درس های تکراری

February 25th, 2009

درس های مهاجرت را یاد گرفته ام . دیگر می دانم که چه باید کرد و چه نباید. به پشت سر تا مدتی نگاه نخواهم کرد. اینکه الان بچه ها در تورنتو چکار می کنند. کجا می روند . کدام برنامه را دارند. چه کسی را خواهند دید. به این چیزها نباید فکر کرد. مستقیم به جلو. با این حال هنوز هم روزنامه تورنتو استار را می خوانم. این آریزونا هم برای خودش کم روزنامه ندارد . اما همه کوچک تر و بی رمق تر از این حرفها هستند. شاید هم من هنوز به خواندن پیگیرشان عادت نکرده ام.
اینجا همه دارند صبح تا شب در حاشیه خیابان های عریض می دوند. دوچرخه سواری می کنند و همیشه یک عده کنار استخر لمیده اند. هوا این چند روزه بیست و پنج شش درجه بالای صفر بوده است و درخت ها همه گل داده اند. اینجانب تا اطلاع ثانوی مریم نیستم. مارمولکم. خزیده زیر آفتاب. منتظرم شماره کد ملی ام را بگیرم تا بروم دنبال باقی داستان.
و اینجور است. آدم مهاجر هزار خانه دارد و انگار یک خانه هم ندارد
راستش عجیب است. دلم برای خانه ام تنگ نشده است اما برای خیابان ها و آدم ها تنگ می شود. هرجایی که می گویند همین است. دلم برای خیابان ها تنگ می شود و هر جایی فوری خانه می کنم.
وقتی همه بار و زندگی ات در پانزده روز جمع می شود و پانزده روز بعد به چشم برهم زدنی جای دیگری پهن می شود ( البته با یک خرج ناقابل چند هزار دلاری روی دستت ) آن وقت اصلا شک می کنی که حالا واقعا این چیزها که دنبال خودت راه می اندازی چقدر هویت تو را می سازند؟ آن قاشق و چنگال های سنگین دسته منگولی؟ یا مجموعه فصل نامه زنده رود که همه جا دنبال خودت کشان کشان می بری؟ یا آن قابلمه مسی مخصوص مربا و فسنجان که انگار به جانت بند است ؟.

اینجورهاست.

راستی، اینجا آدم ها عطر می زنند. تند و سنگین و گران و آشکار.

کمی بیش از یک آگهی

February 25th, 2009

آهای زن های ایرانی که در حومه های شهرهای آمریکایی زندگی کرده اید. لطفا از سایه بیرون بیایید و حرف بزنید.من آمده ام که مدتی را مثل شما زندگی کنم. دستتان را به من بدهید.

درس اول

February 24th, 2009

درس اول در مکان تازه: آب دیر جوش می آید. گچدار و سنگین است. یاد ولایت به خیر!

