Friday, February 29th, 2008
در نوشته های روی وب می گردم دنبال یکی مطلب دندان گیری که کسی نوشته باشدبه هوای یعقوب یاد علی. بعد دیدم خود این نوشته ها به نظرم سرتا پا ایرادند. گفتم به چندتایشان گیر دهم. بعد بی خیال شدم. گیر دهم که چی؟ که همه بیشتر ببینیم بی بضاعتی و کم سواد ی نمادین آنها که دست کم نام یک داستان نویس را می دانند؟ که آنها که داستان می خوانند وقتی کار به جایی می رسد که صدایشان را بلند کنند و اعتراضی کنند اینقدر واژگانشان کهنه و بی رمق و بدتر از آن ذهنیت های نمایان در گفته هایشان اینقدر از دنیا پرت است؟
هنوز می گویند وطنم. هنوز می گویند ” سرزمینم” هنوز قربان صدقه گذشته پرشکوه اشان می روند و نگران سرافکندگی ایرانی اند.
معلوم نیست اینها لزوما چه ارتباط تنگاتنگی به وضعیت حیرت انگیز نویسنده در بند دارد؟
می توانم نام بیارم و به وبلاگ هایشان لینک بدهم که بوی گند کهنگی اذهانشان /اذهانمان بلندتر شود.
دیدم که من هم مثل خودمان حوصله یک به دو های بعدی اش را ندارم. مثل همه آنها که دو خط می نویسیم و بعد دندان دردمان یادمان می رود.
آدم لجش می گیرد از این همه بی سوادی مان. از این همه که از دنیا بی خبریم و خیال می کنیم فقط خودمان تخم دوزرده کرده ایم و تازه همان تخم دو زرده را هم درست و حسابی نمی شناسیم.
این بلاهیات را در دفاع نویسنده مظلوم ننویسید سر حضرت عباس! درد خودش او را بس!