بایگانی July, 2007

Tuesday, July 31st, 2007

در فکر قوچانی ام. روزنامه هایش را می بندند. عهد و عیالش را روانه زندان می کنند. گاه پشیمان می شوم از اینکه یک بار توی روزنامه به خاطر آنکه یکی از همکارها تنها گذاشته بود چقدر درشت بارش کردم. کسی چه می دانست رکورد دارتر از همه صاحب عزای مطبوعات ایران خواهد شد.

دیروز فیلمساز محبوب بابا مرد. اینگمار برگمن . توت فرنگی های وحشی محبوب ترین فیلم اوست.
امروز فیلمساز محبوب من مرد. آنتونیونی. آگراندیسمان محبوب ترین فیلم من است.

Saturday, July 28th, 2007

I don’t like to be the center of attention,” she said. “If you’re a writer, you don’t want to be a character.”
جویس کارول اوتس در گفتگو با بخش استایل نیویورک تایمز. شنبه 28 ژوییه 2007

Tuesday, July 24th, 2007

اعدام. بیکاری. آزادی. بردگی. رنگ. نارنگ. مصاحبه. شکست. اعدام. فقر. اسلحه. سرطان.تصادف. اعدام.

اینها کلمه های این روزهاست.

Monday, July 23rd, 2007

گبی و ریتا و مارسلو و فیاض و الیزابت خبرم کردند که اگر روزی کتابی بنویسم می خرند و می خوانندش.با این حساب تا اینجای کار یک خواننده پاکستانی و چهار خواننده لاتینوی قطعی دارم. بد هم نیست.

Monday, July 23rd, 2007

“خاله من کوچکم؟”
یسنا می پرسد. احتمالا این اولین سوال مهم فلسفی زندگی اش است. خاله من کوچکم؟ برای اینکه دست به برق بزنی آره. پس چرا نباید توی پولزآپم جیش کنم؟ من که بزرگ نشده ام.” برای جیش نکردن توی شلوارت بزرگ شده ای. برای دست به برق زدن کوچکی. برای آب خوردن توی لیوان شیشه ای کوچکی. برای خودت غذا خوردن بزرگی. و الا آخر.
یک زمانی نوشی بود و جوجه هایش . با خودمان می گفتیم این همه داستان را از کجا می آورد . چند ماه با یک موجود تازه زبان بازکرده هم خانه شوید . شما هم به اندازه نوشی قصه برای گفتن دارید.

این مملکت را یک بار هم از دید آدم بچه دار کشف کنید. اصلا یک کانادای دیگر را کشف می کنید. یک جای کاملا متفاوت.

Wimore criteria

Wednesday, July 11th, 2007

in 1905, John Henry Wigmore, dean of law at Northwestern University in Chicago, concluded that if the following four stipulations are met, the judge may rule that the communication is privileged: one, the communication originated in confidence, two, confidentiality is essential to the maintenance of the relationship between the parties, three, the community sees the relationship as important and four, disclosure of the communication would do more harm that good.

در کانادا قانونی برای حمایت و محافظت روزنامه نگاران برای پنهان نگاه داشتن هویت منابع خبری وجود ندارد. در انگلیسی بهش می گویند shield Law. این قانون کمک می کند که یک روزنامه نگار به درخواست قاضی برای اعلام هویت منابع خبری اش پاسخ رد بدهد و از عواقب کیفری در امان باشد. این قوانین حمایتی در بعضی ایالتهای آمریکا وجود دارند ولی در بسیاری از ایالت ها هم نیستند. همین الان هم کم نیستند روزنامه نگاری در آمریکا که به خاطر ابراز نکردن هویت منبع خبرشان به قاضی و یا به دلیل اینکه حاضر نشده اند فیلم های خبری اشان را به پلیس بدهند به زندان محکوم شده اند . مثلا جودیت میلر از نیویورک تایمز که به هژده ماه زندان محکوم شد و بعد از پنجاه و چند روز حاضر شد هویت منبع خبری اش را فاش کند و آزاد شد یا جوان بلاگر دیگری که از یک درگیری در اسکاتلند فیلمبرداری کرد و چون حاضر نشد فیلمش را به پلیس بدهد در حال حاضر در سانفرانسیسکو در زندان به سر می برد.
در کانادا تشخیص اینکه آیا روزنامه نگاری محق است هویت منبع خبری را به دادگاه بگوید یا نه به عهده قاضی است و قاضی تنها اصلی که بر مبنای آن استنباط می کند روزنامه نگار می تواند هویت منبع خبری اش را محفوظ نگه دارد همین اصلی است که در بالا آورده ام.
اگر قاضی تشخیص بدهد که افشای هویت منبع کمکی به پیشبرد پرونده نمی کند و خسارتی که به روزنامه نگار وارد می شود بیشتر از منفعتی است که نصیب دادگاه می کند به روزنامه نگار حق می دهد که منبع خبرش را فاش نکند.
دو تا مثال معروف در این مورد در تاریخ مطبوعات کانادا هست. یک مورد مثال روزنامه نشنال پست و خبرنگاری به نام مک اینتشال هست که درباره سواستفاده مالی خانواده کرتین خبری منتشر کرده بود و قاضی حق او را برای محفوظ نگه داشتن منبع خبرش محترم شمرد و دیگری مورد روزنامه همیلتون اسپکتیتور که قاضی هویت فرد سومی را که در حضور او اسناد سو مدیریت یک خانه سالمندان درهمیلتون لو رفته بود را از خبرنگار خواست و خبرنگار حاضر به افشای نام نشد و قاضی روزنامه را به 31 هزار دلار جریمه محکوم کرد. که البته معلوم شد حکم قاضی بسیار غیر منصفانه بوده و هویت آن شخص بدون کمک روزنامه نگار هم قابل پیدا کردن بود.
بنابراین با وجود نبودن قوانین حمایتی در نظر بگیرید که قاضی چقدر باید آدم سفت و محکم و کار درستی باشه که مسئله آزادی بیان را نفی نکند و در عین حال برای روزنامه نگار وضعیت ویژه ایجاد نکند. ما سر کلاس دان سلر از این بحث ها می کنیم.

