بایگانی July, 2008

زاده اضطراب جهان

Friday, July 18th, 2008

به جای متولد ماه مهر باید نامم را می گذاشتند زاده اضطراب جهان. مگر غیر از این هم می شود. از مادر جوانی که تازه کار دادیاری اش را در شهری جدید آغاز کرده است و افسر وظیفه ای که در غروب های دلتنگ پادگان نامه های عاشقانه می نویسد. هر دو غریب. هر دو دور.
چه فکر می کردند آن سرهای پرشور؟

رویاهایم را به بیداری می بینم. ساحل صخره ای و بلند است . باد می آید . شدید. اصلا موهای همیشه کوتاهم را برای همین روز بلند کرده ام
که باد دستمالی اشان کند. بر صخره ایستاده ام. دریا می رقصد. یک عمر راه آمده ام. ننه دریا آغوش باز می کند. من می پرم توی بغلش.

Tuesday, July 15th, 2008

برگی تازه از دفتر داستان خانواده خدر.
این خانواده عرب کانادایی سالهاست که خوراک رسانه های کانادایی هستند. داستانشان داستان زمانه ماست. پدر کانادا را ترک می کند تا در پاکستان به اسامه بن لادن بپیوندد. خانواده را هم همراه می برد. خودش کشته می شود. یک پسر جاسوس سیا می شود . دیگری از شانزده سالگی تا به حال به جرم کشتن سربازان آمریکایی در گوانتانامو به سر می برد. یکی دیگر اصلا ناپدید است و بعید نیست که کشته شده باشد. خواهر عصبانی سرسختانه در مقابل دوربین از بن لادن دفاع می کند و به آمریکا لعنت می فرستد. مادر حیران کوچکترین فرزند خانواده است که معلول شده است.
هفته گذشته اسناد منتشر شده از وزارت امورخارجه کانادا نشان داد که دولت کانادا از شکنجه شدن عمر خدر شانزده ساله در گوانتانامو خبر داشته است. امروز ویئوی بازجویی های او به این امید که افکار عمومی را تحریک کند و به دولت فشار بیاید برای اینکه او را به کانادا برگردانند منتشر شد.

نمی دانم آیا شما که در کانادا زندگی می کنید داستان این خانواده را دنبال می کنید یا نه. کاش روزی کسی پیدا شود و داستان آنها را بنویسد. خط به خط. نکته به نکته.

Saturday, July 12th, 2008

از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.

یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.

یک کتابفروش خوش اخلاق مورد نیاز است

Wednesday, July 9th, 2008

ملت!
ما هرچی خصوصی و در گوشی از دوستان کمک طلبیدیم خبری نشد. اینجا عرض می کنیم.
به یک کتابفروش خوش اخلاق نیازمندیم که ماهی یک بار کتابهای داستان و رمان فارسی تازه منتشر شده و چیزهای دیگر را با پست هوایی برایمان بفرستد و حق الزحمه تا پست خانه رفتنش را هم بگذارد رویش و گاه گداری جواب تلفن آدم را هم بدهد که آدم خوشش باشد دارد از یک آدم واقعی دیگر کتاب می خرد.
این خانم یا آقای محترم می تواند مطمئن باشد که یک مشتری دائمی دارد منتها از راه دور. درضمن فکر نکند که ما این ور آبی ها پول پارو می کنیم و بخواهد سه لا پهنا حساب کند. خوش انصاف باشد. خیرش را ببیند!

دیگر همین.

بیشتر سایت های کتابفروشی را دیده ام. یا گران حساب می کنند یا به کانادا نمی فرستند یا اصلا جواب ای میل آدم را نمی دهند. کتابفروش شهرمان هم متاسفانه یک خورده یواش تشریف دارند. روش سنتی اش هنوز بهتر از روش های دیگراست
با این حال اگر توصیه ای دارید دریغ نکنید.

Stuff white people like

Tuesday, July 8th, 2008

چیزهایی که سفید پوستان می پسندند. وبلاگ طنزی است درباره فرهنگ و حالات سفید پوستان آمریکای شمالی و چیزهایی که معروف است این گروه می پسندند.نویسنده این وبلاگ یک کانادایی مقیم لس آنجلس است. در مصاحبه اش با برنامه کیو (Q) می گوید که بسیاری ، از اینکه فهمیدند نویسنده این وبلاگ خود یک سفید پوست است دلخور شده اند.

لینک از طریق برنامه کیو. پادکست مصاحبه به زودی روی وبسایت کیو در دسترس خواهد بود.

یک طراح تازه نفس

Tuesday, July 8th, 2008

با ” یاسی ” خانم، کاری از بهناز کنعانی ( کنانی ؟) آشنا شوید.

تازه فقط آن نیست . آتوسا و عسل و زینت و نازنین هم هستند. بهناز کنعانی ( کنانی ؟) از تازه ترین نام های طراحی کفش است که فعلا کارهایش فقط در لندن انگلیس در دسترس است.
و پیش بینی می شود که به زودی او را در صف اول طراحان خواهیم دید.
اکثر کفش هایی که برای فصل بعد طراحی کرده و بسیار هم آوانگارد هستند نام های زنانه ایرانی دارند.

