بایگانی June, 2007

Friday, June 29th, 2007

در این چند ماه اخیر سه تا از نام های مهم جهان طراحی لباس رفته اند. ایزابل بلو با آن کلا ه های عجیب و غریب و مصداق بارز یگانگی. جیان فرانکوفرره قلنبه دوست داشتنی که جینگولکی مثل آرمانی حالا حالا ها باید معلق بزنه تا به گرد این معمار بزرگ لباس برسد و این آخری لیز کلیبورن که فمینییسم عملی را به عرصه لباس کار زنان آورد. یک جورهایی پیشکسوت دانا کارن و همه آنها که در عرصه طراحی لباس به زن احترام می گذارند. حیف هر سه بود.

Friday, June 29th, 2007

پس از ده سال دوباره با خواهرم بهرنگ همخانه شده ام. ( بله خواهر من اسمش بهرنگ است.)
آخرین دورانی که ما دو تا خواهری همخانه بودیم خیابان میرعماد تهران بود. هر دو درس می خواندیم و کار می کردیم و شیطنت و کشف جهان.روزهای فیلمخانه و تئاتر شهر و گالری بازی. روزهای وجب کردن شهر کودکی های مامان و سر زدن به پاتوق های جوانی مامان و بابا . روزگار پناه دادن به عشاق جوان در کاشانه ای که سرتا پایش دعوت به دیوانگی بود. سالهای هنوز رویا های دور دور دور دیدن. او راهی هند بود و من مثلا در سودای اقامت پاریس. آخرین روزهایی که با هم زندگی می کردیم در آپارتمانی در محله کوک تاون بنگلور بود. جایی که او روزها درس می خواند برای امتحان ورودی کالج هنر بنگلور و من روی ایوان پر از درخت و سایه و رطوبت آن خانه میمون های کنجکاو و بند رخت رنگارنگ خانه همسایه را می پاییدم. او در بنگلور ماند. من به پاریس نرفتم و برای چهار سال بعد هر دو تنها زندگی کردیم. یکی در تب و تاب مطبوعات پس از دوم خرداد تهران و دیگری درسایه وهم سبز و بودای بنگالی. خواهری ها هر کدام سر خویش گرفتند.
حالا و پس ده سال دوباره با هم هستیم. اینجا . این کله دنیا. به اضافه دو نفر و نصفی آدم دیگر. او هنوز هم بهتر از من آشپزی می کند. یعنی طبیعی تر از من. بی زحمت. بدون نیاز به تمرکز. حتی بدون نیاز به عشقی که من باید خرج آشپزی کنم تا بلکه چیز قابل خوردنی پدید بیاورم.
موجود کوچکی که میان دست و پای ما می دود و وول می خورد و ابراز وجود می کند بیشتر وقتمان را می گیرد. تقریبا بیشتر گفتگوهایمان درباره یسنا ست. جوانترین عضو قبیله که دو سال و نیم است به دنیا آمده است. این وسط ها گاه نفس می گیریم که خاطره های کودکی را دوره کنیم و آدمهایی را که آمده اند ورفته اند. باغ خاقانی. خانه بیشه حبیب. عمه ها و عموهای رج و قطار مامان فخری. آخرینشان همین یک ماه پیش رفت. دردسر عیدی گرفتن از آقای عراقچی و بنجل پارتی گرفتن در باغ سده . کاسب های سر پلشیری و سرنوشت هر کدام بعد صاف شدن کوچه علی آباد. گاه همانطور که هر کدام چشم به صفحه لب تاپ داریم یکی امان سر بلند می کند و می گوید:” فلانی را یادت می آید؟” . جملات بعدی داستان کوتاهی است درباره جایی یا کسی یا وقتی یا چیزی. میز تحریر دوقلویی که بابا و آقا مصطفی برایمان ساخته بودند و تا همین اواخر هم دوام آورد. عروسک هایی که گویا هنوز هم هستند و کتابهای کانون پرورش فکری که هر بار یادشان می افتم که معلوم نشد چه شدند داغ دلم تازه می شود. ( کتابهایی که حالا هرکدام برای خودشان تاریخ اند. کلاژهای فرشید مثقالی و نقاشی های فرح دیبا و آلن بایاش و پرویز کلانتری).
این میان چیزهایی هم هستند که در یک توافق اعلام نشده حرفی ازشان نمی زنیم. مثل دبیرستان محبوبه دانش و همه روزهای گه بار آن مدرسه و حواشی اش. بعضی آدم های آن سالها که آدم را یاد کلمه ساده لوحی می اندازند و…
تغییر کرده ایم. هر دو ما. ولی هنوز هم همدیگر را می شناسیم.