بند رخت

Monday, July 9th, 2007

یک زمانی آن اوایل کوچ نوشتم که دیدن بند رخت در تورنتو چیز غریبی است. این روزها که سبزانه زندگی کردن و زمین را نجات دادن مد روز شده است ناگهان تورنتویی ها به زمین و زمان التماس می کنند که شما را به خدا رخت هایتان را روی بند خشک کنید و خشک کن هایتان را به کار نیندازید. آش آنقدر شور است درباره تک و توک خانه هایی که بند رخت هوا می کنند گزارش می نویسند در روزنامه و ستون نویس تورنتو استار که برای مشکلات مردم راه و چاره پیشنهاد می کند در پاسخ به خواننده ای که گفته است در محله متمولی زندگی می کند و در همسایگی اش مردمانی از قوم و فرهنگ دیگر هستند که با بند رختشان قیافه محله را خراب کرده اند جواب دندان شکنانه ای می دهد که شما اصلا بی جا کرده اید چنین اظهارات نژادپرستانه ای می کنید و به اقدام سبزانه آنها ایراد می گیرید و اگر خوش ندارید محله اتان را عوض کنید.معلوم نیست این خواننده گویا متمول که در نامه اش به خانه میلیون دلاری اش اشاره کرده اصلا چرا تورنتو استار می خواند. آخر استریو تایپش نیست. باید دید اگر این نامه رابه گلوب اند میل می نوشت چه جواب می گرفت.