باقی راه

February 21st, 2009

به هر آمریکایی که گفتم از مسیر راه در تگزاس بیشتر از همه خوشم آمد رو ترش کرد. با تعجب پرسیدند: آن بیابان یکنواخت بی آب و علف چه جذابیتی دارد؟ نمی دانم .برایم من داشت. سی صد مایل از مسیر مادام که از شمال ایالت تگزاس می گذریم از میان دشت خشک وبی آب و علف می گذرد. با این حال به نظر هم نمی آید که این محدوده چندان بی حاصل و بی آب و علف باشد. چرا که در عین حال این بخش از مسیر جابه جا پر از سیلو است و مزارعی که گرچه در این فصل سال چیزی در آنها کشت نشده است اما تنوع و فراوانی ماشین آلات کشاورزی که هر گوشه به چشم می خورند خبر می دهد که تابستان ها اینجا کشاورانی سختکوش گرم کارند. چترهای آب پاشی سیار که روی پایه های بلند چرخ دار سوار شده اند کیلومترها در کیلومتر دیده می شوند و پیداست که مساحت وسیعی را در تابستان آبرسانی می کنند. نماد قدیمی تگزاس ،آن بادنمای پره دار چوبی و قدیمی هم همه جا هست. “ایالت ستاره تنها” آنچنان که برپلاک اتومبیل ها ثبت است در این مسیر پسندیدنی بود.
با گذشتن از شهر آماریو از تگزاس بیرون می شویم .از اینجا به بعد دیگر نام مکان ها اسپانیایی می شود. با ورود به نیومکزیکو دیگر شب شده است و آسمان پرستاره ترین شبی را که در ینگه دنیا دیده ام رو می کند. ماییم و جاده و ستاره ها و هیچ کس. دیر وقت و درست پیش از ورود به شهر آلبکرکی برای اولین بار جاده یکی دو بار پیش و خم می گیرد . کمرکش کوهپایه را رد می کند. پشت تپه ها آلبکرکی در خواب است. شب را در هتلی می خوابیم که در منطقه قدیمی شهر بنا شده است.اطرافمان همه ساختمان ها گچ و دوغاب سفید خورده اند. سرسرای هتل به سبک معماری دوران استعمار اسپانیاست و آدم را یاد جوانی های کلینت اییست وود می اندازد وقتی “برای یک مشت دلار” را بازی می کرد. کاملا مشهود است که وارد اقلیم دیگری شده ایم. در و دیوار هتل با صنایع دستی سرخپوستان تزیین شده است.
در اتاق هتل کتابچه های مفصل و کت و کلفتی پیدا می کنم با چاپ نفیس و عکس های دلربا از مناطق دیدنی نیومکزیکو. جایی در سانتافه نقاشی های سرخپوستان قرن هژدهم از مواجه اشان با اسپانیایی ها بر دیوارهای سنگی حک است . دولت نیومکزیکو حسابی برای خودش به عنوان پاسدار فرهنگ سرخپوستی -مکزیکی تبلیغ کرده است . دفترچه مفصلی پیدا میکنم شامل فهرست کامل گالری های منطقه که در کار خرید و فروش انواع آثار هنری مدرن و قدیمی اند. گویا بازار هنر در این گوشه داغ است.
فردا صبح به محدوده قدیمی شهر سری می زنیم. میدانگاهی قدیمی که دورتا دورش فروشندگان زینت آلات و صنایع دستی سرخپوستان را عرضه می کنند. از شهر بیرون می زنیم. از اینجا به بعد جاده از میان اراضی محفوظ سرخپوستان چروکی می گذرد. خدمه پمپ بنزین های بین راه همه سرخپوستند. جا به جا کازینویی گوشه جاده سبز شده است. کازینوها محل درآمد سرخپوستان منطقه اند. با این حال فقر و فلاکت از سر و روی خانه های در طول جاده می بارد. تابلوهای تبلیغاتی این منطقه همه می خواهند به شما صنایع دستی سرخپوستان را بفروشند. در یکی از فرعی ها وارد یکی از این فروشگاه ها می شویم. زینت آلات فیروزه کوب. پتوها و گلیم هایی با نقش پرنده ، کلاه های کابویی چرم دست ساز. نی لبک های چوبی. مجسمه های چوبی از پرندگان و حیوانات . کمربند های چرمی. لباس های پشمی با نقوش بومی. همه با کیفیت نازل برای مشتری بی حوصله سر راهی . بعدا می شنویم که کارهای با کیفیت را باید در مرکز های شهرهای بزرگ پیدا کرد. فعلا اینجا در کنار جاده و زیر این آفتاب بی رمق آخر زمستان و دراین بیابان ساکت همه چیز شکل خمیازه کشدار زن سرخپوست وسط مغازه است که با بی حوصلگی اجناس پشت ویترین را به مسافران نشان می دهد.
از دور سواد تک کوه برفپوشی پیداست. دویست مایل بعد در فلگ استد هستیم . در شمال آریزونا. اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم که بشود در آریزونا برف پیدا کرد آن هم این همه. یک لحظه دلم برای تورنتو تنگ می شود و این که حتما در این لحظه برفپوش است. ناهار را در فلگ استد می خوریم. از اینجا به بعد دیگر از جاده فدرال چهل خارج می شویم . حرکت به سمت غرب تمام شده است. باید به جنوب برویم. تصمیم می گیریم به جای بزرگراه از یک مسیر فرعی برویم تا سر راه نیم نگاهی به سدونا بیاندازیم . وصفش را بسیار شنیده ایم.
سدونا ، برای اهالی فونیکس حکم اوشان و فشم را دارد برای تهرانی ها. تابستان ها که گرما جان به لبشان می کند به سدونا پناه می آورند . اینجا قسمتی از زمین شکاف عمیق و باریکی برداشته و درون این شکاف با پوشش گیاهی خاص مناطق سردسیر به شدت از دشتی که فونیکس در آن قرار گرفته متفاوت است. جاده منتهی به سدونا از سمت شمال ناگهان شبیه جاده چالوس در خطرناک ترین پیچ هایش می شود. همه اینها ظرف کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد و ما ناگهان کف دره ای هستیم که هوای بسیار سرد و دیوارهای پوشیده از برف دارد.به تدریج که از کف دره بالا می آییم شکاف بازتر می شود و صخره های سرخ نمایان می شوند. سدونا سرخ است. درختچه های سینه کوه از خانواده درختان سروند و سبزی اشان در سینه سرخ کوه زیباست.به تدریج که زمین بازتر می شود سرو کله ویلاهای اعیانی و استراحتگاه های مجلل هم پیدا می شود. ظاهرا شهرتش آنقدر هست که هتل های زنجیره ای بزرگ همه در این نیم وجب جا شعبه زده اند.پیاده روها و ایوان های سفره خانه ها و بارها خبر می دهند که آخر هفته ها مکان ، مکان تبرج است.اگر این همه بولدوزر و ماشین آلات راه سازی بگذارند می شود فهمید در گذشته ای نه چندان دور گنج پنهان بومی هایی بوده است که در سکوت با این کوهستان زیبا حال و هوایی داشته اند.
به چشم برهم زدنی به جاده اصلی برگشته ایم و درست چهل و پنج دقیقه بعد اولین کاکتی ستونی را ایستاده بر سر تپه ای رویت می کنیم.این کاکتوس ها و کانیون بزرگ نماد این ایالت اند. هر دو روی پلاک ماشین ها ثیت اند. جاده به بزرگراه عریض شهری می پیوندد.یک ربع بعد به پایان چهارهزارو سی صد کیلومتر راه رسیده ایم
سفر تمام شده است.

