بایگانی March, 2007

Tuesday, March 27th, 2007

I am back!
کی بود این را می گفت ؟ آرنولد؟
هیچ از این آمریکایی ها نیاموخته باشم این چهار ساله این یکی را آموخته ام: رویاهایت را جدی بگیر.
رویاهایم؟ هستند! هنوز هستند .منتها دیگه یا باید به کل بروند یا به کل بیایند . حوصله ام از آونگونی اشان سر رفته است.
ترسهایم؟ هنوز سرجایشان هستند. هنوز کابوس ویرانی اصفهان را می بینم. یک سال گذشته و من هنوز می ترسم. این که می خواهم راهی به بیرون پیدا کنم و به راهی غیراز خفه خون گرفتن چاره اشان کنم این است که خواهرزاده جوانم دارد می آید پیشم. در خانه ای که بچه هست باشد که ترس نباشد.
چرا نمی نوشتم؟ قصه اش دراز است. .کوتاه کلام؟ درس و مشق نداشتم. کار نداشتم. وحشت آمیختن با محیط تازه بعد سه سال روی سرم هوار شده بود.تازه با حقیقت درشت و هیالو واری مواجه شدم که فکر می کردم مرده است. این که نمی خواهم به انگلیسی فکر کنم. نمی خواهم به انگلیسی بنویسم . نمی خواهم به انگلیسی زندگی کنم!!!!
از آن هیولا گنده تر هم بود: اینکه از “مادر”م و از “پدر”م و از ” خواهر” و ” برادر” جوانم دورم. دور. دور. دور.و خوب می دانی که چرا این ها توی گیومه نشسته اند . هر کدام یک دنیا یند و راست این که آمده ای که برای همیشه از آنها همیشه دور باشی.
سردست کردن هیچ کدام اینها آسان نبود. خفه شدم.

با این حال این سال خفه خونی چیزهایی هم داشت. دوستان تازه ای به زندگی ام آمدند. محسن نامجورا کشف کردم.( کردیم). در سفر به ایران برادرجوانم را کشف کردم که دیگر کودک نیست و اینکه چطور اینی شده که حالا شده است سخت لذت بخش بود.
می نویسم نه به شوق همسالانم که همه را جوری پریشان می بینم. به شوق برادر جوانم که مبادا فردایش رنگ کابوسهای مرا بگیرد. به شوق خواهرم که می آید تا فصل تازه ای را در زندگی اش آغاز کند و آن یکی جوانتره که سرپرشوری دارد و دوست دارم اشتباهات من را تکرار نکند. و به شوق دوست که اگر ننویسم تقریبا راه دیگری برای یافتنش بلد نیستم.

من برگشته ام!
این هم یکی از آن رویاهاست .باید که بیاید .