بایگانی March, 2008

Tuesday, March 25th, 2008

خیابان شاپور. کوچه بوذرجمهری. کوچه انبار . انبار سجاد استیل.
آفتاب سر ظهر. بوی نان داغ پیجیده در اتاقک ماشین داغتر از نان. کلاه شاپوی عمو عینکی از پنجره دفتر انبار پیداست. دستم را روی نان داغ می گذارم . می سوزد . از سوزشش خوشش می آید. نان داغ از تن داغ هم هوس انگیزتر است. حواسم به دانه عرقی است که از میان موهای دم اسبی کرده ام راه افتاده روی گردن و پایین می رود. غلغلکم می دهد ولی می گذارم به راه خودش برود.حسش نیست . حال خلسه خوبی است. گرسنه ام و گرمم است . بابا رفته توی دفتر انبار و مردان شبیه عکس های سیاه و سفید سالها سی توی دفتر نشسته اند و صدایشان می آید

آفتاب سرظهر و کوچه بوذرجمهری و نان داغ و دست سوخته.
جاودانگی جایی همانجاهاماند!
مصرف شد.
تمام شد.
در آن قاب زندانی شد.
در قاب صلات ظهر کوچه بوذرجمهری.

پس نویس:
کوچه بوذرجمهری در خیابان شاپور اصفهان است. یک سرش به شاپور که زمانی مصدقش خواندند و بعد فاطمی و امروز نمی دانم چه و سر دیگرش به مادی خیابان صائب. دفتر انبار فولاد پلدی در این کوچه بود یا هنوز هم هست؟ دیوار جنوبی کوچه بلند و کاهگلی بود انگار که دیوار کارخانه ای باشد. کوچه دراز دیوار و طولانی بود. به چشم کودکانه من. مردان انبار همه بستگان من بودند که امروز هر کدام در قاب عکسی سیاه و سفید با کفش های چرم دست دوز خاک خورده وکلاه شاپوهای یادآور فیلم های گانگستری محصورند.
آخرین های آنها که هنوز آن کلاه ها را بر می گذاشتند پدربزرگ خودم و عموی مادربزرگم معروف به عمو عینکی بودند
آفتاب سر ظهر کوچه بوذرجمهری از آخرین یادگارهای آخرین روزهای عصرمعصومیت است. آخرین روزهایی که هنوز سواد نداشتم و کتاب نمی خواندم. همه چیز لحظه بود. همان لحظه.
جاودانگی همان روز که خواندن یاد گرفتم مرد.
و آن آفتاب ثبت در آن عکس ها ؟
یک لحظه را به من بده. یک لحظه که در آن دستم را میان دو گرده نان داغ سر می دهم. می سوزد و عرق نان بر آن می نشیند! فقط همان یک لحظه!.

Wednesday, March 19th, 2008

نوروزتان مبارک!

باید نو کرد و هی رفت و رفت. گریزی نیست. مبارکتان باشد این رسم نو شدن!

Thursday, March 13th, 2008

یک سوال عام دارم و ای کاش خیلی ها به آن جواب بدهند:

کیف و کفش سفید زنانه شما را یاد چه می اندازد؟ و اولین حسی که بهتان دست می دهد چیست؟
تو را خدا جواب بدهید . برای یک کاری لازم دارم.

Tuesday, March 11th, 2008

ای کاش می شد آدم پدر و مادر حی و حاضر و آماده اش را هر شب عین بالش بگذارد زیر سرش و بخوابد.
لامصب حالاهم که زیر سرش هستند باز هم صبح ها بیدار می شود که گیج و خواب آلوده هنوز چشم باز نکرده خبرنامه ها را خط بزند مبادا سرزمین گل و بلبل در طول شب گذشته دود شده باشد و رفته باشد هوا!

ای کاش می شد به قول شفیعی کدکنی آن را هم مثل یک جعبه بنفشه زد زیر بغل و با خود برد به هر کجا که رفت.

آگهی:
سمنو فرد اعلی رسید. اگر واقعا بخورش هستید زنگ بزنید.وگرنه که خودم بلدم تنهایی بخورمشان!

غذای روح هم رسیده است به وفور . با کتابخانه مرکزی نورت یورک حرف زده ام قرار است خواندم بسپارم به آنها که بقیه هم در دسترس داشته باشند.فعلا حق تقدم با خودم است. دارم می خوانم. آنها را که خوشم نیامد حرفی نمی زنم. آنها را هم که پسندیدم حرفشان را خواهم زد.

اینانا رو به مرگ است. همین روزها شاد روان خواهد شد. مریم هم فعلا توی رو دربایستی زندگی مانده است . جفتشان دیگر واقعا حوصله ام را سر برده اند. آن از آن اینانای گنگ خوابدیده . این هم ازاین مریم هاج. می ترسم آخرش هر دو رو دستم باد کنند ذلیل مرده ها!

راستش اینها همه بهانه است برای نگفتن اینکه دلم برای دو سه ساعتی نشستن با بعضی نفرات تنگ است. زمانه آنقدر لاکردار است که حتی نمی توانم اینجا بگویم کدام نفرات. و حتی نمیتوانم بگویم که چرا نمی توانم نام آن نفرات را بیاورم. آن نفرات شاید همین روزها نامه های تبریک سال نوی دوست قدیمی ای را دریافت کنند که زمانی هیچ کدامشان از زبان زهرآگینش درامان نبودند. همان که وقتی از راه می رسید می شنید که به هم می گویند باز این آمد . خدا به داد برسد! این دفعه دیگر می خواهد به کی گیر بدهد؟

حیف شد رفقا! من دیگر گاز نمی گیرم!