نمایش مد نیویورک برای پاییز دو هزار و نه

February 19th, 2009

کارهای یکی دو روز اول هفته مد نیویورک را دیدم. دیدن این نمایش ها روز به روز دردناک تر می شود از بس دخترها بیشتر به ارواح سرگردان شبیه می شوند . رخت آویزهای بی پستان و بی کپل. بعضی هاش که آنقدر آش شور بود که اصلا از خیر دیدنش گذشتم.
نمایش خواهران رودارته خیلی خوب بود. فوتوریسم پخته و جا افتاده .
نمایش دایان وون فورستنبرگ غافل گیر کننده بود.انگار این زن قسم خورده در هر دهه و در اوج ناامیدی از خاکستر بلند شود و شور زندگی را نمایش بدهد.
کارهای کریس بنز یک جور کلاسیسیم نو با خودش دارد. کمی زیادی مسیحی است ولی جسارتش در رنگ بازی اصلا نیویورکی نیست و همین خیلی خوبه.
و البته دانا کارن عزیز من هم که گرچه باز هم خودش را تکرار می کند اما حالا دیگر یک کلاسیک تمام عیار است و باز هم با وجود تکرار قدرتمند و دوست داشتنی است.

همه کارها را می توانید توی وبسایت style.com ببنید. هم به صورت ویدئو و هم تصویر و اسلاید.

در راه- II

February 16th, 2009

مسیح و ادالت استور( فارسی اش چی میشه؟ مغازه فروش فیلم و ادوات پورن) سرتا سر جاده فدرال چهل را شانه به شانه همراهی می کنند. جاده چهل جاده ملی آمریکاست که نیویورک ویلمینگتون کارولینای شمالی را به لس آنجلس وصل می کند. جاده ای که نیویورک را به لس آنجلس می رساند شماره هفتاد است. بیشتر مسافران این جاده رانندگان کامیون ها و تریلی های باری هستند. تابلوهای کنار راه یکی در میان به آنها یادآوری می کنند که مسیح وجود دارد. جهنم واقعیت دارد و نزدیکترین مغازه “آدم بزرگ ها ” در خروجی بعدی بزرگراه منتظر شماست. باقی جاده را مک دانلد و والت مارت و آربی و ساندویچ ساب وی با یکدیگر تقسیم کرده اند. من عاشق این بخش از این بازی کاپیتالیسم هستم. قهوه مطمئن و خوب و میوه تازه ضرورت پنج روز جاده پیمایی است . مک داونلد و وال مارت خیالت را از این بابت راحت می کنند. به اندازه همه شش ساله گذشته که پایم به این دو نرسید ( و واقعا نرسید . ادا درنمی آورم) در این جاده این دو را دعا کردم.
هیچ چیز مثل یک جیش بی موقع و ناگهان آدم را مستاصل نمی کند که به هر قیمتی هست از جاده بزند بیرون و هر چه زودتر خود را به یک جیش گاه برساند. حسنش این است که سر ازجاهایی در می آوری که عمرا به عنوان یک مسافر پاستوریزه پایت به آنجا برسد. مثل یک غذاخوری پرت و دور افتاده در دل بیابان های تگزاس که وقتی روبرویش می ایستی تازه متوجه می شوی که پاتوق رانندگان کامیون و فقط رانندگان کامیون است و آن زوج پیر فرتوت با لباسهای کابویی اشان که بیوک مدل دهه هفتادی اشان را آن جلوی در ورودی پارک کرده اند. پیرزن پیداست همین یکی دو ساعت پیش بیگودی هایش را باز کرده و تافت مفصل هم زده و رژلب سرخش را هم فراموش نکرده است. باقی مشتریان از دم مردان درشت با شکم های آبجوخوری برجسته ، سبیل ، کلاه کاسکت و پیرهن های درشت چارخانه اند. همه خدمه غذاخوری دختران بلوند ژولیده اند و یکی اشان که پشت دخل ایستاده دو دندان جلو را ندارد.
پیرزن و پیرمرد به ما بی ربط های این مکان نگاه های مهربانی می کنند. به روی پیرمرد لبخند می زنم. او به آقاهه همراهم نگاهی می کند و چیزی گویا هیجان زده یا غیرتی یا نمی دانم چی چی اش می کند. سلام نظامی بلند بالایی نثار آقاهه همراه می کند.