Wednesday, June 27th, 2007

نگاه نو جایزه مهتاب میرزایی را اهدا می کند.

Monday, June 25th, 2007

این کاری که صدای آمریکا یا هر کس دیگر با آهنگ نامجو کرده بسیار وقیحانه است. اینها اینجوری می خواهند دموکراسی صادر کنند؟

Monday, June 25th, 2007

خانه خنک است. صدای مامان فخری روی بلند گوی تلفن می پیچد:” هفتاد و دو تا مار گرفته اند. بسکی هواگرمس. آن طرف های خیابون طالقانی و چهارباغ پاین که هنوز خونه قدیمی هس. از پشت دیوار خرابه ها میان بیرون.” سر ظهر تابستان نه چندان گرم تورنتو صدایی از دورها یادت می اندازد حرمت هرم گرمای کویر.دلت تنگ میشود بد جور. برای گرمای استخوان نرم کن.

Friday, June 22nd, 2007

فکر می کردم جزو آخرین کسانی باشم که با نسخه کاغذی روزنامه خداحافظی می کند تا اینکه تایمز ریدربه بازار آمد. سر یک هفته اشتراک نسخه کاغذی را باطل کردیم و به جمع خوانندگان برگ برقی پیوستیم. خیلی پیش از نیویورک تایمز لوموند هم همین کار را کرده بود که البته شیوه اجرایش روی صفحه کامپیوتر چندان راضی کننده نبود اما این تایمز ریدر( مثلا بگویم تایمز خوان) واقعا موجود بامزه ایست. انگار خود روزنامه را دست گرفته ای و می خوانی .البته یک اشکال کوچکش این است که دیگر آدم آگهی های نیویورکی را نمی بیند تا بفهمد نیویورکی ها چی می کنند که ما نمی کنیم ولی خوب اشکال ندارد.
تایمز ریدر را می شود یک بار مشترک شد و روی هفت کامپیوتر نصب کرد .هزینه اشتراکش یک چهارم اشتراک نسخه کاغذی است.بار آدم را به اتاق بازیافت کم می کند. همه جا روی لب تاپ آدم هست. امکاناتی دارد که می شود بر مطلب روزنامه حاشیه زد یا یادداشت گذاشت و در حافظه انباشت. خلاصه هزار جور قرتی بازی خوشایند دارد.
آدم اینجور وقتها از تکنولوژی خوشش می آید وقتی که سعی می کند به ساز آدم برقصد به جای آنکه من بخواهم به سازش برقصم با آن صفحه های دراز و موشواره چرخاندن ها تا بتوانی یک مطلب را بخوانی و تازه احساس روزنامه خواندن هم به آدم نمی داد و بایگانی کردن کاغذهای سربی هم خودش هزار مصیبت بود.
القصه این تایمز خوان هم شده اسباب بازی جدید ما . تا اطلاع ثانوی سرمان بهش گرم است .

Thursday, June 21st, 2007

این آمریکایی های جوان و فرهنگ شهره پرستی. مثال عینی می خواهید؟ این گزارش را بخوانید.

