کافه رادیو
Tuesday, September 30th, 2008من از این رادیوی بومی “کافه رادیو” خوشم آمد. بچه های ونکوور دستشان درد نکند!
من از این رادیوی بومی “کافه رادیو” خوشم آمد. بچه های ونکوور دستشان درد نکند!
ظاهرا بازار سریال های آمریکایی در ایران خیلی داغ است و پا به پای این طرف پیش می رود. به دوستانی که دیده ام با دقت سریال های lost و Soprano را دنبال می کنند جدا توصیه می کنم این یکی را هم به فهرستشان اضافه کنند :
Mad Men
سکانس های زیادی از فصل اول این سریال را می شود در یوتیوب دید. سری دی وی دی فصل اولش هم در آمده است. این سریال بر خلاف نام مردانه ای که دارد و برخلاف آنکه نشریات زرد آمریکایی سعی دارند آن را معادل مردانه sex and the city معرفی کنند اما به نظر من مجموعه خوبی است که دیدنش به خصوص برای زنها واجب تر است تا مردها.
سریال درباره یک شرکت تهیه و تولید آگهی های تجاری است در نیویورک و فضای حاکم بر دفتر این شرکت و روابط به بین زنها و مردها . سال های آغازین دهه شصت میلادی است . دوران قبل از فمینیسم . دوران قبل از مینی ژوپ . دورانی که سیاهپوستان در پسزمنیه دارند زمین می شویند . گی ها انگار اصلا وجود ندارند. و زنها یا تایپیست هستند یا در خانه.
این سریال را ببینید.
و خواهش می کنم وقتی دارید تماشا می کنید محو مد لباس و چیدمان فضای آن نشوید. لباس ها فاجعه اند . پستان بندهای نوک تیز و کفش های نوک تیز و آن پیرهن های یک سره زیپ دار که همیشه باید یک مردی دم دست باشد که زیپش را بالا بکشد وگرنه نمی شود پوشیدش حرص آدم را در می آورند . مد دهه 1950 نفرت انگیزترین مد تمام دوران هاست به نظرم .هرچند که مینی مالیسم و استحکام سوئدی اسباب و اثاث دفتر مردان دیوانه رشک انگیز است ولی لطفا این ها را ول کنید و تماشا کنید داستان سکسیسم را .
آنتونیا زربی سیاس از تورنتو استار که آن دوران را دیده دراین باره چیزی نوشته است..این هم یادداشت او بر این مجموعه تلویزیونی.
دارم می گویم. “مردان دیوانه” را می پسندید.
یادم باشد این لینک را برایم خواهرم بفرستم.
این چند خط زیر را سه سال پیش نوشتم وقتی که هنوز خاطره پاییزهای ایرانی ترو تازه بود. وقتی سردماغ تر بودم و خوش خیال تر. وقتی هنوز قرار بود کمر غول را بشکنم. وقتی هنوز کمرم نشکسته بود.
بازخوانی اش شاید بد نباشد.
Saturday, September 24th, 2005
پاییز مثل روز اول قاعدگی می ماند. صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده انتلک بازی هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی به یارعلی سفارش یک قهوه بدهی و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درست همانجور که نارنج نوشته.
سه سالی هست که پاییزم کوتاه است و سرخ. پاییز سرخ تورنتو خیلی با پاییز زرد و قهوه ای زاینده رود و مهرماه رمق بریده تهران فرق دارد. تا به حال هیچ ازش جز منگی شروع ترم نفهمیده ام. و پاییز تورنتو همه سرخی است و مبهوتی و این آفتاب مورب مورب که می خواهی آخرین جرعه هایش را برای زمستان ذخیره کنی. پاییز است و ذوق دوباره مثل آدم های فیلم های ایتالیایی لباس پوشیدن. ذوق چکمه و دستکش و ژاکت فلفل نمکی و آستین هایی که هی میکشی که روی انگشتهایت را بپوشانند و آخرفصل مثل روده دراز شده اند. پاییز است و یک فصل به رفتن نزدیک تر شدن و شاید همه رازگونگی اش از همین باشد. از جدال رنگین رفتن و ماندن. واسه خودت را نیشتر زدن و اشک خودت را درآوردن خوب است.اما خوب متاسفانه آدم یک جایی بزرگ می شود و دیگر از این ژست ها هم خوشش نمی آید. باید از این فصل گذرکرد.