از ایندیانا پولیس به بعد آمریکای چاق رخ می نماید . در میسوری و اکلاهما اکثریت با چاق های بسیار بسیار چاق هست. در یکی از پارکینک ها متوجه می شوم که تقریبا اکثر کسانی که از ماشین پیاده می شوند تاتی تاتی می کنند. این موضوع ربط مستقیمی هم به نوع اتومبیل ها دارد. در ایالت های میانه تقریبا ماشین های اروپایی ناپدید می شوند . با ورود به آریزونای نوکیسه و آفتابی ماشین های اروپایی و آدم های لاغر همزمان سرو کله اشان پیدا می شود.

یکی از عجیب ترین شهرهای سرراه سنت لوییس در ایالت ایلینوی میسوری است.سر ظهر بارانی انگار که این شهر لوکیشن یکی از فیلم های آخرالزمانی باشد که در آن یک بمب نوترونی انداخته اند و آدم ها را کشته اند و ساختمان های عجیب و مدرن و غول پیکر ساخت دست انسان سوپرمدرن سالم به جا ماده باشد. رودخانه می سی سی پی را از این زشت تر نمی توان دید.فضا وهم آلود، ترسناک ، بسیار خشن و آزار دهنده است.
در عوض تولسا و پس از آن اوکلاهما سیتی از آن شهرهای دهاتی خوش و برو رو و گوگوری اند که به غریبه ها خوشامد می گویند. کنجکاو بودم بدانم شهری که خیلی ها درش ادبیات و نشانه شناسی خوانده اند چه شکلی است.
روز چهارم به گذشتن از تگزاس و نیومکزیکو گذشت .

در راه

February 11th, 2009

صبح دوشنبه از تورنتو راه افتادیم به سوی مرز آمریکا در دیترویت و وینزور. سر مرز ماموران آمریکایی یک فرقون راه انداخته بودند و پرتقال و مرکبات را از توی ماشین ها جمع می کردند . ماشین ما را روی صندلی های عقب پر از اثاث است. زدیم کنار برای انگشت نگاری . مامور پرسید کجا می روید؟ گفتم آریزونا. نگاهی به ماشین که شبیه کمد آقای ووپی شده است انداخت. گفت موبایلت را توی ماشین بگذار و برو تو برای انگشت نگاری. برگشتم و دیدم دست به ترکیب ماشین نزده . حتی نارنگی ها را از کف ماشین برنداشته است.
از باجه های مرزی که رد می شوی یک ساختمان متروکه با ظاهری عجیبی درست روبرویت است. ساختمان قدیمی ایستگاه قطار بوده است.تمام پنجره هایش را در آورده بودند. .ساختمان بلند و تیره و سوراخ سوراخ به جا مانده از اوایل قرن بیست. در مسیر عبور از دیترویت تا بخواهی ساختمان های نیمه ویران کارخانه های متروکه هست. هوای خاکستری و آفتاب مرده چنان حالت ترسناک و مرده ای به دیترویت داده بود. ناگهان به طرز قابل توجهی جمعیت سیاهپوست زیاد می شود و نگاه می کنم . بی دلیل هم نیست داریم از چهارراه رزا پارکر و مارتین لوترکینگ جونیور عبور می کنیم.

شیکاگو در عوض خشونت شاعرانه ای دارد. یک نسخه چندین برابر تورنتو است ولو شده بر کناره دریاچه میشیگان. چشم گیرترین ساختمان هایش ،ساختمان های پولسازی اوایل قرن بیستم است. مردم خوش لباس اند . سیاه پوستان زیادند. دیروز در شیکاگو هوا 18 درجه بالای صفر بود.تقریبا بی سابقه شیکاگو را به یک نظر توریستی دوست داشتم. بعد از سالها صدای همهمه شهر بزرگ را داشت.
دیشب را در خانه دوستی در شهر دانشگاهی بلومینگتون گذراندیم در نزدیکی ایندیانا پولیس. شهری در انزوای دانشگاهی که لابد در زمینه تولید انبوه دانشمند فعالیت می کند.
راه امروز دراز است. از ایالت میسوری می گذریم و به شمال اوکلاهما می رسیم.

کلیه نظرات ارائه شده دربالا توریستی است و ارزش توجه ندارد. گفتم که دور هم باشیم.

February 8th, 2009

شماره دیگری از روزنامه یک صفحه ای درباره سفر است. من مطلبی ندارم چون خودم در سفرم .دیگران اما جبران کرده اند و شماره پر و پیمان است.

