Wednesday, April 19th, 2006
می پرسد چرا نمی نویسی؟
دوست جوانی است از اصفهان. شلوغ و پرهیاهو. تازه داماد هم هست و مستی اش دو چندان.
چی بگویم؟لال شده ام از فکر بمباران اتمی اصفهان.یا نطنز یا هر گوشه دیگری از آن خاک.
به کودکان بی سر و زنان کچل و ارتش مفلوجان فکر می کنم. به اینکه نقش جهان بمیرد. کجاست آن یونسکو که سر دو متر ارتفاع کم و بیش ساختمان جام جهان چانه می زد. بفرمایید میدان را برایتان صاف کردند. حالا ببینم زور دارید بروید یقه باعث و بانی اش را بگیرید؟
چرا به همین راحتی ویرانی اصفهان را تصویر می کنم؟ به من بگو جز این راه دیگری هم دارم بلکه به ستوهت آورم؟
می پرسد این روزها چه می کنی؟
می خورم و می پوشم و راه می روم و منتظر کابوس های نیمه شب می مانم و صبح ها برگه مالیات پر می کنم و به آدمها در خیابان لبخند می زنم مبادا از کابوسهای اتمی ام بویی ببرند.
این میان گاه تمرین صدا هم می کنم. برای مرغ سحر خواندن خاصیت دارد. خواستی این را قسمت شادش پندار. یادت هست؟ ” یخده شادش کونین!”
بیا این هم شادش. از وبلاگ سیما فرنگی کش رفتم: بفرما !