Thursday, September 27th, 2007
یک چیز پاکیزه بدهید بخوانم. یک نثر تمیز فارسی . مردم از بس که جنس بد خواندم.
یک چیز پاکیزه بدهید بخوانم. یک نثر تمیز فارسی . مردم از بس که جنس بد خواندم.
من از شب های دراز زمستان متنفرم. تنها زمستانی که شبهایش شب نبود سال 1378 بود و بس.
به سبک یسنا که بی دریغ و پیوسته می پرسد چرا می خواهم بپرسم چرا؟
یک توضیح :
من هنوز برای بعضی پست های قدیمی حاشیه می گیرم. راستش بلد هم نیستم چطور این دم و دستگاه را میزان کنم که پست های قدیمی دیگر حاشیه نخورند. بنابراین برای دو گروه که همچنان برای دو تا مطلب قدیمی در این وبلاگ حاشیه می زنند چند توضیح لازم است.
اول برای کسانی که هنوز برای مطلب مربوط به ژوستین لارنس دارل حاشیه می زنند و می خواهند که من متن فارسی ژوستین را روی وب بگذارم و حتی پیشنهاد کمک می کنند
دوستان من ترجمه فارسی این اثر را خوانده ام. ولی متن فارسی آن را در اختیار ندارم. بر فرض هم که داشتم هرگز این کار را نمی کردم که کتاب را روی وب بگذارم به یک دلیل بسیار روشن. این کتاب مال من نیست. ترجمه فارسی این اثر متعلق به خانواده زنده یاد میرعلایی یا احتمالا ناشر آن وکسانی است که مالکیت معنوی و حقوق مادی این اثر را در اختیار دارند که مسلما من نیستم. آنچه شما از من می خواهید در واقع یک نوع سرقت از اموال دیگران است. متاسفم که امکان اینکه همه بتوانند این اثر زیبا و مهم تراز آن این ترجمه درخشان را بخوانند وجود ندارد ولی امکان آنچه که شما از من خواسته اید هم وجود ندارد. واقعا متاسفم.
دوم مطلبی که یک بار درباره حضور سلمان رشدی در تورنتو نوشته بودم. عجیب است که من هنوز برای آن مطلب حاشیه می گیرم و بعضی ها تفسیر های عجیب و غریبی می کنند. بعضی حتی دقت نمی کنند که تاریخ آن نوشته مال دوسال پیش است. بعضی گزارش یک رونمایی کتاب را نمی دانم با چی عوضی گرفته اند.به هر حال قابل توجه این دسته از دوستان. یک جلسه رونمایی کتاب بود. نام نویسنده طبیعتا کنجکاوی برانگیز بود. ما بودیم و یک دسته . رفتیم به جلسه رونمایی کتاب که معمولا شامل کمی سوال جواب از نویسنده و خواندن قسمتهایی از کتاب است. بعد هم ملت می روند به نوبت برای کتاب امضا می گیرند . و بعد هم خداحافظ شما . هر کس می رود خانه خودش. گزارش رونمایی کتاب نه نقد کتاب است .نه نقد نویسنده. و نه بیانیه سیاسی اجتماعی فرهنگی .تنها یک گزارش ساده است. آن هم تازه مال دو سال پیش.که الان دیگر خاک خورده و به درد نخور است. نمی دانم واقعا چه چیزش هنوز اینقدر جذاب است برای بعضی خواننده ها. شاید هم مطلب دندان گیر به درد بخوردر زبان فارسی و روی وب درباره این اقا کم است یا اصلا نیست که این مطلب اینقدر پرخواننده شده است.
اول تابستان یک بنایی که خانه های قدیمی را مرمت می کرد زیر الوارهای کف اتاق شیروانی یک خانه قیمی در خیابان جرارد که حالا دیگر تقریبا همین بیخ گوش خانه من است بازمانده های جنازه یک نوزاد را که میان کرباس و کاغذهای روزنامه مثل مومیایی شده بود پیدا کرد. روزنامه ها تاریخ سپتامبر 1925 را داشت یعنی احتمالا جنازه مومیایی شده مال هشتاد و اندی سال پیش بود.
امروز نتیجه تحقیقات پلیس درتورنتو استار منتشر شد.در این صفحه.
حالا داشته باش که حول و حوش کشف این مومیایی اسباب کشی کرده ام به خانه ای با تحقیقا همان قدمت و تقریبا در همان حوالی. شما باشید خیالاتی نمی شوید؟
احتمالا کارول اوتس همین چیزها را در روزنامه می خواند و بعد یک روز می بینی قصه اش را نوشته است.
