بایگانی October, 2007

Friday, October 26th, 2007

قضیه دانشجوی دختر همدانی از دست رفته در بازداشتگاه را در وبلاگ فهمیه خضری خواندم. در این فکرم که کدام روزنامه ای در این احوال جرات می کند این قضیه را پیگیری کند؟ به نتیجه ای می رسد؟ می تواند نتیجه اش را منتشر کند؟ چند تای دیگر از قضیه ها هست؟ کجا قرار است درباره اشان حرف زده شود؟ بازتابانده شود؟ گفته شود؟ کدام روزنامه نگاری قرار است دنبال واقعه برود؟ چطوری حقیقت یابی کند؟ چطور بنویسد ؟ قصه بافتن درباره این قضایا کار آسان تری است تا نوشتن درباره خود واقعه. جویس کارول اوتس شدن در مملکت ما آسان است از بس که ماده خام هست ماشالله. یکی یک روزنامه نگاری که تا آخر خط بتواند برود ؟ کو؟ کجاست؟ یک نهاد رسانه ای که بتواند بازتابش بدهد. چند بار دیگر فهمیه و آسیه و بقیه باید ناخنک بزنند به قضایا و دستشان کوتاه باشد از ادامه پیگیری قضیه و از انتشار آن. این همه قضیه مسکوت مانده. این همه راز باز نگفته. کرگدن موجود شریفی است .

Wednesday, October 24th, 2007

امروز روز دوم آبان است . دوازده سال است که آقای میرعلایی رفته است. دوازده سال است که یادم هست که چه شد . که نمی دانم چرا شد. که این خنجر هنوز تا دسته در سینه است. که ما جواب می خواهیم. که ما روزی جواب خواهیم گرفت.

Friday, October 12th, 2007

درضمن من از این لباسی که پاکزاد به تن ناظری کرده خوشم نمی آید. نمی دانم چرا این مرد محترم را مجبور کرده کراوات بزنه.نمی دانم چرا این مرد محترم تن داده؟ می توانست طرحی بریزد که آدمی را که اهل کراوات نیست بیخود توی این قیف نریزد. کراوات زدن ناظری به اندازه فراک پوشیدن مخملباف یک اندازه بی قواره است.
یک نگاه به کارهای طراح های هندی بیندازند این آقایان. ببینند چطور هندی ها لباس سنتی خودشان را در رسمی ترین شکل های ممکن طراحی و عرضه می کنند.
حالا آن هم نه. همین لباس رسمی فرنگی هم هزار جور ادا میشه سرش در آورد که هم رسمی باشد هم کراوات نباشه. اگر قرار است تعداد ایرانی هایی که جایزه های جهانی می گیرند زیاد بشود و ایرانی های بیشتری بروند روی فرش قرمز آن وقت جدا به طراحان ایرانی که خیلی دلشان می خواهد کارهایش دیده شود پیشنهاد می کنم یک تجدید نظر اساسی در نگاهشان به لباس رسمی بکنند.

