بایگانی April, 2008
Wednesday, April 30th, 2008
من معمولا اهل اینجور فضولی ها نیستم. ولی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. در ضمن این را هم بگویم که برای آقای عمادالدین باقی خیلی خیلی خیلی احترام قائلم. اما ….
الان عکس های آلبوم ایشان در وبسایتشان را دیدم. عکس ایشان با عیالشان بود. با دوستانشان بود. با دامادشان هم بود. اما دخترشان نبود! یعنی همان دختری که همسر آن داماد است که عکسش هست.
می گویند در دروازه را میشه بست اما در دهن مردم را نمیشه بست.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, April 30th, 2008
وقتی یک شهر آرام آرام شهر می شود:
شورای شهر تورنتو ساخت تونل یورک را تصویب کرد. این تونل ایستگاه یونیون را به بقیه شهرزیرزمینی تورنتو موسوم به PATH وصل می کند. می شود از جنوبی ترین نقطه مرکز شهر تا شمالی ترین نقطه آن را زیرزمینی طی طریق کرد.این تونل برای پیاده هاست و عجب نعمتی است در سوزسرمای زمستان!
اهالی لزلی ویل در خیابان کویین شرقی به آمدن وال مارت به محله اشان اعتراض می کنند. این محله لزلی ویل یک جور خاصی است. ایرانی ها خیلی نمی شناسندش. یکی از نمونه های جالب بازیافت زندگی شهری در داون تاون تورنتو است.
آه! چقدر دلم برای روزنامه نگاری شهری تنگ شده است!
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, April 24th, 2008
جی مک کارول سه سال پیش برنده مسابقه تلویزیونی پروجکت رانوی ( واقعا نمی دانم چطور باید ترجمه اش کرد دلیلی هم نمی بینم ترجمه بشه) شد. یک فیلم مستند در جشنواره امسال هات داکز راجع به این است که این طراح جوان چطور خودش را برای یازده دقیقه سهمش از هفته فشن نیویورک آماده می کند. اگر می خواهید روی سیاه این صنعت را ببینید این مستند شاید بد نباشد.
این جمله آقاهه هم خیلی باحاله . نقل از تورنتو استار.
“I don’t care about making gowns and making women sexy. I don’t like overt cleavage and ass; your mind is the sexy thing. I was raised on the Gap sales rack, which is what real women wear. I know that for Oprah, they put a size 6 tag on a size 12 garment. I don’t like to play into that.”
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, April 22nd, 2008
غربت را نمی شود در پلازای کثیف و آشغال گرفته ایرانیان و دم در سوپر خوراک دید که رانندگان نیمه مست سه بعد از نیمه شب از ماشین پیاده می شوند و سراغ کباب کوبیده لای نان سنگک ونکوور ( مشهورترین سنگکی آمریکای شمالی ) می گیرند.
غربت یعنی هشت شب شنبه. داون تاون تورنتو. احدی در مغازه رختشویی کرایه نیست جز زن جوان سیاهپوستی که بی اعتنا به کودک مفنگی که دور و برش می پلکد روبروی تنها ماشین مشغول کار مغازه خلوت و خالی نشسته و مجله های آگهی های تبلیغاتی را با بی حوصلگی ورق می زند.
زندگی دوگانه اینانا | 3 حاشیه»
Tuesday, April 22nd, 2008
سوال این است: چرا این همه موی بلند وقتی قرار است بیشتر وقت شبانه روز را زیر روسری باشد؟
بهار است و گیسو بلند های اینجا طره به باد می دهند. من نمی فهمم چرا باید بلند باشد وقتی نمی شود به بادش داد؟
زندگی دوگانه اینانا | 2 حاشیه»
Friday, April 18th, 2008
نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان:
زهرا خانم. من شما و وبلاگتان را نمی شناسم. از گرایش های فکری و عقیدتی شما هم خبرنداشتم تا این پست جنجال برانگیزتان . هرچند از سنخ فکری و عقیدتی شما نیستم اما دشمنی هم با شما و عقاید شما ندارم.
حالا این دو کلمه را هم از من بشنو.
