بایگانی August, 2007

Tuesday, August 28th, 2007

کسی تا به حال صحبتهای آقای رییس جمهور را از منظر زبان شناختی بررسی کرده است؟ دقت کرده اید چقدر اصطلاحات و تعابیر زبان و ادبیات فارسی رابسیار و به جا به کار می برد؟ از این اصطلاحات و ضرب المثل ها برای بازگفتن لب کلامش استفاده می کند. ممکن است صحبت کردنش سیاسی یا مصلحت آمیز نباشد اما روشن و رسا است. کسی این کار را کرده است؟

Wednesday, August 22nd, 2007

نتوانستم بخوانم. این را . رمان ” یخ” از ولادیمیر سوروکین که می گویند تنها نویسنده کلاسیک زنده روسیه است.این را مطبوعات آمریکایی می گویند. برایش هورا کشیده بودند. فصل اول با خون و شکنجه شروع می شود. موطلایی های چشم آبی را در مسکوی امروز می دزدند و با چکشی از جنس یخ قفسه سینه اشان را …
تمام داستان همین است. مثلی از بزهکاری و باندهای تبهکاری که به جان روسیه امروز افتاده است.
در فکرم که متر و معیار این نشریات آمریکایی برای پسند کردن یک اثر چیست؟ واقعا به این نتیجه رسیده ام که نوعی از پورنوگرافی باید حتما دخیل باشد . حالا سکس نشد شکنجه و فواره خون. سلیقه هایمان با هم فرق دارد. با این مرور کتابهای آمریکایی. ما خودمان مثل زنده اش را داریم . قصه روسی پیشکشمان… آدم دلش برای چخوف تنگ می شود.

Friday, August 17th, 2007

احضار فرزانه طاهری به خاطر جایزه دادن به یعقوب یاد علی؟
چه خبر است؟ نوبت قلع و قمع جایزه های ادبی رسیده است؟

Friday, August 17th, 2007

آخر اصلا یعنی چی؟ آخر محاکمه داستان نویس به جرم خلق شخصیت؟ به جرم اینکه یک شخصیت خیالی یک عملی مرتکب شده؟ آخر یعنی چی؟ من واقعا نمی فهمم.مگر میشه نویسنده را به جرم اینکه چرا این شخصیت راخلق کردی محاکمه کرد؟ به استناد کدام قانون؟ آخر اصلا یعنی چی؟ کسی می تونه توضیح بده یعنی چی؟

Friday, August 10th, 2007

نکته ای که عقیل در حاشیه مطلب قبل نوشته به اضافه آنچه پیام یزدانجو در وبلاگش درباره شرق نوشته به این فکرم انداخت که حالا که دوستان و آشنایان و معلمانی در این مدیاهای فرنگی پیدا کرده ام دست به کار ترجمه بعضی چیزها شوم که فکر می کنم دوستان و همکاران سابقم اگرازش باخبر بشوند بد نیست.
مسئله این است که اینجورنیست که همه چیز اینجا در غرب به خوبی و خوشی برگزار شود و سانسور نباشد و روزنامه نگار تهدید نشود وروزنامه نگار بیسواد وجود نداشته باشد و مخاطب شناسی درست انجام شده باشد . آنچه اینجا اتفاق افتاده که در ایران هنوز نشده یا فراز و فرود ها مجالش را نمی دهد این است که از خطاها درس گرفته می شود. خطاها آرشیو می شوند. کسانی هستند که بر مبنای مجموعه اتفاقاتی که افتاده خط مشی ها و دفترچه های راهنما و اصول کار را دایم می نویسند و باز می نویسند و باز می نویسند و کسانی که در رسانه ها کار می کنند باید این اصول را یاد بگیرند و آن دفترچه ها را بخوانند تا کسی با آنها قرار داد امضا کند.

