بایگانی May, 2008

Wednesday, May 28th, 2008

نوشتن با قلم و کاغذ را دوباره شروع کردم. کمک می کند تا باز به خودم بازگردم. که کم حرف شوم. تعداد کلماتی که می توان در دقیقه نوشت با قلم کمتر است تا با صفحه کلید. دستی که زودتر خسته می شود و کمتر می نویسد متواضع تر است.برای نوشتن با قلم حتما باید پشت میز بنشینم. صفحه کلید لاکردار تا تختخواب هم راه باز کرده بود.

دلم برای اصالت روزهای جوانی ام تنگ شده است. آن ذهنیت رادیکال همین و جز این نیست . دست کم مشتاق بود بی آنکه حریص باشد.قناعت بلد بود بی آنکه پس بنشیند.

قلم و کاغذ یک مناعت طبعی دارند که این صفحه کلید … ندارد!

Wednesday, May 21st, 2008

با چند برابر شدن حجم خبرهای مربوط به ایران در رسانه های بین المللی و در راستای اینکه تقریبا هر روز یک آدم غیر فارسی زبان درباره ایران اظهار نظر می کند و لشگر رسانه های فارسی زبان داخل و خارج این اظهار نظر ها را ترجمه و منتشر می کنند یک اتفاق دیگر هم دارد می افتد.

بعضی اصطلاحات زبان انگلیسی بدون اینکه پالایش و فارسی سازی شوند مثل نقل و نبات در خبرهای ترجمه ای به کار می روند . یکی از آنها که بدجوری توی ذوق می زند این اصطلاح putting on the table است.
اکثر رسانه های فارسی زبان مستقیما این اصطلاح را ترجمه می کنند و در نتیجه خوانندگان محترم هی می خوانند که پیشنهاد است که از روی میز برداشته می شود و گذاشته می شود.
جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.
چکار میز دارید. میز را ولش کنید. می خواهید چیزی پیشنهادی گزینه ای راه حلی ” به میان ” بیاورید یا ” کنار ” بگذارید . خوب بکنید دیگر چکار میز نگون بخت دارید . میز را بی خیال بابا!

Friday, May 16th, 2008

چرا این کلمه پاکدامنی و مترادف های آن اینقدر در متن های قدیمی زیاد است؟
غلط نکنم قدیم ها زنها اصولا زیاد هوا خوری می رفته اند که مردهای بیچاره هی باید محترمانه التماس پاکدامنی می کرده اند! بنده خداها!

Wednesday, May 14th, 2008

مرا ببوس
کار دیگری از دستمان بر نمی آید
فقط مرا ببوس

Wednesday, May 14th, 2008

آنها پنج دفترند! درست بگویم. چهارتا! بیست و شش آذر 1363 دفتر اول را شروع کردم. دفتر پنجم که تنها چند صفحه اولش نوشته شده است تاریخ اولین روزها ی آمدنم به کانادا را دارد. قبلا هم گفته بودم. این دفتر برقی که باز شد آن دفتر کاغذی را بستم.
تا همین پارسال دفترها نزد ماهور به امانت بودند. پارسال بالخره آوردمشان. جایی کنج دولاب نشاندمشان. جرات نداشتم سراغشان را بگیرم. آمدیم این خانه . تا همین پریشب در زیر زمین زندانی بودند. پریشب از زندان مرخص شدند.
ماه های آینده را می خواهم با این دفتر ها خود آزاری کنم.

Wednesday, May 14th, 2008

آهای جماعت.
کسی این را گوش داده؟ چطوره؟

Saturday, May 10th, 2008

شاید وقتش است که ناشران هم مهاجرت کنند. هرچه باشد بوف کور هم از روز اول در ایران منتشر نشد.
اگر کفش چینی و رخت ترکیه ای را می شود به ایران وارد کرد باید بشود با کتاب هم همین کار را کرد. ها؟

Friday, May 9th, 2008

حکایت نفتی شدن زاینده رود- گزارش تصویری- عکس های مادی سوخته جانگذاز است! جانگذاز!