از کرامات شیخ ما ، نخست وزیرهارپر، نخست وزیر دولت فخیمه ملکه الیزابت در ولایت کانادا اینکه فرموده اند:” مردم معمولی کاری به عالم هنر ندارند”
شاهد هم آورده اند که مردم معمولی خسته و کوفته از سر کاربرمی گردند و می نشینند جلوی تلویزیون کاری ندارند با هنرمندان پولداری که کنج گالری ها نشسته اند و شرابشان را می خورند و درباره هدایای دولتی اشان با هم گپ می زنند.
نحوه ای که حضرتش مردم معمولی را در برابر اهل هنر قرار می دهد خیلی جالب است.
البته حرفهای ایشان پری هم بیراه نیست در مملکتی که بیشترین صادرات هنرمند را به همسایه جنوبی و به خصوص به هالیوود دارد.
دولت ایشان اخیرا 45 میلیون دلاربودجه دولت در بخش هنر را قطع کرده است
جزییات خبرش اینجاست.
یک معنای این خبر این است که برنامه های مثلا مولتی کولتی دولت و سرمایه گذاری برای تشویق تنوع فرهنگی به تعویق می افتند یا به شدت کمبود مالی مواجه می شوند.
یا باید مثل کامونیتی چینی ها و هندی ها آنقدر جمعیت داشته باشی که نتوانند نادیده ات بگیرند. یا مثل یهودی ها آنقدر متحد و دست به یکی باشی که پولت از پارو بالا برود و میخت را محکم بکوبی. یا مثل جاماییکایی ها از سرو کول اعضای شورای شهر بالا بروی و سکسی باشی تا بودجه ات را قطع نکنند.
خوب حالا اگر هیچ کدام اینها نباشی چه می شود؟
همان invisible minority بمان!
کوروش کبیر انشالله خودش هم چیز را درست می کنه!
مهربانان نادیده هندی و پاکستانی که در اورکات چپ و راست دست دوستی دراز می کردند کم بودند ؟!
پری رویان عرب سعودی هم اضافه شدند. ماشالله کم هم نیستند!
شما هم مواجه شده اید؟
یادداشتی از سید خوابگرد در سالگرد جنگ که چه کنایه آمیز با روز جهانی آلزایمر یکی شده است.
آلزایمر مورد بحث حتی همان سال هفتاد هم قابل تشخیص بود وقتی درراهروهای دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان برای پیدا کردن جایمان در امتحان معارف اسلامی می دویدیم. همه می دویدند . همه هزار دانشجویی که باید آن ترم این درس را می گذراندند. همکلاسی های ما همکلاسی جانباز نابینایشان را جا گذاشته بودند. ما دخترها دورش را گرفته بودیم و سعی می کردیم با کلام راهنمایی اش کنیم. جرات نداشتیم دستش را بگیریم . ولی مگر میان آن هیاهو ممکن بود؟ یک نفر از پسرهای کلاس دست این بنده خدا را نگرفت که به مقصد برساندش. دانشکده ای با آن همه ادعای خدمتگزاری به جانباران جنگ کسی نبود این یکی را به مقصد برساند. بک لحظه عقب ایستادم و دیدم که او را عمدا نمی بینند. او یادگار تلخ جنگ بود و همه آن آدم ها در یک توافق اعلام نشده قصد کرده بودند که او را نبینند.
به همین زودی!
یک مرد بزرگی هست که هنوز از زندان نیامده راهی دادگاه دیگری است. این آدم ها تحسین برانگیزند. دوست دارم به احترامشان برخیزم و از این که هستند و خستگی ناپذیرند و ایستاده اند بر سر اعتقادشان احساس خوبی بکنم.