مسئله این است که ما در ایران یکی دو دانشکده روزنامه نگاری داریم که درس روزنام نگاری می دهند اما مدرسه ای نداریم که مدیریت رسانه و روزنامه را درس بدهد. دست کم من خبر ندارم. اینجا هم نیست .نه این که باشد ولی رسانه ها آنقدر عمر می کنند که آدم ها سالها در آن ها بمانند و در طول زمان مدیریت یاد بگیرند.دان سلرز که اخلاق روزنامه نگاری درس می دهد و در تدوین بسیاری از مرام نامه های روزنامه نگاری در کانادا از جمله دفترچه راهنمای عملکرد حرفه ای تورنتو استار نقش فعال دارد حتی لیسانس هم ندارد. اما به جایی رسیده که با پاسداری زاهدانه از اخلاق گرایی حرفه ای و کنکاش مدام در وقایع روزنامه نگاری بدل به یک قطب سواد در این حوزه شده است. ما هم این آدمها را در ایران داشته ایم . همان ها که بسیاری اشان الان ممنوع القلم هستند یا یا انکه به کنجی خزیده اند یا اینکه آنقدر غم نان دارند که مجال این حرف ها ندارند. مشکل با دوستان مصیبت زده من روزنامه های امروز ایران آن است که بسیاری از آنها آنقدرجوانند که هرگز روزنامه نگاری در وضعیت غیر بحرانی و بی ترس و دلهره را تجربه نکرده اند که مجال فکر کردن به تهیه دفترچه راهنما را داشته باشند و فکر می کنند که همین است که هست و یا آنقدر سیاست زده و دل مشغول سیاست های کلان که خردکی چون دفترچه راهنمای روزنامه نگاران را در نگاهشان جایی نیست.
هفته آینده امتحاناتم تمام می شود . می خواهم از دان و مسئولان تورنتو استار اجازه بگیرم و دفترچه راهنمای عملکرد سازمانشان را ترجمه کنم. نه اینکه نمونه خوبی باشد بلکه تنها یک نمونه است که برای دوستان من مجالی فراهم می کند نظام های ماندگار رسانه ای را از درون نگاهی بیندازند.
اگر اجازه بدهند حتما این کار را می کنم. دفترچه کوچکی است حدود چهل صفحه .به درد بخور. به قول اصفهانی ها خوب چیزیس

Thursday, August 9th, 2007

مثل اینکه بحث چاک پستان داغ است. بعد خانم وزیر انگلیسی نوبت هیلاری کلینتون است که نواخته شود. حال آدم از اینها که اسم خودشان را ویراستار مد می گذارند به هم می خورد در این مملکت آمریکا.
مقاله آنتونیا زربسیاس در تورنتو استار امروز داستان را کنار هم چیده و قضیه را توضیح می دهد. از شارون استون نقل می کند که هیلاری زیادی سکسی است و برا ی همین از سر آمریکایی ها زیاد است انتخابش کنند در حالیکه جین فوندا یاد آوری می کند که این خانم به جز واژن و دامن مواضع موافق جنگ عراق هم داشته. مقاله پیش بینی می کند که چون چاک پستان هیلاری از نوع آمریکایی پسند نیست ( مصنوعی نیست. جوان نیست. ور آمده نیست . مادرانه است ) بنابراین کمکی به رای آوردن او نمی کند.
از این تکه ها که تورنتو استار به فرهنگ عامه آمریکایی می اندازد خوشم می آید.

Tuesday, August 7th, 2007

اول اینکه این نکته جناب آزاد نویس را بخوانید و بعد هم این نظر امشاسپندان را که فکر می کنم لب مطلب را گفته اند.

و بعد اینکه د رکلاس مرام و مسلک روزنامه نگاری که فردا امتحان پایانی اش را با دان سلرز می گذرانیم بحث های بسیار می شود بر سر “موارد سخت” یا به قول فرنگی ها tough call.
روز اولی که دان سر کلاس آمد به یاد آورد که به جز نه اصل اول ژورنالیسم (وقاداری به شهروندان و گفتن و حقیقت و …) سه اصل اساسی دیگر برای تعیین وضعیت های سخت وجود دارد. یکی از آنها این است که روزنامه نگار نباید به خودش آسیب وارد کند چون یک روزنامه نگار مرده به هیچ درد نمی خورد.
فردا شاید سر کلاس داستان شرق را برای دان تعریف کنم و ببینم دان سالخورده که همه عمرش در آرامش این مملکت آرام زندگی کرده چه پیشنهادی برای این مورد سخت دارد؟