شکم چرانی دردانفورت و سایر قضایا

February 8th, 2009

تا چند ساعت دیگر اینترنت خانه قطع می شود. فردا صبح می رویم توی جاده. چهارشب و پنج روز درراه خواهیم بود. این مسیر 3500 کیلومتری را سریع تر هم می شد رفت اما ترجیح دادیم تخته گاز نرویم.
قبل از اینکه برویم یک چیزهایی را اینجا ثبت کنم که یادم نرود.
– خیابان دانفورت یکی از بهترین خیابان های تورنتو است. همسایه های یونانی تبار و ایتالیایی تبارمان را دوست داشتم.
– حد فاصل ایستگاه چستر تا پیپ یکی از بهترین نقاط تورنتو برای خرید خورد و خوراک است. مشهورترین فروشگاه مواد غذایی اورگانیک ، یک مغازه ماهی فروشی که ساعت 6 عصر همه ماهی هایش را فروخته و دارد پیشخوانش را تمیز می کند، یک مغازه عطاری خیلی بزرگ به نام strictly bulkکه انواع اقسام ادویه جات و حبوبات اورگانیک می فروشد و به جرات می گویم از عطاری آقای سجادفر توی راسته عطارهای بازار اصفهان ها هیچ کم ندارد ، یک چند تا سبزی و میوه فروشی چینی با قیمت های محله چینی ها، یک مغازه تخصصی زیتون و روغن زیتون که مال یک آقای ترک است و خیلی بی سرو صدا پهلوی همسایه های یونانی دارد زیتون خودش را می فروشد. یک پنیر فروشی تخصصی باز هم خیلی کار درست و مغازه آی کیو لیوینگ که جزو بهترین جاهای عرضه وسایل آشپزخانه است. خلاصه سور وسات شکم در این خیابان به راه است. بی خود نیست که دفتر اصلی وبسایت dine.to .که به سفره خانه های تورنتو نمره می دهد در این خیابان است.
اوه ! راستی اگر سه بعد از نصف شب در داون تاون تورنتو هوس کباب ترک( جیروس) کردید مغازه Mezzini همه طول هفته تا دیروقت غذای خوشمزه و ارزان یونانی می دهد. چرب و شکم پرکن و ناقابل.
-سه راه داون لند و اطراف مسجد پاکستانی از قسمت های نادیده گرفته شده این خیابان است. بارها و بارها دیده ام که مجله ها و روزنامه های تورنتو نوشته اند که شور و رونق خیابان دانفورت در داون لند می میرد. همه این مقاله نویس ها خیلی محترمانه خودشان را به آن راه می زنند که نگویند که این چهارراه پاکستانی بیخ گوش محله یونانی را عامل این سوت و کوری می دانند. در واقع مقاله نویس های محترم کاملا پیداست که از اینکه به فاصله یک چهارراه رستوران های خوشگل و شلوغ جایشان را به غذاخوری های با ظاهر کثیف پاکستانی و بقالی های افغانی می دهند دلخورند. اماخوب این حضرات اگر کمی قدم رنجه کنند و پا به داخل این مغازه های این راسته بگذارند چیزهای خوبی پیدا می کنند. نان داغ تازه بربری (که افغان ها بهش می گویند خاصه) جوجه کباب پاکستانی، خرمای اعلای عربستان، و از همه مهم تر ، شنبلیله، بقالی های افغانی این محله همیشه شنبلیله دارند. کجای دیگر تورنتو به این فراوانی شنبلیله پیدا می شود؟
تازه این حضرات نمی دانند که صدقه سر حضور مسجد و نمازگزاران سنی که یازده دوازده شب هم برای نماز می آیند این تکه این خیابان همیشه پر از تاکسی و امنیت است. مقاله نویس های تورنتو استار هنوز باید بروند درس تنوع فرهنگی بخوانند!
– از چهارراه گرین وود یا کاکسول روی دانفورت دو سه ایستگاه به پایین لیتل ایندیا روی خیابان جرارد قرار دارد که بهشت هله هوله هندی و پاکستانی است. غذاخوری لاهور تکه با آنکه شبیه کبابی های جاده سلفچگان – قم است ولی غذایش معرکه و ارزان است.یک بقالی به هم ریخته پاکستانی هم هست به اسم کوه نور که می شود کلی ازش ترشی لیمو و ترشی انبه های خوب خرید. این خیابان طلا فروشی هندی و چای کشمیری و شیرینی های کلکته را هم دارد . همه اینها هم بیخ گوش دانفورت است . تازه یک خورده آن ورتر محله ویتنامی هاست که یکی دو تا غذاخوری خوب و ارزان دارند که آن باشد برای یک دفعه دیگر.
-نشانی های غیر شکمی این خیابان هم بد نیستند ، که فعلا در اینجا نمی گنجند.
این ها اینجا باشند که یادم نرود..

February 3rd, 2009

دکتر اشتیاقی ، پزشکی که در شانزده سالگی ام اولین دندان عقلم را از ته حلقم کشید بیرون دیروز دریک تصادف در اصفهان درگذشت. سنی نداشت. وقت مردنش نبود به هیچ وجه. ماشینش را پارک می کند و می خواهد از این طرف خیابان به آن طرف برود که راننده جوان خلاف کاری زیرش می گیرد.
ما ایرانی ها کی قرار است یاد بگیریم که این که می رانیمش می تواند به سادگی بدل به یک آلت قتاله شود؟ کِی ؟ چفدر دیگر آدم لت و پار؟ چقدر آدم های به عزا نشسته بی هنگام؟
ما کی یاد می گیریم؟ این بلوغ ملی کی باید اتفاق بیفتد در خیابان های شهرهای مملکت گل و بلبل؟

مهمانی ایرانی

February 2nd, 2009

شماره سوم روزنامه یک صفحه ای با موضوع مهمانی ایرانی.
این بار میهمان وبلاگ رضا گنجی.