دارم سعی می کنم حال تو را بازسازی کنم تا بلکه بفهمم. اولین برداشت من از نوشته هایت این است. دختر باکره جوانی است که کنجکاو و باهوش است اما در عین حال مرزهای اخلاقی اش او را از کند و کاو در بعضی زمینه ها باز می دارد. احتمالا دزدکی یا نه دزدکی تن نویسی های زنان همسالش را می خواند و می توانم کاملا بفهمم که اولین واکنشش وحشت است.
می گویم می فهمم چون این تجربه را من هم داشته ام. از بیست سالگی گذشته بودم و باکره بودم .فکر می کردم خوب باید هم اینطور باشد. یا اینکه فکر می کردم که خوب آخر نمی شود که …نشده بود. یار موافقی در کار نبود . به قول معروف امکانات نبود.
تا این که این دوران همزمان شد با زمانی که در خواندن ادبیات کلاسیک های قرن نوزدهمی را مدت ها بود پشت سر گذاشته بودم. نسخه های سانسور نشده و اکثرا چاپ قبل از انقلاب بهترین های ادبیات جهان را در دسترس داشتم . می خواندم و حظ می کردم . این حظ بیکران تنها یک عیب بزرگ داشت. به صحنه های هماغوشی که می رسید عرق سرد بر تنم می نشست. قلبم تند می زد. نه از هیجان . از زور ترس. از وحشت مواجه شدن با امر ناشناخته که انگار در این داستان ها مثل آب خوردن اتفاق می افتاد.
پدر و مادر من به نسبت هم نسلان و همسالان خودشان آدم های پیشرویی محسوب می شوند. من هرگز با محدودیت و بند و بست از جانب آنها مواجه نشدم . اما هرگز هم از طرف آنها در باب اینگونه مسایل رهنمود ی دریافت نکردم. بین ما بیشتردیواری از شرم حائل بود که باعث می شد این رویارویی ناگزیر را به تاخیر بیندازیم.
این دوران در عین حال دوران فیلم و سینما بازی هم بود. دوستی داشتم (که هنوز هم دارم ) عاشق سینما که بهترین فیلمی تهران هرفیلم خفنی را که فکرش را بکنی برایش جور می کرد . ما در کتابهای تاریخ سینما می خواندیم چیزهایی درباره پازولینی استاد و پورنو های هنری ژآپنی و هر چه فیلم را تماشا می کردیم می دیدیم که نمی توانیم از فیلم لذت ببریم. می دانستیم اشکال کار از کجاست . نمی توانستیم کاری درباره اش بکنیم. آخر این یکی زور که نبود . نمی شد رفت سر یخچال و یک لیوان آب سرد سرکشید و گفت آخی چقدر تشنه بودم ها!
نمی شد. بعدها در کتاب ها خواندیم همخوابگی برای انسان بالغ ضرورتی است چون خوردن و خوابیدن.
همه اینها را گفتم که بدانی به بیست سالگی ما اگر وبلاگ نبود فیلم و کتاب بود که خواب خوش باکرگی را بر هم بزند.و اینکه می گویم خواب خوش باکرگی باور کن با صداقت می گویم. چه بعد از آن دیگر هرگز نمی توانی از پریودی که دوازده ساعت و بیست و دو دقیقه تاخیر کرده پروا نکنی وبا خیال راحت سر به بالین بگذاری که :” من که با کسی نخوابیدم پس قطعا آبستن نیستم!”
شاید یکبار دیگر زهرا خانم برایت گفتم که تیر خلاص این خوره و ترس ذهنی را هم دست آخر خود ادبیات به ریشه این وحشت بیهوده زد. سینما تا اوج بردش و ادبیات از آن بالا پرتش کرد پایین . وقتی بالخره چند سالی بعد به مدد یک همبازی خوب این وحشت مرد و خشکید تازه وقت آن بود که به این فکر کنم که چرا قضیه به این معمولی اینقدر جلوه غیر معمول پیدا کرده است؟
خود داستان دیگری است.