Thursday, October 11th, 2007

یکبار با یک دوستی بحث بود که چطور مبحث لایف استایل یا سبک و سیاق زندگی وارد مجلات و نشریات ایرانی می شود یا نمی شود. من گفتم نمی شود. او می گفت می شود. جنجال بنتون یک مثال آن است. عزیز برادر! لایف استایل قبضه ژورنالیسم مصرف و سرمایه داری است. می شود درباره اش جور دیگر هم نوشت اما مادام که زندگی را بخواهی با نام ونشان کالایی که مصرف می کنی تعریف و تحدید کنی همچنان در همان حوزه قرار می گیری.
لایف استایل مذهب نسل های جدید است . مذهبی که در آن آدمها خودشان و ارزش هایشان را با نام و نشان کالاها و مزه غذا ها و رنگ لباس هایشان تعریف می کنند.حالا تو می خواهی به برادر کیهان بگویی که بی خیال شود و بگذارد تو از مذهب جدیدت هر چه می خواهی بنویسی؟ خوب نمی شود دیگر.
کو تا ژورنالیست گرسنه دست به دهان آنقدر منتقد معتبری شود که سر هر سفره ای بخواهندش و نظرش را درباب سفره خانه اشان معتبر بدانند یا به عیاری رخت و لباس و اثاث و تیر و تخته قبولش داشته باشند.
تا آن موقع از لایف استایل نوشتن در نشریات ایرانی یک شوخی است.شاید اینجا و آنجا نشریات زرد و بی سر و صدا کارهایی بکنند ولی تا زمانی که مجاز نباشند از نام و نشان ها نامی ببرند و دست و دلشان بلرزد که با نقد فلان کافه و رستوران آگهی را باخته اند از این مقولات هم چیز قابلی نخواهند توانست نوشتن.

Monday, October 8th, 2007

از میان نمایش های مد هفته گذشته پاریس نمایش بالنسی یه گا با کارهای نیکولاس گه سی یر خیلی پر سر و صدا بوده است. با نگاهی به مجموعه می شود فورا متوجه شد که چرا کتی هیورن از نیویورک تایمز مفصلا درباره اش داد سخن داده است. گه سی یر با جسارت تمام در این کثافتی که بیزنس به مد زده است تمام مجموعه را به کار با پارچه های نقش دار و برش غیر معمول شانه های لباس اختصاص داده است.
هنوز وقت نکرده ام همه کارها را ببینم تا اینجا از این مجموعه لباس حاضری بهار 2008 بالنسی یه گا خیلی خوشم آمده است. به نظرم یک کار اصیل و مدرن است.
مجموعه جالب توجه دیگر لباس های حاضری ژان پل گوتیه است. خود مجموعه حرف تازه ای برای گفتن ندارد ولی سایر افزارهای مجموعه ممکن است برای دانشجوی های مد قابل توجه باشد. گوتیه اصولا خدای این است که از لباس های سنتی و هنری های بومی سرزمین های دیگر تاثیر بپذیرد و یک جوری آن را پاریسی کند. این مجموعه اش از نظر لباس چندان غنی نیست و به نوعی تکرار گذشته است اما نگاه کنید با کلاه های قلاب بافی و آرایش چهره مانکن ها چه کرده است. نسبت به کارهای قبلی اش ضعیف است اما دست کم برای لحظاتی چشم نواز است.

همه مجموعه ها را می توانید با وضوع بالا در style.com ببنید.
چرا نمایش های مد را در سینما ها نشان نمی دهند ؟ اگر بدهند من دوباره با سالن سینما آشتی می کنم.

Monday, October 8th, 2007

حکم یعقوب یاد علی را دیدید؟ یادتان می ماند؟ آقای قاسمی یادش نرود اینها را درخزانه ماده خام ادبی اش ثبت کند.
بیخود نیست که نویسنده فرنگی گاه حسودی اش می شود. نقل است که ادوارد آلبی به سپانلو گفته بود دست کم شما را می بینند !
چه دیدنی هم !

Thursday, October 4th, 2007

مدتها بود در بیابان پیاده روی نکرده بودم. و تو چه می دانی که رفتن در سکوت بیابان چیست؟

یه اندازه همه دمپایی ابری های تورنتو اینجا کفش پاشنه بلند هست. حتی پیشخدمت های بارهای ورزشی کفش هایی با سیزده سانت پاشنه پوشیده اند که مردان شورت پوش و کتانی به پا را که برای غولهای فوتبال آمریکایی عربده می کشند خدمت کنند. اگر سرتا پا نایک نپوشیده باشند و یک بطری آب به دست نگرفته باشند که نشان دهند همین الان از جیم می آیند یا اینکه مامان اس یو وی سوار خیلی باحالی هستند حتما یک جفت پاشنه بلند به پا دارند.