درحاشیه:
با ” کفش” نامیدن این چیزهای پاشنه بلند عجیب و غیر واقعی و خیال انگیز و صد در صد هوسناک مشکل معنایی دارم.
این اسباب هرگز کار کفش را نمی کند و نه گمانم هیچ آدمیزادی هرگز آنها را برای مصونیت پا وقت راه رفتن پوشیده باشد بنابراین به هیچ روی کفش نیستند. مجسمه های متحرک اند. نمی دانم چه باید نامیدشان. فقط مطمئنم که کفش نیستند.

توضیح ضروری به گمانم برای بار چندم!

Sunday, July 6th, 2008

اگر ضروری می دانید که کامنتتان به دستم برسد حتما برایم ای میل کنید . سامانه کامنت این وبلاگ به خاطر باران اسپمی که دریافت می کنم بسیاری از کامنت ها را دریافت نمی کند.
کامنت های ضروری را حتما ای میل کنید تا این دم و دستگاه گند و گه را درستش کنم.

دوم : من کامنت هایم را سانسور نمی کنم مگر آن که در آن کلمات رکیک به کار رفته باشد یا بی ربط به موضوع باشد.

باغچه ها

Sunday, July 6th, 2008

تابستان که می شود چیزی زیر پوست این شهر می رود. مثلا جن. و این خانه ناگهان تغییر هویت می دهد. همسایه ها که تمام زمستان را مثل گنجشک در لانه هایشان چپیده بودند بیرون می آیند. قدم می زنند . بر ایوان می نشینند و به رهگذران سلام می دهند.
آنتونی که نبش کوچه بالایی می نشیند و باغچه اش رنگین کمانی از گل های سرخ و صورتی و زرد و نارنجی نسترن است کوچه را گز می کند. نزدیک هفتاد سال را باید داشته باشد. نقاش ساختمانی بوده است. در میان همسایه ها به خاطر عشقش به گل های سرخش مشهور است.
آنتونی بچه میلان ایتالیا است. اگر میان کوچه گیرت بکشد حتما داستانی دراز در وصف میلان سالهای جوانی اش برایت تعریف می کند. هنوز لهجه دارد و غلط های دستوری.
یکبار گفت که دیگر دوست ندارد به میلان سفر کند. گفت که خواهر و برادرهایش آنجا زندگی خودشان را دارند و از یک چیزهایی حرف می زنند که او سردر نمی آورد. گفت که نمی رود چون مزاحمشان می شود. گفت که چند روز اول که می ماند رعایتش را می کنند اما کم کم بروز می دهند که سراز کارش در نمی آورند .
این محله اولش محل اسکان سربازان از جنگ برگشته بوده است. بعد مهاجران ایتالیایی می آیند. تفاوت زیادی با محله سابقم در نورت یورک دارد. اسنوبیسم و خوش خیالی پس از جنگ و فرهنگ غالب انگلیسی مشخصه آن محله بود. می شد از باغچه های یک شکل و منظم. چمن های کاملا کوتاه و گلکاری هندسی و مرتب و منظمشان فهمید.
اما این محله سرشار از نوستالژی مدیترانه است. در هیچ کجای دیگر تورنتو این همه گل سرخ و رز و نسترن ندیده بودم و نیز یاس امین الدوله. درخت توت و هر گیاهی که پیداست با یاد و خاطره خاک و آفتاب جنوب اروپا از موطنش جدا شده و به باغچه های این خانه ها هجرت کرده است. اهالی این دور واطراف حتی در نیم وجب خاک جلوی خانه اشان حتما درخت گیلاس و آلبالو کاشته اند و کسی اگر جایی دارد تاک انگوری علم کرده است. باغچه هایشان درهم برهم و شلوغ است مثل دختر گیسو بلندی که صبح از خواب بیدار می شود و گیس بلند در هم گره خورده شانه نکرده اش را با بی خیالی عمدی بر شانه رها می کند و خرامان به برزن می آید تا دلبری کند.
باغچه های محله های انگلیسی ماب عمرا چنین جسارتی داشته باشند. آن باغچه ها حتی تک خال گل زرد علف را هم تاب نمی آورند. چمن اش به کوتاهی موی سرباز تازه به خدمت رفته است و هیهات از یاس یا تاکی که جرات کند و از دیوارش بالا بخزد.

صدای پای خسته آنتونی و دیدن قدم زدن های تنبلانه اش در کوچه غمگین ام می کند. بازنشته است . در کوچه قدم می زند و با حسرت به خانه هایی که یکی پس از دیگری سرو شکل نو می کنند تا به صاحبان جدید واگذار شوند چشم می دوزد. در هر فرصتی به یادم می آورد که صاحب پیشین این خانه دوست او بوده است و با درخت کاج جلوی خانه چنین می کرده است و چنان می کرده .
دیدن قدیمی های این محله مرا از آینده خودم می ترساند. در سکوت بر ایوان هایشان لمیده اند و باغچه هایشان چیز دیگری را فریاد می کند .

وقتی کوچ می کنی به اینجای کار فکر نکرده ای. از کوچ ابدی بدم می آید. دوست ندارم اینجا پیر شوم.