با این ظاهر ناصلاحی که این وبلاگ های ما دارد همان بهتر که نام نبریم. لینک ندهیم. اما معنایش این نیست که یادمان می رود . که حواسمان نیست. که نمی بینمشان. که نگرانشان نیستیم. در کنج خانه هایمان . در گپ های اندرونی امان نامشان را بر زبان
می آوریم.
ما حافظه داریم. هرچند سکوت کنیم.
مثل اینکه این وبلاگ من داره یواش یواش تبدیل میشه به وبلاگ استایل خشک و خالی.
هفته مد نیویورک برای بهار و تابستان 2009 جمعه پیش تمام شد . با یک مرور کلی به اکثر کارها داشتم باخودم فکر می کردم که این آمریکایی ها عجب ملتی هستند! چرا تکلیفشان با خودشان روشن نیست؟ چرا دم انتخابات که می شود یکهو سرگیجه ملی می گیرند؟ نمونه اش این هفته مد : هرچه در دو سه ماه گذشته جر و بحث سر کت شلوارهای رنگ وارنگ هیلاری کلینتون ( که خدا وکیلی خیلی مزخرفند!) و مدل موی سارا پلین بوده است این هفته مدیست های نیویورکی زده اند به سیم آخر و قرار است بهار آینده همه در نیویورک بدن نما بپوشند و سینه عریان کنند. با خودم فکر کردم که این دیگر چه صیغه ای است ؟ از این ور بحث قدرت نمایی زنان در حوزه سیاست است و ماتیکی حرف زدن یا نزدن . از آن طرف آیا قرار است درست همین بهار سال بعدش زنها سر کار پارچه دیداری بپوشند؟
تو همین فکرها بودم که دیدم امروز نیویورک تایمز یک مطلب در همین باره دارد و یک آمریکایی در این مورد کمی توضیح داده است.
Fashion Plays Peekaboo, Once Again
یا کیف دستی یک جمهوری خواه. عکس در گردهمایی جمهوری خواهان آمریکا گرفته شده است.
عکس از طریق وبلاگ The Thoughtful dresser.
با تشکر از خورشید خانم برای فرستادن لینک.
از مجموعه سریال همسایه ها:
همسایه هاعلم های انتخاباتی اشان را بر پا کرده اند. همسایه این طرفی، جو که ساکن سی ساله این محله و مدیر بازنشسته مدرسه است الم ان دی پی و جک لیتونش را چند روز پیش افراشت.
امروز همسایه این طرفی که زوج جوانی هستند با نوزادی چند روزه علم حزب سبزشان را کوبیدند. نامزد حزب سبز از این محله خانم شارون هوارث است و باید در انتخابات فدرال با خود شخص جک لیتون رهبر حزب ان دی پی دست و پنجه نرم کند.
این زوج همسایه که جرات کرده اند توی محله ای که به طور سنتی مقر حزب نارنجی محسوب می شود نشان سبز هوا کنند خودرو ندارند. گویا درخانه رختشویی ندارند و لباس هایشان را در رختشویخانه سکه ای سر کوچه می شویند. و نوزاد شان را هم همین چند هفته پیش در خانه به دنیا آوردند.
همین هفته پیش بود که پدر خانواده را در کوچه دیدم که دارد مثل پسرنوجوانی ورجه کنان در کوچه قدم می زند ودستهایش را در هوا تاب می دهد. سلام علیک کردیم و احوال استلای نوزاد را پرسیدم. گفت خوب است .اینهاش! و به بقچه ای که یک وری از گردنش آویزان بود اشاره کرد. بعد آرام لبه بقچه را کنار زد و صورت استلای خواب نمایان شد. یک موجود حد اکثر سه کیلویی که توی بقچه زیر بغل پدر آرام خفته بود.نزدیک بود از ترس جیغ بزنم! پرسیدم اشکالی ندارد اینجوری قوزکرده توی بقچه ؟ پدر فرمودند خیر. اینجوری به جنین مادر شبیه تره .تازه چسبیده به تنم .گرمای منو میگیره خوابش می بره. پدر داشت از مغازه باک باستر بر میگشت و دستش چار پنج تا دی وی دی فیلم بود.