Wednesday, October 3rd, 2007





این عکس می تواند تصویری از بیابان های چادگان باشد اگر آن دوسه تا کاکتوس را از وسطش حذف کنیم.

Wednesday, October 3rd, 2007

این هم عکس برای جناب آرش

Tuesday, October 2nd, 2007

همه ما آنقدر خوش بخت نیستیم که مانند مایوکوفسکی فصل اول سفرنامه امان به ایالات متحده آمریکا را با وصف نیویورک و علی الخصوص هارلم آغاز کنیم.
بعضی وقتها سفر آدم از آریزونا آغاز می شود . از غرب وحشی. که گویا هنوز هم وحشی است و در میان خیابان های صاف و صوف و اتوبان های عریض و طویل می شود به چهار خوک برخورد که خر خر کنان راه خود رو را می بندند و همین جوری برای خودشان قدم می زنند.
اولین چیز که به ذهن آدم می رسد این است که من این آب و هوا را می شناسم. بیراه هم نیست. گرم است و نیمه شرجی. برهوت بیابان است با درختهای نازک برگ و بی سایه اما پهن شده روی زمین درست مثل کیش تا آقتاب را تاب بیارد. جابه جا ستون های کاکتوس. و باقی زمین خشک . خشک. خشک. افق باز .باز .باز. هیچ ساختمان بلندی در افق نیست.سر به فلک کشیده ها فقط کاکتوس های صد ساله اند که نگاه چپشان نمی توان کرد. تحت حمایت شدید قانون اند. همه چیز روی زمین خزیده است. درست مثل مارمولک های عظیم جثه ای که روی دیواره های بتونی بزرگراه حک شده اند.
مارمولک و بیابان. این یکی را من خوب می شناسم. برای منی که از کوه و جنگل بیزارم و بیابان و افق باز حالم راخوب می کند در نگاه اول به آن آزاردهندگی که هشدارش را داده بودند نیست. خصوصا که این همه بتون ریزی و آسفالت کشی اصلا رنگ بتون و آسفالت نیست. همه چیز را به رنگ خاک درآورده اند. ساختمان ها . دیوارهای بزرگراه . همه یک جور رنگ صورتی چرک مرد آجر پخته دارند. حتی تابلوهای راهنمایی به رنگ خاکند تا مبادا آرامش بیابان را بیازارند. و آرامش چیزی است که این بیابان پر از ماشین بی آدم دارد. عجیب است که از این خاک پیغمبری بیرون نیامده است. اینجور بیابان ها معمولا عابد پرورند.

آزاردهنده جایی آغاز می شود که سرو کله کریه ترین مخلوق معماری آمریکایی پیدا می شود. پلازاهای به مفهوم واقعی کلمه درندشت. نه مثل مال تورنتو زشت و کثیف و بخیل. که مدل غرب آمریکا. وسیع و تمیز و برق انداخته و دقیقا درندشت . همه چیز و همه جا بی اندازه بزرگ و ولنگ و واز است. آها . کلمه اش همین است. ولنگ و واز. و باقی را که دیگر خودت می دانی. جمعیتی دو برابر استان انتاریوکه تقریبا 99 % آن نه زاده آریزوناست و نه بزرگ شده آن. اینجا دیگر واقعا نمی دانم سراغ تاریخ را که و کجا باید گرفت. کسی را با آن کاری نیست.

