بایگانی February, 2008

Friday, February 29th, 2008

در نوشته های روی وب می گردم دنبال یکی مطلب دندان گیری که کسی نوشته باشدبه هوای یعقوب یاد علی. بعد دیدم خود این نوشته ها به نظرم سرتا پا ایرادند. گفتم به چندتایشان گیر دهم. بعد بی خیال شدم. گیر دهم که چی؟ که همه بیشتر ببینیم بی بضاعتی و کم سواد ی نمادین آنها که دست کم نام یک داستان نویس را می دانند؟ که آنها که داستان می خوانند وقتی کار به جایی می رسد که صدایشان را بلند کنند و اعتراضی کنند اینقدر واژگانشان کهنه و بی رمق و بدتر از آن ذهنیت های نمایان در گفته هایشان اینقدر از دنیا پرت است؟
هنوز می گویند وطنم. هنوز می گویند ” سرزمینم” هنوز قربان صدقه گذشته پرشکوه اشان می روند و نگران سرافکندگی ایرانی اند.
معلوم نیست اینها لزوما چه ارتباط تنگاتنگی به وضعیت حیرت انگیز نویسنده در بند دارد؟
می توانم نام بیارم و به وبلاگ هایشان لینک بدهم که بوی گند کهنگی اذهانشان /اذهانمان بلندتر شود.
دیدم که من هم مثل خودمان حوصله یک به دو های بعدی اش را ندارم. مثل همه آنها که دو خط می نویسیم و بعد دندان دردمان یادمان می رود.
آدم لجش می گیرد از این همه بی سوادی مان. از این همه که از دنیا بی خبریم و خیال می کنیم فقط خودمان تخم دوزرده کرده ایم و تازه همان تخم دو زرده را هم درست و حسابی نمی شناسیم.

این بلاهیات را در دفاع نویسنده مظلوم ننویسید سر حضرت عباس! درد خودش او را بس!

Monday, February 25th, 2008

کسی جایی مطلبی یا مقاله ای دیده یا خوانده درباره اینکه چطور یک ملتی به جایی می رسد که تفکر متجلی در شخصیت سارکوزی را به ریاست جمهوری خودش انتخاب می کند؟
راستی چه بر سر فرانسوی ها آمده است؟

Monday, February 25th, 2008

می بینم که این روزها مریم سخت در کار زمین زدن ایناناست .
احتضار اینانا را می بینم.
یا شاید هم مرگ مریم را.
نمی دانم کدام یک به درون جلد آن دیگری خواهد خزید.
کدامشان از خاکستر دیگری برخواهدخواست.
نبرد را می بینم.

Friday, February 22nd, 2008

خانه را بوی زعفران برداشته است.
جرات داری آن شیشه عطر چهارگوش فرانسوی ات را بکش بیرون. ببین چکارت می کنم!

Wednesday, February 20th, 2008

افسری که انگشت نگاری می کند سراسر فیس و افاده است. می خواهد تحقیر کند و می خواهد حتما مطمئن شود که تو فهمیدی که می خواهد این کاررا بکند. تو هم یاد گرفته ای که محل نگذاری و منتظر می شی تانوبتت برسد و افسر دیگری که ویزا را تایید می کند ببینی.
این یکی زن میانسالی است . درشت با صورتی آرام. کارش که تمام می شود می پرسد: ” پرسپولیس را دیده ای؟” می گویم هنوز نه. کتاب را خوانده ام.
می گوید من دختر شانزده ساله ام را بردم که فیلم را ببیند. می خواستم ببیند که همه تین ایجرهای دنیا مثل هم هستند. تو چرا فیلم را ندیده ای؟ برو ببین . فیلم خوبی است. من خیلی خوشحالم دخترم را بردم. البته دختر من هیچ وقت جنگ را ندیده ولی خیلی از فیلم متاثر شد.برایش جالب بود که بچه های همه جای دنیا مثل هم هستند. من می خواستم یک خانم ایرانی ببینم ازش بپرسم واقعا همین طور بوده است؟
میگویم خوب البته این فیلمه ولی خوب آره خیلی به نوجوانی ما شبیه است.
لبخند می زنه . می گوید خوب پس شاید دیدنش برایت خوشایند نباشه. می گویم از خیلی ها شنیده م که خوششان آمده فکر کنم آخرش باید بروم ببینم.

می گوید سفر به خیر.
می گویم روز به خیر.

Monday, February 18th, 2008

دیدن یک فسقل بادام خندان بی دندان در بغل رودابه ای که شش سال پیش آخرین بار در فرودگاه مهرآباد دیده بودی اش همانقدر عجیب است که دیدن یک موبلوطی حیران قلنبه در بغل خواهری که برای استقبالت آمده است فرودگاه مهرآباد.
این فرودگاه مهرآباد هی میان این فصل ها ی زندگی ها می آید و می رود .
و این فسقل بادام ها و قنبلزون ها و ملوسک های خاله و دلبر طلاها هی دارند می آیند و ما پیر می شویم و هی هنوز از خودمان می پرسیم همه اینها کی اتفاق افتاد؟

آنها که می گویند لاس وگاس خیلی شهر جوادی است نمی دانم چرا این حرف را می زنند؟
فلسفه وجودی این شهر درست مثل مشهد است. نه گمانم بشودمشهد را شهر جوادی دانست.
لاس وگاس جایی است که آدم یاد می گیرد از قوه خیال خودش بترسد!
و دریابد که هنوز تا جایی در اعماق وجودش به چیزی اعتقاد دارد! مهم نیست چه چیزی! هر چیزی . مثلا عقوبت!

Monday, February 4th, 2008

احمد بورقانی معاون مطبوعاتی خوبی بود. از گوشه و کنار زیاد می شنیدیم که اگر کاری از دستش بر می آمد برای رهایی اهل مطبوعات از بند می کرد.
روزی که استعفا داد از معاونت مطبوعاتی یا به عبارتی استعفا داده شد مطبوعاتی ها برایش یک مجلس گرفتند که مثلا قدردانی کنند . طفلک مطبوعاتی ها آنقدر که ذوق زده بودند که بعد سالها از وزارت ارشاد مهر می دیدند . در آن مجلس بورقانی گفت من تا آخر چریک آزادی مطبوعات می مانم. مهاجرانی که گویا آسان گذاشته بود معاونش برود رندانه درجواب گفت دوران چریک و چریک بازی تمام شده آقای بورقانی! عاقلان گفتند البته حق با جناب وزیر است. اقای بورقانی گویا تا آخرش دل نازک ماند. مثل یک چریک.

این یکی را گویا آقای بورقانی به آنچه گفته بود وقا کرد. جوانمرگی رسم چریک بودن است.