خلاصه که این است احوال انتخابات در محله ما.
از دوستان بسیار جهان دیده و دنیا گشته شنیده ام که بزرگترین مزیت زندگی در شهری مثل تورنتو این است که می توان به سفره خانه های فراوان و متنوعش که ازهمه جهان در این گوشه خاک گرد آمده اند رفت و همان پذیرایی و خوراک خوب و مهمان نوازی را دید که در بهترین سفره خانه های ابر شهرهای گران دنیا مثل پاریس و لندن و نیویورک دید بی آنکه همان بهای گزاف را پرداخت. به عبارت دیگر در این شهر می توان خوراک خوب همه آشپزخانه های جهان را خورد بدون قیمت های سرسام آور .
هفته پیش دیدم که تهرانی ها از نحوه پذیرایی و خدمات سفره خانه های گران تهران می نالند و در فکر چاره اند.
نوشتن درباره سفره خانه و خوراک و پذیرایی در این سوی دنیا پای ثابت مطالب روزنامه هاست.
امروز یک نمونه جالبش را در اینجا لینک می دهم. در این مطلب از سفره خانه های مختلفی نام برده شده است . هیچ کدام این سفره خانه ها هرگزمعترض روزنامه نمی شوند و قشون کشی نمی کنند تا چشم منتقد را در آورند.
این مطلب راجع به آن است که سفره خانه های تورنتو چه کلکی به کار می بندند تا مشتری را گاه تا 300 درصد بالای یک بطری شراب نقره داغ کنند .چرا این کار را
می کنند و چکارشان می شود کرد یا نکرد.
کسی می تواند توضیح بدهد ” آزاده سیاسی ” یعنی چه؟
دنبال چیزی در وبسایت بنیاد شهید میگشتم به این عبارت برخوردم. یک ارتباطی دارد به زندانیان سیاسی قبل از انقلاب. ولی کاملا روشن نیست .
چیزی که دنبالش می گشتم و طبیعی است که نمی شود روی اینترنت پیداش کرد این بود که می خواستم بدانم ایا بنیاد شهید در دوران جنگ دستورالعمل مکتوبی برای رساندن خبر شهادت رزمنده ها به خانواده هایشان داشته است؟ حتما داشته است. می خواهم آن دستور العمل را بخوانم. کلا می خواهم بدانم این کار را چطور انجام می داده اند؟ کسی را می فرستاده اند ؟ تلفن می کرده اند؟
نامه می داده اند؟
شرمندگی دارد که بعضی از ماها که از نسل جنگیم این چیزها را نمی دانیم.
لیلای لیلی این روزها آبستن است. وبلاگش دوباره جان گرفته و از روزمرگی درآمده است.
بلوطک هم از پاییز بار گرفته و چیزی در درونش گویا وول می خورد.
با زن آبستنی ( ببخشید که من تا به حال مرد آبستن ندیده ام!) که با آبستنی اش حال می کند حال می کنم. دوست دارم تماشایشان کنم. هرچند که زیاد دور و برم ندیده ام اما از تماشای همان معدودی که دیده ام خوشم می آید.
آهای لیلای لیلی یک روزی این ورها آفتابی شو قدری تماشایت کنیم!
وبلاگ یک استاد حقوق با مضمون مد . این مطلبش درباره fast fashion به خصوص خیلی جامع و مطلع است.
fast fashion به تولیدات کارخانه های معظم پوشاک و افزار مربوط به آن می گویند که با سرعت بالایی مد روز را تولید و با قیمت های ارزان به بازار می فرستند.
فست فشن از طرفی به همگانی کردن مد و پایین آوردن آن از جایگاه خاص ثروتمندان کمک کرده است و از طرف دیگر متهم است که به کارغیرقانونی کودکان در کشورهای فقیر ، تخریب محیط زیست و مصرف گرایی مفرط دامن می زند.