شام را با آقای رییس و دیگران در سفره خانه ای می خوریم که بشقاب سالادش با دست و دلبازی پرشده است از سبزی و پنیر- پنیر در دیار تورنتو متاع گران بهایی است- و میزی که بر سرش نشسته ایم در اصل در دو لنگه عظیم جثه ای است که معلوم نیست از کدام عمارتی در مکزیک کنده اند و آورده اند و اینجا در قاب شیشه ای خوش ساختی نشانده اند و ما همچنان که بستنی تناول می کنیم به گل میخ ها زل زده ایم و ترک های عمیق روی دررا می پاییم. من سعی می کنم نگاهم به شمعدان شش شاخه بدترکیب و بد قواره ای که تصویر یک دست لنگه در را خدشه دار کرده است نیندازم. همان سلیقه ای که کم خرج نکرده تا لنگه در را به اینجا رسانده از شمعدان عظیم الجثه بی نوا حسابی کم گذاشته است.
مردها همه شلوار جین و پیراهن های سیاه پوشیده اند. یقه ها باز است و علاقه به برق و بورق آشکار. ماشین هایشان رنگ های عجیبی دارند. نارنجی طلایی . سرخ برق آلود. کارمند ها ماشین های سفید دارند.
سر شام معلوم می شود مشتری این همه برنامه تلویزیونی درباره شهرگان هالیوود کیست. ماز جبرانی هم گویا اخیرا در این حلقه است. هرچه باشد کارمند های آمریکایی سر میز با گروهی از رییس و روسای ایرانی طرفند. ماز جبرانی و رییس جمهور احمدی نژاد را همانقدر می شناسند که بریتنی اسپیرز و یک هنرپیشه جوان گویا خیلی سکسی و رو به شهرت هالیوود که تازگی همگی اشان در همین حوالی خانه خریده اند. بریتنی اسپیرز و آن جوان هالیوودی را می گویم نه آقای رییس جمهور. با همان حرارتی که چند دقیقه قبل از اسپیرز حرف می زنند به تحلیل حرفهای رییس جمهور در دانشگاه کلمبیا می پردازند. رفتارهای او برایشان قابل هضم نیست و آشکارا کلافه اشان کرده است ضمن اینکه پیداست همین موضوع به اندازه همه وقایع هالیوود برایشان جذاب است.
من فقط گوش می کنم.چهار پنج ساعت بیشتر نیست که پس از یک پرواز طولانی خسته کننده پایم به این سرزمین رسیده است و حوصله آزردن میزبانان آمریکایی را ندارم. هنوز برای قضاوت زود است. اولین بار است که آمریکا یی های کاملا محصول شبکه های تلویزیونی را می بینم.
دختر جوان ایرانی آمریکایی آن سوی میز که فارسی را به لهجه نسل دومی ها حرف می زند معتقد است که رییس دانشگاه کلمبیا حسابی جلوی احمدی نژاد کم آورد. دختر زیباست و دست به ترکیب ابروهای پرپشت بور و بلوندش نزده است.
شام که تمام می شود آقای رییس که همه را مهمان کرده است تذکر مختصری می دهد که در همین دو سه ساعتی که به صرف شام ما گذشت صد میلیون دلار در عراق به مصرف جنگ رسید.
ساعت ده و نیم و یازده شب و در راه بازگشت به خانه ، کوچه را پیشترک تاریکی محض پرکرده است. هیچ پنجره ای روشن نیست. خیلی وقت است که شهر خوابیده است.

حاشیه: باید سوار هواپیمایی در خطوط داخلی آمریکایی شد تا ورشکستگی صنایع هوایی را به چشم دید. بهایی گزاف برای هواپیمایی شبیه اتوبوس شمس العماره با صندلی های مندرس و کهنه و پذیرایی صفر حتی دریغ از قرص مسکن . از همه چیز زده اند تا فقط بتوانند در حد حفظ استاندارد های امنیت پرواز بقا پیدا کنند. باقی قضایا فسانه است.
حاشیه دوم: دارم شبکه اینترنت را در هوا رد می گیرم . کسی در همسایگی اسم دسترسی خودش را گذاشته است ” یانکی ها ” . طفلی گمانم بچه نیویورک است و دلتنگ تیم محبوب .
اوه . راستی . اینجا تا دلت بخواهد دیوار کاهگلی هست . درست مثل کوچه باغ های نجف آباد .