دیگر اینکه زهرا خانم. جدا آرزو می کنم که اعتقاداتت در همه زندگی ات یارو یاورت باشند و یک وقت چیزی پیش نیاید که احساس کنی باورهایت کم آورده اند و نتوانسته اند راهنمایی ات کنند. من واقعا برای تو و تمام زنان مسلمان و غیر مسلمانی که می خواهند تا زمان ازدواجشان باکره بمانند از ته دل آرزو می کنم که یا مذهب یا علم یا هر چیز دیگری به شما کمک کند که بدون اینکه اعتقاداتتان را زیر پا بگذارید بتوانید موقع ازدواجتان بفهمید که آیا خواستگارتان می تواند همبستر مناسبی هم برای شما باشد یا نه. لطفا عصبانی نشو و نگو که مهم نیست. حتی دین تو هم فکر نمی کنم از تو بخواهد با مردی همبستر بشی که به هر دلیل مطلوب تو نیست. من واقعا نمی دانم چطور می شود فهمید که مردی مطلوب بستر هست یا نیست بی آنکه با او خوابید. ببین باور کن خیلی دلم می خواست یک راهی بود که بشود این موضوع را بدون همبستری فهمید ولی خوب بد بختی این است که نیست !
بنابراین خیلی جدی و خواهرانه بهت توصیه می کنم روزی روزگاری اگر مردی را به این منظور پسندیدی آن داستان صیغه محرمیت را جدی بگیر. منتها قبلش یک خانم دکتری را ببین که کاملا درباره راه های پیشگیری و سایر مسایل راهنمایی ات کند . و جدا سعی کن که قبل ازعقد دایم عشق ورزی را با ایشان تجربه کنی. ببین زهرا خانم همین الان با نوشتن اینها کلی ها را به خنده انداخته ام. و خیلی ها را هم عصبانی کرده ام . واقعا دارم سعی ام را می کنم که مثل مادرهایی که شب قبل از عروسی می خواهند با لحن ملایم عروس را راهنمایی کنند و سعی می کنند از چشمان رمیده و دو دو زن عروس نیمی هراسان نیمی هیجان می گریزند از این حال و هوای وحشت درت بیارم.
چرا مدام این کلمه وحشت را تکرار می کنم؟ برای اینکه راستش من در متن معترض تو این را نمی بینم که تو با جنبش زنان مشکل داری یا رابطه تن نویسی و فمینیسم را نمی فهمی. چیزی که من می بینم دختر نازی است که ناگهان جهان خوش و خرم ذهن باکره اش را خبرهایی از جهانی نا شناخته بر آشفته است. آن جهان ناشناخته تن و بستر و هماغوشی است و سوالی که بی جوابی اش بی تابت کرده است این است که چطور بعضی ها این مرز را پشت سر می گذارند بی آنکه از پل عظیم عروسی رد شوند؟
مثل ریخت شناسی قصه های پریان است.
مثل وقتی است که کسی داستان سفید برفی و هفت کوتوله را دستمایه یک داستان پورن کند. سفید برفی دیگر آن سفید برفی معصوم نخواهد بود و من فکر می کنم که همه عصبانیت تو هم از همین است.
زهراخانم عزیز- واقعا عزیزچون خودت خبر نداری که چه کاری کردی کارستان!- خواسته یا نخواسته ذهن هزار ها محرم و نامحرم( که در اینجا می شود خوانندگان زن و مرد) را معطوف شب زفاف خودت کردی.
من ترجیح می دهم در صف آنهایی بایستم که خواهرانه و صادقانه برایت شب زفاف ظفرمندانه ای را آرزو می کنند. باور کن این را از ته قلب می گویم. این مهم است که حتی تو به عنوان یک دختر مذهبی در همان چارچوب مذهبت حق و حقوق تنت را بدانی .پست اعتراضی تو خبر می دهد که تو باز هم تن نویسی زنان هم سن و سالت را خواهی خواند بی آنکه پا ازدایره اعتقاداتت بیرون گذاشته باشی.
فکر می کنم خواسته زنانی که از تن می نویسند هم جز این نباشد. جز آنها که برای دل خودشان می نویسند باقی آنها از تن می نویسند که من و تو از تنمان وحشت نکنیم.
از تنت وحشت نکن زهرا خانم. مهم نیست که نویسنده این متن ها کیست و چکاره است. او می نویسد که تو نترسی. . .