آگهی

February 1st, 2009

آهای تورنتویی ها!
یک خروار هارپرز و نیویورکر یک سال گذشته مانده است که هیچ جایی از آدم قبول نمی کنند. دلم هم نمی آید بریزمشان توی سطل بازیافت. احتمالا کسی مجله تاریخ گذشته نمی خواهد؟ نیویورکر یک عالمه قصه های قشنگ دارد ها!

قول می دهم این آخرین آگهی اسباب کشی ام باشد.

January 30th, 2009

محسن آزرم تصمیم گرفته است از فیلم هایی که هر روز در سینمای مطبوعات و در طول جشنواره فیلم فجر می بیند در وبلاگش بنویسد. یک فیلم باز حرفه ای و خوش سلیقه که تصمیم گرفته است از وبلاگش استفاده بهینه بکند. تشویق لطفا!

چیزها – پرده بعدی

January 28th, 2009

ژرژ پرک رمان ” چیزها” -در فارسی با ترجمه خسرو احمد سمیعی- را چهل سال پیش نوشت. چیز زیادی عوض نشده است. من دارم این روزها عین زوج آن داستان زندگی می کنم. گرفتار “چیزها ” شده ام.
تمام مجموعه های داستان های ایرانی را که در سالهای اخیر برایم فرستاده بودند سپردم به کتابخانه مرکزی نورت یورک . کتابهای فریبا وفی، امیر حسین خورشید فر، رحیم اخوت ، اصغر الهی ، سیامک گلشیری و دیگران. از این کتابخانه سراغشان را بگیرید . قرار شد به مسوول مربوطه نشان بدهند و او ترتیبش را بدهد. نمی دانم مسوول مربوطه کیست . چیزی حدود پنجاه جلد کتاب است.
باقی اش؟ آی دور می ریزم. آی دور می ریزم. در راستای سبک کردن بار این هفته تا بخواهید خوراک لوبیا و ماش پلو و عدس پلو به خورد آقاهه داده ام تا از ذخیره حبوبات که مثل خانم موشه جمع کرده بودم کم شود. بابت هر پوندش باید یک دلار بدهم! مگر پای پول به میان بیاید تا ما یاد بگیریم از بار زندگی کم کنیم.
کیف ها و کفش ها و لباس ها و ظرف ها و قاشق ها و کاسه ها همه دارند می روند. گونی گونی روانه صندوق خیریه می شوند . اگر بدانی چه حالی میدهد.
تیر و تخته ها دارند می روند. هفته پیش دختر و پسر جوانی آمدند و میز و صندلی حیاط را بردند . خوشحال از خریدشان با ذوق و شوق از خانه جدیدشان تعریف کردند . دختر، پدر و برادر هایش را همراه یک گاری دنبال ماشینش با خودش آورده بود که صندلی ها را برایش بار بزنند.
یک خروار کتاب را هم به کتابفروشی بی ام وی بردیم که کتاب دست دو می خرد. کاسبی شیرینی بود.
باقی تیر و تخته ها هم ظرف همین هفته می روند.
مانده است یک درخت بنیامین قد بلند و سرحال با گلدان سنگین بزرگش که منتظر یک خانه گرم ونرم است که هنوز پیدا نکرده ام برایش.
در پایان مرگ بر کاپیتالیسم. زنده باد سوسیالیسم و ای کاش می شد به چیزها دل نبست ولی خوب اسباب کشی های پی در پی دارد به ما می آموزد که اصولا همه این “چیزها” شوخی بزرگی بیش نیست.

January 28th, 2009

از ابراهیم نبوی درباره وضعیت حسین درخشان.

آرزوهای دور و دراز یک زن بورژوا

January 27th, 2009

دیگر آنقدر از بعضی خیالات جوانی فاصله گرفته ام که بتوانم رسوایشان کنم و به ریششان بخندم.
وقتی بیست و سه سالم بود . شاید هم بیست و دو درست یادم نیست عاشق دانیل دی لوییس بودم. به خاطر همه فیلم هایش . و نیز به خاطر اینکه فکر می کردم که آدم اگر بچه یک بابای شاعر ایرلندی یهودی کمونیست باشد حتما خیلی آدم باحالی است. آنقدر عاشقش بودم که یکی از آرزوهایم این بود که یک روز بروم به ایرلند و یک معشوق ایرلندی بگیرم. این عشق زاده تب و هیجان دوستان بابا برای ترجمه اولیس آقای بدیعی، خواندن سفرنامه هاینریش بل به ایرلند با ترجمه بد استادمان آقای فکری ارشاد و نیز اوصاف زنده یاد میرعلایی از اخلاق و عادات ایرلندی ها هم بود.
از آن آرزو فقط همین قدر مانده است که هنوز هم می خواهم ایرلند را ببینم. معشوق این بار یک شهر است نه یک آدم: دابلین.