چقدر خوب است که می شود کسی را ” تو” و دیگری را ” شما ” خطاب کرد.
این بازی ملنگ را چه خوب است که فارسی تاب می آورد و فرانسوی نیز ایضا!
یادم هست که گاه آدم ها به پچپچه می گفتند معلوم نیست آقای میرعلایی در این کنراد(جوزف کنراد) چه دیده است که اینقدر دوستش دارد. آن آدم ها احتمالا هرگز مهاجر ذهنی نبوده اند.
این روزها آدم های کنراد برایم ملموسترند. اسمش چه بود آن روس چلفتی کم حرف که دست آخر دخلش را آوردند؟ می دانست که نفله خواهد شد. خسته شده بود. جایی جایش نبود. تن داد .
کنراد و ذهن مهاجر. آدم های تبعید خود خواسته. مترجمش می دانست اینها یعنی چه.
دنبال بت های نوجوانی می گشتم. رسیدم به ماریا ماگدالنای ساندرا. سی و پنج ساله ها به بالا می دانند از کی حرف می زنم.
نگاهی به سرو وضع ساندرا بیاندازید در این ویدئو .پیراهن ساتن گشاد . کمربند پهن. ساق پوش سیاه و آن شال گیپور. 1985 و1986. ساتن و گیپورهای این روزها نوستالژی آن روزهاست یا به عبارتی وقتی بتسی جانسون جوان جاافتاده بود.
می دانم این پست برای خیلی ها بی معنی است. این را برای دل خودم که یادداشت برداشته باشم نوشتم.
مثل اینکه بالخره روزنامه های آمریکایی دست از سر بچه مردم برداشته اند و شروع کرده اند به پرسش درباره چیزهایی که از اول باید می پرسیدند یعنی مملکت داری این خانم.
گویا خانم سارا پلین زمانی که شهردار شهر واسیلیا بوده در سال 1996 از کتابدار کتابخانه عمومی شهر خواسته که بعضی کتابها از کتابخانه جمع شود. یعنی سانسور شود.کتابدار مخالفت کرده است و چند ماه بعد بدون دلیل موجهی اخراج شده است. حالا سوال این است که آیا واقعا خانم شهردار اقدام عملی صورت داده است درباره سانسور کتاب ؟
این هم متن خبر در روزنامه بوستون هرالد
حالا این همسایه های جنوبی طفلکی محافظه کار امل دهاتی ما هی تو سر و مغرشان بزنند سر اینکه چرا دختر خانم قائم مقام سر هفده سالگی و بی شوهر آبستنه!
وزیر دادگستری فرانسه خانم رشیده داتی 42 ساله و مجرد آبستن است و به رسانه ها هم گفته اسم باباش را نمی گویم . به شما هم مربوط نیست!
یعنی همچین کیف می کنم ها!
برای اینکه منبع خبر را به درخواست میترا لینک بدهم خبر را از چند منبع مختلف انگلیسی زبان خواندم حیرت آور است! اکثر روزنامه های انگلیسی چاپ انگلیس تیترهای تحقیرآمیز و تمسخر آلود به کار برده اند.بیشتر ایرادشان هم به این است که چرا مطبوعات فرانسوی حق ندارند به اندازه انگلیسی ها توی زندگی خصوصی شهروندان سرک بکشند .
چند تا مقاله از اینکه همکاران فرانسوی اشان با خبر نرم برخورد کرده اند و عقب نشسته اند شاکی اند!
بیخود نیست که شخصیت خانم مارپل در جایی مثل انگلستان خلق می شود!
متن کامل دستورالعمل مربوط به شرایط و ضوابط برگزاري نمايشگاه مد و لباس درایران از خبرگزاری فارس.
همه اش را خواندم. به نظر می آید که چیزی را از قلم نینداخته اند و با توجه به قوانین کشور ایران هرچند که بوروکراسی زیادی دارد ( مثل قسمت مربوط به شرایط بازدید مردان از نمایش لباس زنان که اسامی اشان باید یک هفته قبل به دبیرخانه فرستاده شود و…) اما در مجموع به نظر معقول و نظام مند می آید. باید دید در عمل چه اتفاقی می افتد. فعلا همین قدر که به فکر ساماندهی و ارائه دستورالعمل برای چگونگی برگزاری نمایشگاه های مد افتاده اند به خود خود اتفاق خوبی است که نباید دست کم گرفته شود.
