برای ما ننوشت . همیشه در رویا ها یم خواب رمانی را می بینم که چون جنگ و صلح تولستوی برایمان قصه مشروطه را باز گوید. همه وحشتم از این است که مبادا این قصه نانوشته بماند و باز صد سال دیگر نسل دیگری که قصه های خوب به قدر کافی نخوانده است باز هم….

ویژه نامه شرق برای ادبیات انقلاب

Saturday, February 4th, 2006

ویژه نامه امروز روزنامه شرق برای ادبیات انقلاب مجموعه خوبی از آب درآمده است. مطلب خانم حورا یاوری و نیز حسین سناپور را نگاهی بیندازید.

زیرگنبد کبود

Thursday, February 2nd, 2006

یک لحظه شورای امنیت و غنی سازی و بمب اتمی را یک گوشه نگه دارید. حتی می خواهم بگویم یک لحظه صدای گریان رویا طلوعی را که چند روز است در گوشتان پیچیده بگویید دقیقه ای آرام بگیرد تا بگویم.
نوروز امسال قرار است در هاربرفرانت سنتر تورنتو لب دریاچه انتاریو جشنواره ایرانی“زیر گنبد کبود” برگزار شود. جشنواره فرهنگ و هنر ایرانی. رقص و آواز و نمایشگاه نقاشی و فیلم و نقالی و چایخانه . آره . درست وسط همین هلنگ و ولنگ . در میانه همین غوغا. همین حالا . و مگر دیگر کی؟ اگر نه الان پس کی؟
به وبسایت جشنواره حوالتتان می دهم و به ستون خودم جمعه ها در شهروند. اگر در تورنتو هستید هفته آینده جمعه ده فوریه به تالار کتابخانه عمومی نورت یورک سنتر بیایید و با برو بچه های برگزار کننده آشنا شوید. اگر توان مالی دارید جشنواره را حمایت کنید. پشتیبان (اسپانسر) شوید یا کمک مالی کنید. جای دوری نمی رود. هدایای مالی را می توانید برای معافیت مالیاتی هم استفاده کنید .

من هستم. ملالی نیست جز دوری شما. گمانم دیگر دارم زبان این ماهی هایی که شش ماه سال زیر یخ های دریاچه زندگی می کنند را یاد می گیرم. رادیو گوش می دهم. تعداد دفعاتی که رسانه های فرنگی نام ایران را تکرار می کنند می شمارم. کتاب می خوانم. هرچه آنها بیشتر تکرار می کنند من بیشتر سعی می کنم با تئوری فرانسوی کشتی بگیرم. کار نمی کنم. آشپزی نمی کنم. غر زیاد می زنم. دلم برای دست پخت مامانم تنگ شده است. یک ننری شده ام که نگو. چنان به خودم گرفتارم که وقتی برای کار حسابی باقی نگذاشته ام. ننر ها بهتر است ننویسند.