Tuesday, May 6th, 2008

کوندرا در ” سبکی تحمل ناپذیروجود” یا همان بارهستی در اوصاف بهار پراگ درباره دختران مینی ژوپ پوش چک که دربرابر تانکهای روسی لنگ نمایی می کردند و از این راه سربازان تانک سوار را مورد استهزا قرار می داده اند نوشته است. در فیلم های مستند خبری مربوط به بهار پراگ هم می توان این تصویرها را دید. بهار 68 است . چهار سال است که مینی ژوپ به دنیا آمده است. دختران چک آن را وسیله می کنند برای نمایش اعتراض به اشغال پراگ .
درست معلوم نیست که افتخار خلق مینی ژوپ را به کدام یک از این دو باید داد؟ مری کوانت انگلیسی یا آندره کورژ فرانسوی. هر چه بود هر دو آنها آب و هوای دهه پیش رو را خوب پیش بینی کرده بودند. از مرگ کریستین دیور هفت هشت سالی گذشته بود. طراحان جوان رو به آینده داشتند. از دامن های محافظه کارانه زن بورژوا که فقط اندکی از کاسه زانو را نمایش می داد فاصله گرفتند و مینی ژوپ متولد شد.
رادیو زمانه برای چهلمین سالگرد می 68 مجموعه مقالاتی راتدارک دیده است . کسی هم باید به تاثیر می 68 بر جهان مد چیزی بنویسد. آقای نیکفردر نگاه نو نوشته است که هیپی گری آمریکایی هم میراث دار می 68 است. این رانمی دانستم ولی می دانستم که مد هیپی از شورش های دهه شصت جوانان اروپا بی نصیب نیست.
خواستم چیزی بنویسم . در وب به این گزارش کوتاه برخوردم که اشاراتی به تاثیر می 68 در جهان مد کرده است.
نسخه فرانسه زبان
نسخه انگلیسی زبان
برای آنها که نمی توانند ببیند قسمت هایی از فیلم که مستند هم هست و از تصاویر مستند آرشیوی برداشته شده است ممکن است جالب باشد. تصاویر آرشیوی مربوط به احتمالا خیابان های پاریس دهه شصت است. زنان مینی ژوپ پوش در خیابان قدم می زنند. مرد میانسالی سوار بر موتوری کوچک برشان فریاد می زند” شرم بر شما!!خودتان را بپوشایند.”
(لحن و کلمات آشنا ست . مگر نه؟)

اکنون در سالگرد چهل سالگی می 68 و در نزدیکی چهل سالگی “شورت داغ” بار دیگر مینی ژوپ و شورت داغ به صحنه بازگشته اند. این بار اما از طراحان پیشرو خبری نیست. طراحان این روزها خاطره های شورشیان آن سالها را زنده می کنند و بعد دهها منتقد مجله و متخصص فشن و هزاران پاپاراتزی مصرف کنندگان این لباس ها در اینترنت و تلویزیون و صفحه موبایل هایشان رد می گیرند و به خود حق می دهند که قضاوت کنند چه کسی حق دارد شورت و مینی بپوشد چه کسی غلط کرده است که پوشیده است پس ما اینجا چکاره ایم.
آنها تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند که شما اگر پاهای کوتاه و کپلی دارید بی خود می کنید هوس شورت داغ کنید و شما اگر وقت و پولتان را به اندازه کافی صرف رفتن به جیم و گرفتن آموزشگر خصوصی و دویدن روی تریل نکرده اید فقط مینی ژوپ های ما خوش هیکل ها را تماشا کنید و در دل آه بکشید.شما اگر پاریس هیلتون باشید ما به شما اجازه میدهیم مینی بپوشید چون بالخره حالا حالا ها برایمان سرگرم کنند ه است اما اگر کوینت پالترو هستید و مادر دو تا بچه غلط می کنید مینی می پوشید. ما در وبسایت روزنامه امان ( در این جا گلوب اند میل) بر علیه شما یک سامانه نظرسنجی عمومی راه می اندازیم و مینی پوشیدن شمارا به شدت محکوم می کنیم.
طفلک کورژ و مری کوانت که میراثشان که در روزگار خودش سند طغیان بود امروز خرقه تزویر این جماعت وقیح شده است.

Sunday, May 4th, 2008

می توانم بفهمم که آقای قوچانی با چه دل پر دردی این خطابه را هنگام دریافت جایزه اش در انجمن صنفی نوشته است و خوانده است .
این وسط دو تا جمله اش هست که من یکی را بد جوری آزار می دهد و نمی توانم از سرش بگذرم. در سرآغاز خطابه اش آورده است:
“و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاه‌پوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند.”