برای کسانی که پستان بند پددار استفاده می کنند یا برای کسی می خرند دانستن این خبر شاید بد که نباشد هیچ لازم هم باشد:
دولت انتاریو ( که تورنتو مرکز آن است ) از تولید کنندگان لباس های زیر خواسته که بعد از این قوانین مربوط به مواد مصرف شده در مبلمان و لباس را در مورد پستان بندهای پددار رعایت کنند. به این معنی که عینا مثل کاناپه و بالش و تشک و کاپشن های پرشده با مواد مختلف باید روی پستان بند های پددار برجسب هایی بزنند که معلوم کند از مواد نو و بی ضرر برای تماس با بدن پرشده اند. کندن این برچسب قبل از فروش به مشتری جرم است و مشتری هنگام خرید باید حتما این برچسب را که گواهی می دهد پد لباس و در اینجا پستان بند با مواد مناسب پر شده است بر روی لباس مشاهده کند.
تولید کنندگان لباس زیر اعتراض کرده اند که این قانون بی مورد و دست و پا گیر است و از دولت خواسته اند که تکلیفش را معلوم کند و بگوید دقیقا منظورش از این قانون چیست.
اینجا می توانید کل خبر را بخوانید.
در ضمن تقریبا سه ماه شده است که ما تلویزیون نداریم.
و هنوز هم نمرده ایم!
در این قسمت نویسنده این وبلاگ سعی می کند یک شهروند در صحنه حاضر باشد. راست می گم والا!
انتخابات فدرال کانادا در راه است و امروز رادیوی سی بی سی دارد از مردم می پرسد که آیا اشتهایی برای یک انتخابات تازه دارند؟
من که ندارم. فکر می کنم که در این وضعیتی که حافظه مردم از گنده کاری های حزب های اصلی خیلی تازه است و هیچ کدامشان از نظر اعتبار نزد مردم وضع خیلی خوبی ندارند چنین انتخاباتی فقط به نفع حزب حاکم و هم چنین جوان ترین و کوچک ترین حزب خواهد بود یعنی محافظه کارها و حزب سبز. به نفع محافظه کارها خواهد بود چون در وضعیتی که هیچ حزبی نمی تواند روشن و واضح به مردم بگوید چه خیالی در سردارد مردم به وضعیت موجود که برایشان هرچند ناخوشایند اما روشن است رای می دهند. سبز ها هم برایشان خوب می شود چون انتخابات برایشان حکم دست گرمی را دارد. اینجوری طرفدارانشان را شمارش می کنند. کمپین کردن را تمرین می کنند. مشق می کنند خلاصه. سرمایه گذاریشان هم روی موضوعی است که دست کم تا یک قرن آینده مد روز و مشغله ذهنی نسل های آتی خواهد بود. هر جور حساب کنی برایشان خوب است.
احتمال خیلی زیاد دارد با این انتخابات محافظه کارهای کانادایی از دولت اقلیت در بیایند و اکثریت بشوند و با خیال راحت سیاست های اقتصادی امنیتی سیاسی فرهنگی اشان را بتازانند.
من اشتهایی برای این انتخابات ندارم. به خصوص که فکر می کنم که یک هزینه اضافه است روی دوش مردمی که مالیات می دهند. اما اگر هم برگزار بشود شرکت می کنم. دلیلش دیگر باشد برای خودم.
یک چیز را بعد شش سال زندگی در این آمریکای شمالی از این جماعت یاد گرفته ام.
رویاهایت را جدی بگیر!
خانم شهلا شرکت عزیز در رویا می بینم که شما باز هم مجله زنان را سردبیری خواهید کرد.
من رویایم را جدی می گیرم!
ارادتمند