نرگس م
Thursday, August 28th, 2008آرزوهای آدمیزاد گاه ساده تر از این حرفها هستند. مثلا اینکه:
خدا کند نرگس م کرک های ریز و سیاه روی برجستگی های گونه های شادابش را بند نینداخته باشد!
همان ها که مثل غبار سبکی از ذغال روی گونه هایش نشسته بود و با سرخی طبیعی گونه هاش می جنگید. پایین تر غبار سیاه در گندمگونی پوست چانه و یک جفت لب و دهان کوچک واویلا گم می شد.
خیال آن کرک های نرم و ریز سیاه آشوبگر که مبادا از دم بند گذشته باشند را ببین! نصفه شبی نشسته ام به درگاه یک خدای مجهول الحال عریضه می نویسم که خدایا نرگس م را از بند وابرو در امان نگه دار!