Thursday, June 21st, 2007

در ضمن : درمیان هیاهوی لقب گرفتن سلمان رشدی اعیان شدن یک نفر دیگر گویا از تیررس رسانه های فارسی زبان جا ماند . خانم کریستین امان پور نیز امسال لیدی شد.خودش در اعلامیه ای گفته بسیار از این افتخار خوشنود است و مهم تر از همه اینکه گرفتن این نشان ثابت می کند که او یک بریتیش واقعی است!
این یکی را خدا وکیلی راست گفته !

Thursday, June 21st, 2007

رفتن به این کلاس ها نه تنها کا ر نوشتن را برایم آسانتر نکرده که پیچیده ترش هم کرده است.طبق معمول از معلمان مرد بیشتر تاثیر می گیرم و از زنها بیشتر می آموزم.حالا بیشتر از گذشته به این خیال زاهدانه رسیده ام که برای نوشتن هر بند باید دست کم چهار پنج منبع را خواند. و نگاه نقادانه ام نسبت به گذشته ای که به خیال خودمان روزنامه نگاری می کردیم تیزتر و نامهربانانه تر شده است. باز هم دارم به همان نتیجه می رسم که همه آنچه در روزنامه نگاری آموختیم کلاس های رسانه و معلمانی چون قندی و فرقانی و قاضی زاده بود و روزنامه عصر آزادگان با همه فضای شورانگیز و ملتهب و ماجراجویانه اش جز شلختگی و ولنگاری در اصول ژورنالیسم و زبان و نثر هیچ چیز نداشت. به بسیاری از ما اعتماد به نفس بیجا داد که برای بعضی ها حتی ویرانگر هم بود. برای برخی البته دفتر مشق خوبی شد برای چرک نویس های بیشمار. مصیبت این است که واویلا ملتی که چرک نویس را به جای نسخه نهایی بخواند و باور کند.
دوستان به خودشان نگیرند از جولانگاهی که اقای شمس و جلایی پور فراهم آوردند البته خیلی ها هم سرفراز بیرون آمدند اما به خدا هیچ کداممان از امتحان پاکیزه نوشتن. ساده نوشتن. رسا و روشن نوشتن. دقیق و محک خورده نوشتن پیروز بیرون نیامدیم که نیامدیم که نیامدیم. آدم خجالت می کشد .

Tuesday, June 12th, 2007

کلاس ژورنالیسم آن لاین را با کن وولف می گذرانیم که از دبیران سی بی سی آن لاین است. آنجور که از همه می خواهد کوتاه و مختصر و رسا و جمع جور بنویسیم جا برای هیچ لفاظی و قلمفرسایی نمی ماند . بهتر. در عوض عرصه برای بازی با اصطلاحات و عبارات تک کلمه ای که یک تنه کار یک جمله را می کنند و بسیار به خورده فرهنگ مربوط می شوند باز است. اینجا این سوال پیش می آید که پس در این صورت مخاطب ما روز به روز محدود تر می شود. چون کسی که از کالیفرنیا وبسایت سی بی سی در تورنتو را می خواند ممکن است از برخی اصطلاحات سر در نیاورد. فرمودند خیر اینطور نیست کلمات ما به مجموعه واژگانی دیگران هم راه پیدا میکند.نمی دانم این استدلال تا چه حد درست است . آمار می گوید میزان بازدید از یک وبسایت خبری معمولا آنقدر که به طراحی صفحه و جذابیت محتوا ربط دارد به زبانش ربط ندارد. از طرف دیگر این زبان انگلیسی پدرسوخته ژورنالیستی با این تاکید بر ساده سازی اش عملا دست را باز می گذارد برای آنها که بعد از یکی دو سال سماجت می خواهند به انگیسی کار ژورنالیستی کنند. گیریم حالا نه از نوع خیلی اعلایش.