یک روزنامه نگاردر جهت نشر افکار با یک شاعر مصاحبه می کند مصاحبه مطلقا درباب شعر و شاعری است. مصاحبه در روزنامه ای و در سرزمینی منتشر می شود که روزنامه ها هر آن در خطر تعطیلی اند و تحت فشار. روزنامه نگار اگر بخواهد به وظیفه حرفه ای خودش عمل کند کاری به تمایل جنسی و زندگی خصوصی شاعر ندارد. اما چون در سرزمین ترس و در جایی که حکومت به رختخواب مردم کار دارد زندگی می کند و مطلقا قایل به این نیست که به همه انسانها فارغ از هر تمایلی حق سخن بدهد بنابراین روزنامه نگار به دردسر می افتد.
حالا اینجا چند تا سوال مطرح است.
روزنامه نگارآیا باید در شرایطی که می داند کوچکترین حرکتی منجر به بیکار شدن دست کم 150 نفر و تهدید معاش دست کم صد خانواده می شود بگیر هزار نفر در خطر فقر و فقر بیشتر آیا باید در این شرایط بی خیال مصاحبه با شاعر و نشر عقاید بشود؟ اگر بی خیال مصاحبه شود که وظیفه اش در قبال شهروندان یعنی نشر افکار را عمل نکرده است و اگر مصاحبه را منتشر کند می داند که بقای کار خودش را به خظر انداخته است یعنی اصل بقا را به خظر انداخته است. لطفا به من نگویید که روزنامه نگار وظیفه دارد به هرقیمتی حقیقت را بگوید . در انقلابی ترین ممالک هم دیگر روزنامه نگار ها قهرمان حق گویی نیستند. لطفا درش را بگذارید و لطفا به من نگویید که روزنامه نگار از احوال شخص شاعر خبر نداشته است. این دروغ گنده را که آقای مجتبی پورمحسن البته کاملا حق دارد بر آن پافشاری کند باید قبول کرد که روزنامه کیهان هم حق دارد باور نکند. زمانه اینترنت است و آقای پورمحسن اگر خبر نداشته واقعا باید گفت که بی خبری خطای بزرگ روزنامه نگاری است که در مملکت همیشه خطر زندگی می کند. روزنامه نگار کاملا حق دارد بگویید که من از احوال شخصی شاعر خبر نداشتم و نباید هم داشته باشم اما سوال اینجاست آیا روزنامه نگار سرزمین ترس هم حق دارد چنین ادعایی کند؟ حق دارد اینطور آزاد منشانه فکر کند؟ یا آنکه از ترس بقا باید مانند دشمنانش فکر کند و پیشاپیش به این فکر کند که فردای چاپ این مصاحبه کیهان چطور ممکن است از این مصاحبه بل بگیرد برای خفه کردن یک روزنامه دیگر؟ درست مثل آن سریال تلویزیونی این آمریکایی های جهان خوار که ذهن مجرمانه را بازسازی می کنند تا رفتارهای آینده اش را پیش بینی کنند و جلوی وقوع جرم را بگیرند.
احتمالا برای شرح این وضعیت سخت برای پیرمرد گوگوری مثل دان با آن چشمان روشن آبی و صورت همیشه خندان که دوسال از به خوبی و خوشی از تورنتو استار بازنشسته شده است باید خیلی صغری کبری بچینم. مورد سخت اینها کجا و مال ما کجا؟ .

فقط من این وسط یک چیز را نمی فهمم و شاید هم می فهمم و ترجیح می دهم فکر کنم که نمی فهمم. چرا رییس شورای سردبیری شرق نامه عذرخواهی نوشته؟ کارکشته تراز آن هستید که بدانید این عذرخواهی نویسی ها روزنامه را بر نمی گرداند. می توانم حدس بزنم چه به روزتان آمده در این سالها که پا روی خودت گذاشتی احتمالا تا این غلط کردیم نامه را نوشتید. برای من از این دور نشستن و سرزنش کردن آسان است. اما سوال این است :می دانستید که مرده زنده نمی شود یا شاید امید داشتید که زنده شود دست کم حال در این وهله دیگر سر حرفتان می ایستادید. غلط نامه چرا؟

Monday, August 6th, 2007

امروز که شرق باز هم دق کرد انگار دیگر ککم هم نگزید. اینجور می شود دیگر. بعد از مدتی دیگر حتی آخ هم نمی گویی. بیکار می شوند؟ جواب زن و بچه را چی بدهند؟ (فمینیست های ملا لغتی نمی خواهند به این جمله ایراد بگیرند؟) یکی بی احتیاطی کرده؟ اگر هم نمی کرد بالخره یک بهانه دیگر بود. بروند لای دست عمه اشان؟ ” درشان را گل بگیرند؟” گفتنش آسان است. آن جان ها که می کاهند و می فرسایند و آه می شوند؟ فقط کاش می دانستیم تا چند؟ .