بایگانی April, 2007

Wednesday, April 25th, 2007

توی این عکس به قیچی کنار قلمدان دقت کنید. این یک نمونه نه چندان ظریف از هنر فولاد شبکه اصفهان است.
کیوان قدرخواه شعری دارد به نام فولا د شبکه.
نمی دانم آیا هنوز کسی به این هنر می پردازد یا نه. فقط تصورش را بکنید. انگار کسی با فولاد گلدوزی کند.

Monday, April 23rd, 2007

می شود در یک زمینه ای که اصلا به من مربوط نیست یک اظهار نظر فضولانه بکنم؟
من یکی هیچ وقت دوست نداشتم که نازی عظیما که مترجم بسیار چیره دستی است و ادبیات دان و جز معدود ایرانی هایی که ادبیات فرانسه را خوب می شناسد کار خبرنگاری بکند و همیشه ته دلم از این بابت غصه می خوردم.
حال با این حکم عجیب و غریبی که داده اند که باید در ایران بماند . خیلی خودخواهانه است که آرزو کنم بلکه عدو سبب خیر شود و نازی خانم باز دست به کارترجمه و تحقیق ادبی. برای خود ایشان ممکن است منفعتی که نداشته باشد هیچ مایه دردسر هم باشد ولی برای ما که ترجمه های ایشان را دوست داریم کاش باز هم نازی عظیما مترجم را بخوانیم. .

Friday, April 20th, 2007

عصرهای جمعه دیرتر به روزنامه می رفت. سه بعد از ظهر جمعه از سر شهید شقاقی تا دم خود روزنامه پیاده راه می افتاد.هیچ کس در پیاده روهای خمیازه کش بعد از ظهرهای های تنبل جمعه نبود الا این عمله تحریریه که می رفت محض خالی نبودن عریضه صفحه آخر بیمزه فردا صبح شنبه را ببندد.
فردا صبح با پاتریشیا امتحان نوشتن دارد و بعد با نورا پات لاک و بعد مهمانی کاترین و دست آخرجشن تولد پیتر. همه اجنبی.همه بلوند.
از آن بعد از ظهر ها ی خمیازه کش تا این بعداز ظهرهای باطل راه زیادی آمده بود.
کاش یک روز بعد ازظهر . یکی از همین بعد از ظهرها می مرد!

Friday, April 20th, 2007

یعقوب یاد علی در زندان یاسوج است. می خواهم دو تا شاخ در بیاورم.

Wednesday, April 4th, 2007

خواهره توی راهه.
فردا عصربالخره بعد از پنج سال از روزی که پرونده تشکیل داد می آید. آن موقع مجرد بود. حالا همسر و یک کودک دو ساله دارد تا حالا دیگر حتما مامان و اینها برگشته اند خانه. با ماشین آنها و صندلی بچه که خالی است. عوضش ما اینجا یک صندلی بچه خریدیم. باید با صندلی بریم فرودگاه وگرنه غیرقانونی است. بچه باید توی صندلی باشه.
یعنی الان که همه برگشته اند خانه خوابیده اند؟ خدا کنه بچه هه گریه نکرده باشه . خاله ماهور حتما گریه کرده. دایی مزدک حتما رفته یک گوشه قایم شده . اصلا نمی توانم تصور کنم چشم های بابا چطوری شده. مامان چکار کرده؟ اوه مامان را می دانم. چشم هایش را ریز کرده و تا توانسته تا آخرین افقی که می توانسته ببینه با نگاه بدرقه کرده است. وقتی که من هم برای اولین بار روانه تهران شدم که ماندگار بشم از ته کوچه همین جور نگاه می کرد. ماشین دنده عقب می رفت و من می دیدمش که ایستاده و رفتن را نگاه می کند.
نمی دانم خوشحال باشم یا غمگین. می دانم مامان الان چه حاله. از آن طرف هم پسرخاله دارد فردا می آید.
ما چرا مهاجرت می کنیم؟.