رونمایی کتاب مارینا نمت

Saturday, July 7th, 2007

دو روز پیش به جلسه رونمایی کتاب خانم مارینا نمت رفتم . چندش آورترین رونمایی کتابی بود که به عمرم رفتم. همین جا روشن کنم که ربطی به خانم نمت نداشت. چندش آور حضور بیشمار ماموران محافظتی و امنیتی بود که آن وسط ها قدم رو می رفتند و هیچ هم اصرار نداشتند که خودشان را پنهان کنند .آخرش هم نفهمیدیم که حضور آنها به خاطر گروه های بایکوت کننده کتابفروشی ایندیگو- به دلیل حمایت این کتابفروشی از ارتش اسراییل – بود یا به خاطر خود خانم نمت و اعتراضاتی که به ایشان شده یا به خاطر حضور ارشاد منجی و دختر جوانی که سعی کرد با او وارد بحث بشود و ارشاد منجی برآشفته در رفت. ما که نفهمیدیم.
اما همینقدر واضح و روشن بود که هر کس این امنیتی ها را آنجا خواسته بود کاملا قصد بهره برداری سیاسی داشت و بهره اش راهم برد. جلسه بدترین جلسه رونمایی کتاب بود که به عمرم دیده بودم.
خانم نمت برای بر انگیختن اشتهای خوانندگان کانادایی با جزییات کشدار و مفصل شکنجه هایی را که برش وارد شده بود شرح داد. واقعا نمی دانم چرا پورنوگرافی تا این حد برای بازاریابی کتاب مجاز است اما انواع دیگر پورنوگرافی را در این دیار لااقل در عرفشان بد می دانند؟ خانم نمت اصرار دارد که این تنها یک خاطره نویسی است اما کتاب همزمان به چندین زبان منتشر می شود و خانم نمت خود از همکاران نزدیک خانم مجاب است. کیست که در سیاسی بودن پروژه تحقیقاتی خانم مجاب بر روی زنان زندانی شک داشته باشد. خانم نمت می گوید پس از مرگ مادرش در سال 2000 تصمیم گرفته است بنویسد تا از رنج سکوت نجات پیدا کند. آیا اگر این خاطرات ده سال پیش منتشر شده بود باز هم پنگوئن کانادا ناشرش بود؟ آیا این راست است که در بخش های خبری شش صبح شبکه رادیویی سی بی سی و در روزهایی که ملوانان انگلیسی در ایران گروگان بودند با خانم نمت در این باره مصاحبه شده است؟ آیا هر خاطره نویسی دیگری به برنامه پر ببینده hour در تلویزیون ملی کانادا راه پیدا می کند آنقدر که با نویسنده اش در پربیننده ترین ساعت شب مصاحبه شود؟
من جزع و فزع دختر جوان دانشجویی را که با دیگران بحث می کرد تا به آنها ثابت کند که نوشتن این خاطرات به صرف اینکه نویسنده اش گفته من شکنجه گرانم را بخشیده ام نمی تواند غیر سیاسی باشد را می فهمیدم هرچند که از طرفی هم نمی توانستم به خاطره نویس حق ندهم که خاطراتش را بدون توجه به مصلحت زمان منتشرکرده است . دست آخر ادبیات که خاطره نویسی بخشی از آن است را کاری با مصلحت و سیاست اندیشی نیست آن طور که دختر جوان اصرار داشت بگوید.او دانشجوی علوم سیاسی بود و صد البته نگاه سیاسیون به ادبیات جور دیگری است آنها از تئوری به ادبیات می رسند و ادبیاتی ها راه برعکسش را می روند. اما شاید در این زمانه وقتی رگبار خاطره نویسی ها ناگهان به راه افتاده است و عمدتا زنان از آنچه برشان رفته می نویسند و برخی این میان دروغ و دلنگ ( مودبانه اش می شود خیال ) را هم چاشنی اش می کنند ( منظورم خانم نفیسی است نه خانم نمت . صحت اظهارات ایشان را تا اطلاع ثانوی زیر سوال نمی بریم ) آن وقت باید به این فکر بیفتیم که اصولا این سبک را دوباره تعریف کنیم. داستان گفتن در ظرف زمانه و یا فارغ ا ز زمانه. بالخره مرجان ساتراپی باید قصه اش را بگوید و از رویش هم فیلم بسازند یا اینکه ساتراپی و نمت و باقی خفه خون بگیرند که مبادا مورد سواستفاده سیاسی قرار بگیرند؟ اینها را واقعا دارم سوال می کنم. بالخره کدام یک ؟ من البته اهل ادبیاتم و البته ترجیحم این است که قصه ها به هر قیمتی گفته شوند هر چه زودتر. مسئله ادبیات جاودانگی است و ادبیات نمی تواند منتظر مصلحت بماند. ولی کسی به من بگوید آیا این چیزها که این روزها منتشر می شوند در این سوی دنیا و صاحبانشان قدر می بینند . یکی اعیان زاده می شود . دیگری داور جایزه معتبر می شود و … آیا اینها ادبیات است؟ ادبیاتی که بیشترک به مصلحت زمانه جایزه می گیرد؟ آیا ؟
ادبیاتی که خواننده اش را عمدتا پیرزن ها و پیرمردهای موطلایی به اضافه ارشاد منجی تشکیل می دهند. راستی گفتم که دست کم سه چهارم جمعیت حاضر پیرمردها و پیرزن های ترگل ورگلی بودند که پیدا بود این جور جلسا ت چاشنی چای عصرشان است ؟
اینها هیچ کدام در اختیار خانم نمت نیست و تقصیر او هم نیست. در این که او و امثال او باید قصه اشان را بگویند و شنیده بشوند هم شکی نیست. فقط یکی بگوید این شش تا محافظ بد ترکیب با آن کت و شلوارهای زار که بزرگترین هیجان شغلی اشان در این جلسه دو ساعته دوره کردن منجی و دختر جوان دانشجو وقت یک به دو بود آن وسط. وسط جلسه کتابخوانی و در حریم کتابفروشی چکار می کردند؟ چرا یک کتابفروشی حاضر می شود حرمت چنین فضایی را این چنین بشکند؟

Wednesday, July 4th, 2007

محسن آزرم عزیز .آقای قوچانی. سحر جان. یزدانی خرم و همه آنهای دیگر. دلتان نشکند یک وقت. باز هم می نویسید.باز هم…