رفتن-I

January 26th, 2009

فقط پانزده روز دیگر.
غروب دو دوشنبه دیگر اینجا نیستم. در این خانه نیستم. بر می گردم؟

شماره دوم روزنامه یک صفحه ای

January 26th, 2009

شماره دوم روزنامه یک صفحه ای را باموضوع بازیافت در وبلاگ نیکروان بخوانید.
البته این دفعه از مرز یک صفحه گذشت و دو صفحه شد. می دانیم که اشکالاتی دارد به خصوص اشکالات ویرایشی. سعی می کنیم که درستش کنیم.

اختلاف فرهنگی

January 23rd, 2009

بنا و نقاش در خانه است و دارد دیوارهایی را که آب گرفته بود تعمیر می کند.
تو ایران وقتی نقاش و بنا توی خانه بود ناهار می دادیم.هرچند تا هم که بودند ناهارشان را می دادیم. فکر کنم رسم این بود. می گویم رسم اینجا چیه؟ باید ناهار بدهیم؟ می گوید نه. ناهارشان با خودشان است. اما دست آخرش توی خانه هستند و دارند کار می کنند. امروز جلدی دویدم یک چیز بی بو وخاصیتی بار بگذارم آقا نقاشه رد شده می گوید: ” بوی خوبی می ده!”
حالا من مانده ام چکار کنم؟ . می دانم که تعارف کردن بی فایده است . نخواهد پذیرفت و اصلا برایش عجیب هم هست. اما خوب آخر نمی شود که !
در این جور موارد چکار باید کرد؟

پیش-حوادث نامه

January 19th, 2009

مجموعه داستان ” بازی عروس و داماد ” بلقیس سلیمانی مثل صفحه حوادث روزنامه می ماند. در واقع مثل صحفه “پیش-حوادث” روزنامه می ماند. قضیه آن دخترک جوانمرگ. آن پیرمرد که در خواب خفه شد.
اگر باور کنیم که نویسنده از اجتماعش متاثر است عجب اجتماع پلیدی است این که سلیمانی تصویر می کند.

ضمنا: قصه نوشتن اینجوری هاست؟

کاغذ اخبار

January 18th, 2009


روزنامه یک صفحه‌ای

این هم نسخه کاغذی روزنامه یک صفحه‌ای ما که زحمت آن را رضا گنجی کشیده است. برای مشاهده در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.

اگرعلاقه‌مند به همکاری هستید در گروه iranian journalists در فیس بوک عضو شوید.

روزنامه یک صفحه ای با موضوع مد

January 17th, 2009

از من می پرسند : چرا درباره مد نمی نویسی؟ یکی دوبار از نشریه هایی در ایران هم تماس گرفتند که می خواستند درباره مد بنویسم و هر بار بهانه ای آورده ام و از انجامش سرباز زده ام.
نوشتن درباره مد حتی در غرب که مادر ژورنالیسم و مد ، هردو محسوب می شود کار نسبتا جدیدی است. .بسیاری از استادان ژورنالیسم اصلا نوشتن در این حوزه را جزو روزنامه نگاری نمی دانند و نویسندگان مد را از صنف خود نمی شناسند. . نویسندگان مد هم خود برچند دسته اند. گروهی آنها هستند که خبر داغ فصل را می دهند و تنهاگروه معدودی از نویسندگان مثل کتی هیورن از نیویورک تایمز و دیوید لنگستون در مطبوعات کانادایی و یکی دو نفر معدود در انگلستان هستند که سعی می کنند نگاه انتقادی و تاریخی به این مقوله را در کارشان مد نظر بگیرند. بیشتر اختلاف نظر درباره مد بر سر این است که بعضی آن را مصرف گرایی محض و به قول معروف بیزنس می دانند و بعضی به آن به عنوان یک کار هنری نگاه می کنند و مورخان لباس و مد هم هستند که رویکرد جامعه شناختی به آن دارند. حتی اینجا در غرب هم هنوز منتقد گردن کلفتی پیدا نشده است که جرات کند نقد جدی بر کارهای طراحان لباس بنویسد. مثلا کتی هیورن از نیویورک تایمز دو سه فصلی است که از ورود به بعضی تالارهای مد از جمله نمایش های آرمانی منع شده است چون در یکی از گزارش هایش کارهای طراح را تکراری و بیمایه خوانده بود. بقیه همچنان در مرحله ای هستند که فقط تحسین می کنند . اکثرا کسانی هم که این روزها در این حوزه می نویسند سواد لازم این کار را ندارند. از تاریخ لباس چیز زیادی نمی دانند و تا آنجایی که من تحقیق کردم اکثرا از روی تصادف نویسنده مد شده اند.
حالا این میان در نظر بگیرید که یک علاقه مند مد را مثل من که این مقوله را بیشتر از جنبه فرهنگ عمومی و هنری اش دوست دارد ودنبال می کند . اندکی دغدغه های زن ورانه و نگاه انتقادی هم به مد دارد. با ترویج مصرف گرایی به شدت مشکل اخلاقی دارد و مد را در شکل ناب و به عنوان یک امر هنری به اندازه سینما و نقاشی دوست دارد. این علاقه مند فرض می کند که بدن آدمی همچون بوم نقاشی است که فراتر از بوم با اثر هنری در هم می آمیزد و گاه شاهکار را به نمایش می گذارد.
از طرف دیگر این علاقه مند شاهد کلنجار ایرانی با مقوله مد غربی هم هست و دغدغه های اجتماعی ای که داشته او را وا می دارد که بخواهد چیزهایی اندکی را که دراین باره می داند با دیگران قسمت کند. برای چنین کسی درباره مد نوشتن آسان نیست . در حوزه مد مرز باریکی هست میان تبلیغ و تشویق به مصرف و ظاهر آرایی بدون پشتوانه و نوشتن درباره مد به عنوان یک امر هنری یا فرهنگ اجتماعی. هر وقت توانستم مرز میان این دو را رعایت کنم دراین باره خواهم نوشت.
به پیشنهاد همایون خیری ، تصمیم گرفتیم هر بار در حوزه های نیازموده یا کمتر آزموده بنویسیم و دست گرمی کنیم. نوشته های همایون خیری، فتانه کیان ارثی و رضا گنجی بی کم و کاست مهمان این وبلاگ شده اند.