دوست عزیز! آقای قوچانی! دیگر ” اما” برای چه؟ یعنی شما می خواهید بفرمایید که اگر کسی از سیاسی نویسی به سینما و ادب رسید تخطی کرده است اما خوب حالا با یک درجه ارفاق روزنامه نگار مانده است؟ این ” اما” شما من را کشته !

مچت را گرفتم آقا قوچانی جان! شما از اولش هم از سینمایی نویس ها و ادبی نویس ها خوشت نمی آمد! به نظرت طفیلی می آمدند ها ؟ به نظرت کارشان لوس بازی بود؟ این نگاه بالا به پایین شما سیاسی نویس ها به ادب و هنری ها کی قرار است تمام شود؟ یک زمانی خودتان را ناجی مطبوعات می دانستید. فکر می کردید همه تیراژ روزنامه از شماست. احتمالا نقش خطبه های نماز جمعه آقای حسنی راهم انکار می کنید!
بهتان می گفتیم آقا جان ! حضرات ! شما این روزها از همه بیشتر خواننده دارید . بی زحمت چارتا خط ادبیات بخوانید که نثرتان درست شوداینقدر گند نزنید به زبان فارسی. به گوشتان نرفت . این شده که امروز هر کس می خواهد حرف جدی سیاسی بزنه هی می گوید ” بدنه” بدنه قدرت . بدنه این بدنه آن . بدنه زهرمار!
بله شما و آقای گنجی و سایرین را می گویم.
تازه دنباله هم دارد .نوشته اید :
” از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند”
یعنی که هر کس ماهنامه و مجله تخصصی نوشت روزنامه نگار نیست اماخوب حالا ما باهاش کنار می آییم چون فعلا شخص خودمان هم همین کار را می کنیم !
یعنی به نظر شما قوچانی شهروند امروز از قوچانی شرق و نشاط کم دارد؟
یک دوری دور و برت بزن برادر! ببین چند نفر دورو برت خودشان را مدیون همان هوشنگ گلمکانی که پا به پای شما جایزه گرفت می دانند. گلمکانی و مجله دیرپای فیلمش.

می گویند آدم رخت چرک هایش را نباید خانه همسایه بشوید. چاره اش نداشتم. می گویند شما دست به ای میل نیستی!

Thursday, May 1st, 2008

من یک موفعی خوره قلم و دفتر های خوش و بر و رو بودم. نه آن خوشگل دخترانه ها ی گل منگولی و بهاری. از آن مدل های شیک تریپ نویسندگی! جلد چرمی . کاغذ زرد و….
مدتهاست که دیگر بی خیالش شده ام. می دانم که دیگر چیز با ارزشی در آنها نخواهم نوشت. پول هامو جمع می کنم یک خود نویس مشتی بخرم. ( مون بلان مال تازه به دوران رسیده هاست که خودنویس خوب را نمی شناسند!این را یک آدم این کاره به ام گفت) . تازه قضایای محیط زیست و امپریالیسم جهانی و اینها هم هست. شاید فقط یکی از آن دفترها را با یک خود نویس خوب به رسم یادگار دورانی که روی تن درخت ها می نوشتیم نگه دارم. آن هم فقط محض یادگاری! آدم کولی خروار خروار دفتر یادداشت می خواهد چکار؟

Thursday, May 1st, 2008

دروغ چرا؟
این روزها همه اش دلم تنگ آدم های قدیمی است. در اورکات دیدم که سینا مطلبی 37 را رد کرد. دلم برایش خیلی تنگ شده است.وبلاگ محسن آزرم را می خوانم و می بینم که و یادم می افتد که آن روزها که حق التحریری بود لو نداده بود چقدر باحال است! به آن دیگری زنگ می زنم احوال پرسی کنم . صدای من را نمی شنود چون دارد در استادیوم آزادی بازی پرسپولیس را تماشا می کند و گزارش می نویسد.

چند تای دیگر هم هستند . رفیق هام!
باز هم دروغ چرا؟ به رفاقت های مردانه همیشه حسودی ام می شده است!