یک چیز بامزه دیگر هفته پیش سر کلاس قرار شد برای خبری درباره یک متقلب که با داستان سازی درباره یک سگ خیالی توانسته از تسهیلات زندان برای عمل جراحی قلب باز استفاده کند تیتر بزنیم.تنها چیزی که به فکرم نرسید این بود که سگ خیالی را وارد تیتر کنم. دست آخر کن بهمان یاد آوری کرد که برای مردم در آمریکای شمالی سه چیز است که خبر می سازد و جلبشان می کند که هر سه در انگلیسی با حرف ک شروع می شوند. جرم و جنایت. کودکان و حیوانات. یادتان باشد اگر در خبر رد پایی از یک حیوان دیدید حتما توی تیتر بیاوریدش. آمریکای شمالی حتما آن را خواهد خواند.

Monday, June 11th, 2007

بهروز مهری عکسی گرفته از انگشترهای همسر اورتگا . حیف سواد انگلیسی ام قد نمی دهد وگرنه برای مشق امروز عصر کلاس چیزی می نوشتم درباره مدل های انقلابی . از کاپشن احمدی نژاد تا کت چرم اورتگا در گرمای 40 درجه تهران و انگشترهای خانم اورتگا و آن روسری مدل صدا و سیمای جمهوری اسلامی که سرش کرده اند و معلوم نیست کار خودش است یا کسی برایش اینجور درست کرده است.

Monday, June 11th, 2007

وقتی توی اورکات مثل بچه خوب می نویسی مزدوج خیال هزاران لبخند معصومانه هندی و پاکستانی را راحت می کنی. زحمتشان را کم می کنی و وقتشان را صرفه جویی. پس بکن این کار را لامصب. همه چیز به همه چیز ربط ندارد!

Monday, June 11th, 2007

گفتگوی روزنامه هم میهن با رضا فرخفال یا به عبارتی:” وقتی بابام جوان بود”

Saturday, June 9th, 2007

سید خوابگرد و دیگران در وبلاگ هایشان درباره فیلم های تازه ای که روی پرده سینماهای ایران می آید چیزهایی می نویسند. از روی نوشته های آنها می روم به این ویدیویی زیر سوپر ارزان و فیلم های قاچاق را به بهای هر کدام 4 دلار می خرم.اگر کرایه کنی 3 دلار می شود.شرمنده همه صاحبان اصلی این فیلم ها که ما نمی توانیم حق و حقوقشان را پرداخت کنیم.

فکر نکنم دیگر بخواهم تا اطلاع ثانوی هیچ فیلم ایرانی ببینم. در مدت اخیر” تقاطع ” و ” چهارشنبه سوری” و ” به نام پدر” و چند تای دیگررا دیده ام. از دم به آدم دلشوره می دهند. کم افسرده ایم. می زنند بدتر ناکارترمان می کنند از بس که پریشانی امان را دامن می زنند. نمی دانم . شاید برای آنها که در ایران هستند ایقندر این فیلم ها حالت شکنجه و آزار روانی نداشته باشد که برای ما که دوریم و این فیلم ها را به مثابه نوعی روایت شفاهی تاریخ اجتماعی معاصر ایران می بینیم.
این همه روابط مریض. این همه الفاط رکیک و آزارهای زبانی که راحت بر زبان هنرپیشه ها روان می شود. حالا لفظ رکیک را می شود کاریش کرد. اما آزار زبانی رسما بخشی از دیالوگ نویسی فیلمنامه های ایرانی است. و باید اعتراف کنم این چیزی است که تا وقتی این ور آب نیامده بودم متوجه اش نمی شدم و حالا می بینم که حسابی اعصابم از این همه پرخاش و عصبی گری جاری در فیلم های ایرانی به هم می ریزد.