زندگی دوگانه اینانا | 17 حاشیه»
Tuesday, April 15th, 2008
مجلس فرانسه قانونی را پیشنهاد کرده است که در صورت تصویب شدن آن در سنا تبلیغ لاغری مفرط به هر شکلی جرم شناخته می شود و مجازات سنگین در پی خواهد داشت! این اولین قانون جدی مبارزه با تبلیغ استخوانی بودن به عنوان عامل زیبایی است. آخ که اگر تصویب شود و اگر واقعا بتوانند گردن کلفت های جهان مد را با این قانون مجبور به عقب نشینی کنند چه حالی می ده!
خیلی دلم می خواهد قیافه جورجیو آرمانی را ببینم. حضرت آقا یک بار افاضات فرموده بودند که من برای نمایش لباسهایم مدل لازم ندارم و لباسهای من روی تن مدل باید جوری باشد که انگاراز چوب رختی آویزان است!
مردک بد ادا با آن قیافه آفتاب دیده مصنوعی اش!
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Wednesday, April 2nd, 2008
در این چند ساله اخیر کمتر بهاری را به یاد دارم که حال و هوای رخت های بهاره اینقدر سردرگم و بی رمق بوده باشد.
لباسهای بهار امسال زشتند. زیادی ساده اند. گرانند برای هیچ. فاصله آنچه روی سکوی نمایش آمد با آنچه الان دارد به مردم عرضه می شود زیاد است.
مد بهار امسال زنا ن را یا عروسک می کند یا کفن پوش. یا چین بالای چین است که کون آدم را ضرب در شش کند و پستان را بفشارد یا آبرنگ تف مالی و از حال رفته مثل فاحشه به خزان نشسته.
بیش از این هم نمی توان انتظار داشت وقتی مامان جان تی تیش مامانی و زندگی سالم بدن سالم اورگانیک حضرت خانم استلا مک کارتنی می شود تاثیرگذارترین طراح زنده زمانه.
از بهار امسال اگر می خواهید تکه ای به یادگار ببرید بهترین چیز یک تکه آنورک بهاره است . و یادتان باشد بارانی هایی که این روزها در بازار به ضرب نوستالژی آدری هپبورن و مرلین مونرو به خلق الله قالب می کنند با اصل ماجرا توفیر اساسی دارد.همان بهتر که در کهنه فروشی ها دنبال یک تکه نابش بگردید و اگر پول ندارید که نو و گرانش را بخرید اصلا بی خیال این دزدی آشکار رخت فروشی ها شوید و طرفش نروید!
زندگی دوگانه اینانا | 3 حاشیه»
Wednesday, April 2nd, 2008
آرش اخوت درباره ساختمان کانون وکلای اصفهان کاری از گروه معماری ” پلشیر” می نویسد. این بنای سه طبقه ” پله ” ندارد.
اگر این بنا در تورنتو بود احتمالا جایزه فضای بی مانع را از سوی فعالان حقوق معلولان دریافت می کرد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, April 2nd, 2008
آنقدر دور شده ایم که کلمات برایمان معناهای متفاوتی پیدا کرده اند. می گوید دور است . می گویم نه زیاد 15 دقیقه پیاده روی . می گوید نه پس دور است. می گوید نپخته است. می گویم نسبت به چی؟ می گوید تو چرا اینطوری شده ای؟ نپخته نپخته است دیگر. می گویم از دید ما. از دید کس دیگر ممکن است زیادی هم پخته باشد. می گوید خوب معلوم است ما. من که از دیگران حرف نمی زنم. یادم می افتد که او در جایی زندگی می کند که لزومی ندارد دم و دقیقه مولتی کالچرالیسم و احترام متقابل و اینجور محافظه کاری ها را دم به دم تمرین کنند. او در حلقه دوستان و پیرامونیانش مظهر سلیقه و توانمندی است. منم که دایم در کار ترجمه و تطبیق خودم و محیطی هستم که از زور محافظه کاری بوی گند حساسیت آور ماده ضد عفونی و ته مانده رطوبت می دهد.
آنقدر نزدیک شده ایم. با او بعضی چیزها را دیگر حتی به شوخی به زبان نمی آورم. هر چه باشد حالا دیگر هر دو ما راه را از نیمه رد کرده ایم…
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »