بایگانی November, 2007

Thursday, November 29th, 2007

همه آنچه می خواهید درباره شهره بازار و صنعت شهره سازی بدانید. امشب مستندی از سی بی سی.

Tuesday, November 27th, 2007

بعد از پنج سال که در این ده بزرگ به نام تورنتو زندگی می کنم تازه بوهایی می شنوم که این شهر دارد واقعا شبیه شهر می شود با همه مفهوم بورژوازی کاپیتالیستی مدرنیستی (هر چه فریاد دارید بر سر سرمایه داری و مدرنیسم- اوربانیسم بکشید ! ) . تورنتو پایتخت فقر کانادا می شود. یک دیوانه ای از آن سر دنیا دقیقا از قزاقستان بلند شده آمد سر چهارراه یانگ و بلور که گرانترین چهار راه کاناداست دارد یک برج هشتاد طبقه می سازد و مردم برای خریدن لانه کلاغ های نیم میلیونی دلاری برجه که اسمش را گویا قرار است بگذارد برج قزاق شب توی خیابان می خوابند. از آن طرف آمار جرایم مرتبط با اسلحه گرم در میان نوجوانان خصوصا در محله های فقیر نشین بالا می رود. هیچ کس حاضر نیست مسوولیت یک غول بی شاخ و دمی که کنار دریاچه دراز کشیده و اسمش را هم گذاشته اند بزرگراه و رگ حیات زندگی شهری دریاچه را بند آورده قبول کند. کسی هم پول ندارد راست و ریسش کند که تازگی ها اینقدر تخته های سیمان و سنگ ازش فرو نریزد. ساختارهای بنیادی شهر کهنه اند و طاقت پذیرش این همه تغییر و افزایش جمعیت را ندارند. مترو دایم تاخیر دارد . مهد کودک ها ظرفیت تکمیل اند. بیمارستان ها وقت های مسخره برای جراحی های فوری می دهند.
با این حال و با این همه دروغ و بخور بخور مردم از ترس قدرت گرفتن مدارس مذهبی ( قولی که محافظه کارها دادند و انتخاباتی را که نزدیک بود ببرند باختند) بی خیال محافظه کارها می شوند و همچنان به لیبرال ها رای اکثریت می دهند . اتحادیه های کارگری تقویم شلوغ تری برای ترتیب دادن اعتصاب ها و فشار به دولت برای افزایش دستمزد تدارک دیده اند. حزب سوم که طرفدار خدمات بیشتر دولتی است شمشیر داموکلس را بالای سر هر دو تا رقیب نگه داشته که اگر محلم نگذارید حالتان را می گیرم. عیال رییس حزب مربوطه که خودش نماینده شورای شهر است ساعت ده شب در داروخانه ای در محله آنکس دارد پیژامه به پا و گرمکن به تن خمیر دندان و کاغذ توالت می خرد. (خودم دیدم!)
این شهر به وضوح شلوغ تر و فقیر تر و ثروتمند تر و پیچیده تر از پنج سال پیش و زمانی است که به آن وارد شدم. دارم با آن بزرگ می شوم.

Thursday, November 22nd, 2007

گاهی وقتها خوب است که آدم بعضی چیزها را برای بار هزارم به خودش یادآوری کند. از جمله این را که فروغ گفته :
< < من نمی خواهم سیر باشم . می خواهم به فضیلت سیری برسم.>>

Thursday, November 22nd, 2007

یک مثال استفاده شهروندان از قانون دسترسی آزاد به اطلاعات.
یک شهروند تورنتو دو بار سازمان مترو و اتوبوس شهری تورنتو را به دادگاه می کشاند برای آنکه این سازمان رانندگان مترو و اتوبوسش را مجبور نمی کند که ایستگاه ها را اعلام کنند. این سازمان طبق تعهدی که به رعایت حقوق بشر ( در اینجا نابینایان و سایر کسانی که نمی توانند به هر دلیلی تابلو ها و نشانه ها را بخوانند ) دارد موظف است رانندگانش را وادارد که ایستگاه ها را اعلام کنند. این شهروند با استفاده از دسترسی آزاد به اطلاعات مطلع شده که مترو برای این دو تا دادگاه نزدیک به نیم میلیون دلار هزینه کرده است تا از خودش در مقابل این شهروند دفاع کند. حالا این شهروند دارد در این مقاله سوال می کند که چرا مترو پول مردم را به جای آنکه خرج بهبود وضع مترو کند خرج دفاع از خودش در دادگاهی کرده است از اولش هم می دانسته بازنده خواهد بود. اعلام ایستگاه های قطار و اتوبوس جزو حقوق شهروندی افراد نابینا است و کمیته های دفاع از حقوق بشر در تورنتو بارها در این مورد به مترو تذکر داده اند.
این مورد به نظر ما ممکن است خیلی لوس بیاید . نه؟ اصل مطلب را می توانید در اینجا بخوانید. درباره این قانون دسترسی آزاد به اطلاعات باز هم می نویسم.

Monday, November 19th, 2007

یادداشتی در تورنتو استار چاپ امروز درباره پرونده های بی سرو سامان مهاجرت کانادا و اینکه نتیجه انباشت پرونده های مهاجرت در سفارتخانه های کانادا به کجا ممکن است منجربشود. گفتم شاید برای بعضی ها دانستن این اطلاعات بد نباشد. کانادا در حال حاضر با بیش از ۸۵۰هزار پرونده باز مهاجرت مواجه است .

Monday, November 12th, 2007

عرق فروشی این محله را بیخ گوش مسجدش زده اند یا شاید هم مسجدش را ور دل عرق فروشی اش برپا کرده اند. نمی دانم کدام یک را زودتر. روبنده پوش پاشنه بلندش مثل سنجاقکی از کرایسلر عظیم جثه می پرد روی پیاده رو تا از دواخانه بیست و چهارساعته کیسه های پرو پیمان اسباب بزک و دوزک بخرد و کیسه های بزرگ خریدش را با ظرافت از کنار زوجی که عین دو تا چنار دراز درست وسط پیاده رو به بوس و کنار مشغولند عبور دهد .
این محله خانه های قدیمی نمناک موش دار دارد. و کافه هایی که هنوز به سنت سیسیلی مردانه و علاف اند. کتابفروشی که در آن پوسترهای همفری بوگارت وآدری هپبورن پرفروش تر از جانی دپ است و هیپی های زواردر رفته دیروز با حجب و حیا خود را از سر راه مامان های کالسکه ران و خانم کارمند های خوش لباس شتابان کنار می کشند.
همسایه دیوار به دیوار چهل سال پیش سیسیل را به مقصد کانادا ترک کرده است. از ایتالیایی بودن خوش لباسی و سروضع مرتب را دارد حتی وقتی می خواهد آشغال سر کوچه بگذارد. دوسال است که از آموزش و پرورش بازنشسته شده است. مدیر مدرسه بوده است. سی سال است در این محله زندگی می کند . بی ام و استیشن نازنینش را که گویا طاقت زمستان های تورنتو را ندارد در پارکنیگ خانه پدرش پارک می کند و برای سه ماه زمستان به مکزیک و نزد پدر پیرش می رود.
عیالش پتی هم معلم بازنشسته است . موهای بلند هرگز رنگ نکرده دارد و شش ماه سال در ویلای ییلاقی اشان جایی آن بالاها روزگار می گذراند. پدربزرگش پس از جنگ جهانی اول به کانادا آمده است و در این محله یک مسجد ببخشید کلیسا ساخته است. می توان حدس زد که احتمالا از پسرعموهای خانم مارپل بوده است. پتی به مناسبت هالویین برای یک دوجین بچه ساکن در سراسر کوچه کلاه های بافتنی عینهو کدو تنبل نارنجی (پامپکین) بافته است . یسنا را هم بی نصیب نگذاشته است . مال یسنا را روی ایوان جلوی خانه و روی صندلی کوچک مخصوصش پیدا کردیم.
دختر و پسر این خانم و آقاهر دو درسشان را خوانده اند و فارغ التحصیل اند و همچنان در خانه پدر و مادر ماندگار. گویا مد جدید است که دیگر کسی سر هژده سالگی خانه بابا را ترک نمی کند. زندگی خرج دارد. مامان و بابا های این روزها هم که کولند و مشکلی نیست.
همسایه این طرفی خانم دکتر جوانی است هندی تبار. اهل مونترال که ساعت شش صبح روی ترید میل می رود و من این را از صدای دگمه های تنظیم دستگاهش که از راهروی باریک میان خانه هایمان و از پنجره های رودررویمان می گذرد می فهمم. خانم دکتر دست بالا سی سال دارد و خال هندویی دارد که گوشه چپ چانه اش نشسته و آدم را یاد فیلم های هندی می اندازد.
همسایه روبرو خانم نود ساله ای است که تا وقتی هوا خوب بود تمام روز در ایوان می نشست و کوچه را می پایید. او قدیمی ترین ساکن این محله است.
طبق اطلاعات واثقه از خانم آرایشگری که درست نبش کوچه آرایشگاه جمع و جوری دارد گویا همه اهالی محل دقیقا از چند و چون خانه ما خبر دارند. رقم دقیق کلیه معاملات انجام شده را می دانند و درون خانه را بعد و قبل و در خلال بازسازی مورد تفحص و تجسس قرار داده اند و گویا به این اتفاق نظر هم رسیده اند که رختشورخانه در جای درستی تعبیه شده است.
باز هم بگویم ؟ ما سر کوچه یک سفره خانه حبشی هم داریم و برای اینکه خیلی غریب نیفتاده باشیم پیتزا فروش سرکوچه امان هم ایرانی است.

Thursday, November 8th, 2007

نوع کاری که این روزها می کنم آن روی سکه این سرزمین را نشانم می دهد. فقر و زمین خوردگی در کشوری که هنوز هم طبق استانداردهای بین المللی مردمانش در بالاترین رده های رفاه اجتماعی زندگی می کنند. فعلا نمی توانم درباره اش چیز زیادی بگویم . جالب است که هر وقت خواسته ام از مقوله های اجتماعی فاصله بگیرم حسب تصادف باز جایی به آن برخورد کرده ام.
درست ۱۲ سال پیش شش ماه تمام در روزنامه اخبار و در سرویس اجتماعی کار کردم. در آن زمان من تنها خبرنگار دایم سرویس اجتماعی آن روزنامه کوچک بودم و حجم کار مرا تا کجاهای تهران بزرگ و چه سوراخ سنبه هایی که نبرد.
امروز در وضعیتی شبیه به آن زمان هستم و از این تجربه دیرهنگام مشابه ولو در سرزمینی دیگر راضی ام. فقر و ناتوانی و آینده . دغدغه های ابدی. این وسط کش کش میان دو سویه شخصیت خودت. گاهی وقتها فکر می کنم اگر فقط پنج سال زودتر به کانادا آمده بودم می رفتم سراغ حرفه خانوادگی که در ایران هرگز به آن تشویق هم نشدم . اینجا که هستم گاه به روشنی می بینم که تجلی بسیاری از خیالهای فعالان اجتماعی در ظهور آدم هایی است که سفت و سخت پای قانون های درست و حسابی می ایستند . و وقتی می گویم می ایستند یعنی اینکه می ایستند . سالهای سال . بی وقفه . بی مدارا. بی غش.
من می توانستم قاضی خوبی بشوم. مامان می توانست حالا جایی در دیوان عالی باشد. بهای تغییر می توانست لزوما این قدر گران نباشد.
و ادبیات ؟ هی. پدر سوخته مثل گوشواره های بلند خانم قاضی می ماند. همیشه آویخته در دو سو. تاب خوران. اسباب تراز و خود در حسرت ابدی تراز.

Monday, November 5th, 2007

دلم بیش از آن تنگ است که کتمانش کنم. دلم خیلی خیلی تنگ است. از این غروب های زود هنگام است؟ یا اینکه عین پریود سر وقت سر سال شده است که پدر و مادرم را ندیده ام.یا اینکه اصولا احوالات جهانی عین سوز سرمای اصفهان می ماند که از سمت فریدن می آید و برف و بارانش را نصیب دیگری می کند و سرمای خشک خنسش را نصیب ما؟
نمی دانم.
یک زمانی خیلی جوان بودم دندانپزشک گیر داده بود که دندان عقل نهفته را از عمق 12 میلی متری فک شانزده ساله من بکشد بیرون. اثر بی حسی که رفت احساس می کردم دو پنجه فولادی در کاسه چشم و پس گردن انداخته اند و می خواهند جمجمه را مثل سیب به دو نیمه کنند.
حالا همان حال را با این درد دارم. آن پنجه فولادی دست انداخته در جناق سینه می خواهد این قفس را بشکافد.عجیب است که چرا نمی میرم!

Monday, November 5th, 2007

گزارش جدید اداره آمار کانادا از میزان فقر و ثروت در کانادا در رسانه های این کشور بحث انگیز شده است. این یکی خلاصه ای از آن گزارش و واکنش خوانندگان سایت سی بی سی به آن است. گزارش می گوید که در مجموع کانادایی ها ظرف چهار سال گذشته به سرعت سرسام آوری ثروتمند تر شده اند جواب های خواننده ها جالب است. قابل توجه هادی نیلی و مطالعات فرهنگی اجتماعی اش.

Saturday, November 3rd, 2007

در راستای اینکه این روزها هر کس یک چیزی را ترک می کند و بعد در باب ترک عادت قدم به قدم وبلاگ می نویسد.اینجانب قصد دارم ترک شکر کنم. یک زهرماری بشوم که نگو. اصولا زهرمار بودن این روزها شیک است.