نمی دانم فقط من اینطورم یا دیگران هم همین حس را دارند؟

یک کلاس و هزار سر سودا

Thursday, June 7th, 2007

من هم به همان دوره ای می روم که نیک آهنگ کوثر و فریبا صحرایی و چندین و چند ایرانی دیگر می روند. جمعیت ایرانی ها در این کلاس از همه بیشتر است .بعد برزیلی ها هستند . بعد هندی ها . پاکستانی ها آفریقایی ها.همزبان های افغانی و هیچ کس از اروپا یا روسیه یا خاور دور.اوه و البته کلمبیایی ها و دیگر لاتینوهای عزیز.
بامزه است که کسی از اروپای شرقی یا چین در میان ما نیست با وجود اینکه آنها هم روزنامه نگار بیکار شده یا تبیعدی کم ندارند.
.دوست داشتنی ترین بچه های کلاس برزیلی ها هستند. پاکستانی ها خوب و باهوشند. هندی ها لج آدم را در می آورند از بس که انگلیسی را بهتر از کانادایی ها می نویسند و البته عجیبند با اخلاق های عجیب تر. تنها آرژانتینی کلاس انگلیسی را با لهجه اسپانیایی حرف می زند و بورخس را نمی شناسد و بچه ناف بوئنوس آیرس است. پدرو از پرو استریوتایپ چپ آمریکای لاتین است و تفاوت مواضع گابو و یوسا برایش چندان روشن نیست و به نظرش هر دو آنها چپند!
کلمبیایی های کلاس همه رقمی هستند. یک روشنفکر از ترس جان گریخته عاشق پیشه و بسیار دوست داشتنی. و دو تای دیگر سرخپوستانی با نام های به شدت انگلیسی که فاشیون آمریکای شمالی را خیلی خوب تمرین می کنند.
بهترین شاگردان کلاس دخترها هستند.گبی با آن قیافه کاملا بلوند و قد کوتاه هیچ شباهت ظاهری به تصور عمومی از یک برزیلی ندارد.خودش می گوید قیافه اش میراث یکی ازاجدادش است که پنج نسل پیش از لهستان به برزیل رفته است در عوض الساندرا همانی است که از یک دختر برزیلی در خیال دارید.و دست آخر اینکه برزیل گویا همه آن چیزهایی هست و نیست که ما فکر می کنیم
درس های این ترم در مجموع دلنشین تر از ترم قبل اند. شاید فرازهایی از آن را بعدا این جا آوردم.
ژورنالیسم کانادایی شاید به لحاظ محتوا چیز دندان گیری نباشد ولی به لحاظ ساختار بندی و وضع قوانین ترکیبی از قوانین انگلیسی و آمریکایی به اضافه تسامح کانادایی است. در واقع بیش از هر چیز می شود گفت تنبل است واین چیزی است که خودشان هم به آن معترفند.
تنوع فرهنگی کلاس به خصوص که بسیاری در این جمع خودشان را صاحب نظر علوم کونین می دانند باعث می شود که گاه وقت کلاس بدجوری تلف شود و به بیراهه برود.رو این حساب اعصاب خوردیش زیاد است ولی می شود هم گاه بی خیال هم شد و کنار ایستاد و تماشا کرد.
دست آخر اینکه توی این مدت سه چهار ماه گذشته در این کلاس ها چی یاد گرفتم؟ اینکه اصل و اساس ژورنالیسم همه جای دنیا یکسان است. تفاوت در جبر جغرافیایی است که باعث می شود کارنامه بعضی از ما تکه پاره و مثله و پرفراز و نشیب شود و دیگری مسیر رشد طبیعی اش را طی کند بی آنکه توفان ها دم به دقیقه زمین گیرش کنند.
جبر جغرافیایی عزیز جان. جبر جغرافیایی را داشته باش! .

Friday, June 1st, 2007

وبلاگ مینا اکبری خبرنگار سینمایی روزنامه شرق. یکی از آنها از نسل ما که صبور و سنگین و پیوسته پیش رفت و امروز نام معتبری است برای خودش در ژورنالیسم سینمایی ایران.
هی مینا! خوش آمدی!