ظهر گرم تابستان. زاویه تابش آفتاب عمود بر فرق سر. عرق. خیس. لزج. شوری پوست. چشمانی که در گرما سیاهی می روند و قطره عرقی که میان مژه ها گم می شود. از زیر درخت که رد می شوی نسیم خنکی پشت خیس و تی شرت چسبیده را بازی می دهد انگار یک آن کولر روشن کرده اند. از سایه که رد شدی باز شمشیر را فرود می آورد بر فرق سر. صدایی در برگهاست. برگهای تیره خاک گرفته سنگین و خسته وارفته منتظر پاییز که خلاصشان کند . برگها که کل می کشند دست باد را می فهمی که از زیر بغل ها و کنار پستان ها و گودی کمر هور می کشد و مخفیانه می گذرد. مور مورت می شود. دستها را به پهلو ها می چسبانی. کی بود دست کشید؟ نامرد! نوک موها توی گردن گیر کرده اند. خیس و چسبیده و تیغ تیغی. شلتاق می کنند حوالی گردن. نکن الان خوابم می گیرد می افتم ها. چشم ها نبسته خوابند از زورگرما و عرق.
دلم برای آن آفتاب هلا ک آور و آن عشق ورزی های بعد از ظهر تابستان با باد و برگها تنگ است. برای سکوت بعد ازظهر در خیابان های خواب شهرستان . چیزی در بعد ازظهر های خبابان عباس آباد تهران گم شده است. کاش پیدا می شد. دلم آب شد. کاش می فهمیدم چرا این همه خواب خیابان مهناز را می بینم در بعداز ظهر گنگ تابستان 1375. چرا بعد از ظهر های تابستان؟ چیزی آنجا گم شده است. من خواب خورشید آن سالها را می بینم که انگار رنگ دیگری بود. این آفتاب بی رنگ که پشت ساختمان ها از شرم آب می شود با من حرف نمی زند. یک آفتابی جایی هست که از پشت می زند توی سرت و آب تنت را می کشد بیرون و تنت را تسلیم می کند. چرا این همه به خوابم می آیی آفتاب. چرا آزارم می دهی. میان من و تو بیست و چهار ساعت و ده سال فاصله است. با این لباسهای نازک بندی بندی که دیگر آن جور نمی شود عشق بازی کرد با تو . با گرما. آن حال وقتی است که ردای بلند سیاه را روی شلوار جین پوشیده ای و خودت را در روسری سیاهی پیچانده ای. مال وقتی که مومنانه سه لایه روی هم می پوشیدی. و دست تو همه چیز را له می کرد.
بگذار شبی بی تو بخوابم آفتاب . یادم نینداز که زاویه تابش تو تکلیف همه چیز را روشن می کند. تنها بگذار دمی از سنگینی نبودن تو بیاسایم.
حاشیه: این پست را خیلی وقت پیش نوشتم. و تنهاامشب ترانه ای در وبلاگ نازلی دختر آیدین واداشتم که منتشرش کنم. این پست را به نازلی دختر آیدین . به دختر شیرازی تقدیم میکنم.
عشق ورزیدن شبیه خاطره دوری است. خیلی دور. دلتنگی را مدام از زیر پا جمع کردن و پشت رخت چرکها و زیر تخت چپاندن عادت شده است. تعهد عین یک بختک آمده است که جای همه آنها را بگیرد و بماند. تعهد به زنده ماندن و زندگی کردن و زندگی ساختن. آدمها اینجوری بزرگ می شوند دیگر ؟ نه؟
یسنا پایان های غم انگیز افسانه های ایرانی را دوست ندارد. دوست ندارد که آقا موشه عاشق شود. دوست ندارد آقا موشه در راه عشق در دیگ آش بیفتد. دوست ندارد خاله سوسکه تن به تنور دهد و برای همیشه سیاه پوش شود. همه این قصه ها را عوض می کند. در قصه های او آقا موشه عاشق نمی شود. خاله سوسکه سرما نمی خورد و بنابراین آقا موشه برای زن مریضش آش نمی پزد.
یسنا دوست ندارد که خاله پیرزن هر سال چشم به راه عمو نوروز شود و دست آخر هم خواب بماند و او را نبیند. او گریه می کند و مدام می پرسد چرا عمو نوروز رفت و خاله پیرزن او را ندید.قرار است بار دیگر که عمو نوروز آمد حتما خاله پیرزن را بیدار کند و بگذارد که خاله پیرزن او را راست راستی ببیند.
یسنا قصه خاله پیرزنی را که در یک شب بارانی به همه حیوانات در خانه قد قربیلش پناه داد و ازآن به بعد همه با هم به خوبی و خوشی زندگی کردند را از همه بیشتر دوست دارد. .