لباسی برای تمام فصول
همايون خيری

آن اوايل فيلم “لورنس عربستان” يک جايی جناب لورنس با لباس فرم نظامی‌های انگليسی رفته بود توی بيابان‌های عربستان و نعش بيهوش شده‌اش را آورده‌ بودند کنار چادرهای يک قبيله‌ی باديه نشين. عمر شريف لباس‌های نظامی لورنس را درمی‌آورد و می‌اندازد توی آتش، فقط به اين دليل که لباس‌های او به درد زندگی بيابانی نمی‌خورد و همان لباس‌ها بوده که او را داشته به کشتن می‌داده. منبعد هم لورنس با لباس عربی زندگی می‌کند. گاهی که آدم از زاويه‌ی طبيعت به موضوع لباس نگاه می‌کند متوجه می‌شود که دستکاری کردن در مقتضيات پوشش بومی که در تطابق با اقليم هستند چه ضايعاتی که از خودشان باقی نمی‌گذارند. يعنی همه‌اش به اين نيست که بايد پوشاند، با چی بايد پوشاند هم هست. لابد مد را هم می‌شود از همين زاويه ديد که مثلأ همين منسوجات را می‌شود بنا به کاربردها يا الزامات محيطی‌شان در طراحی لباس به کار گرفت. يکی از اين اتفاقات در همين ايالت کوئينزلند در استراليا رخ داده. اگر بنا بود توی اين آب و هوای گرم اجبار به پوشيدن لباس‌های فرم در کوچه و خيابان وجود داشته باشد آنوقت فاتحه‌ی صنعت گردشگری هم خوانده می‌شد. در فصل‌های گرم سال سهم عمده‌ای از پول مردم صرف تفريحات ساحلی می‌شود. در واقع کمتر آدمی حاضر می‌شود ساحل و استخر رفتن را رها کند. همين تفريحات تابستانی يعنی گرم کردن بازار خوردنی‌ها، پوشيدنی‌ها و تفريحات تابستانی، و در نتيجه چرخاندن چرخ‌های صنعت گردشگری. فکرش را بکنيد همين يک قلم مد لباس‌های تابستانی و به نمايش درآوردن‌شان اگر نبود چقدر شغل از بين می‌رفت.

مٌد و ملیت
فتانه کیان ارثی

سه ماه است که مقیم سواحل خلیج فارس شده ام. باید بگویم بعد از بیست سال زندگی در اروپا پدیده ای شگفت آور را برای اولین بار در امارات متحده عربی تجربه کرده ام، چیزی که اسمش را گذاشته ام مد و ملیت. فراموش نشود که مشاهدات من فعلآ زنانه است. حکم هم نیست، تنها دریافتی شخصی ست که استثناها را در بر نمیگیرد.

این جا، حدس زدن ملیت زنان مهاجر کار چندان سختی نیست. زنان هندی و پاکستاني، چنان که معمول است، لباسهای ملی و محلی خود را به تن میکنند. زنان افغان، که شمار زیادی از آنان شیعه و هزاره هستند، ساده و بی پیرایه اند. حجابی سفت و سخت، مانتوهای بلند، گشاد و ساده به سیاق مانتوهای عربی. زنان عراقی را می شود از شلوارهای جین، تی شرتهای ساده و موهای دم اسبی شناخت. زنان شمال آفریقا با موهای فرفری بلند و دماغهای عقابی روسری را پشت سرشان گره میزنند، اگر کفتان به تن نکرده باشند، سر و ساده می گردند. زنان لبنانی خوش پوش ترند. آرایش غلیظ و پررنگشان توی چشم می زند اما کمند گیسوان دل انگیزست. اروپایی ها زاغ و بور، خارج از محیط کار، ساده پوشند. شلوار کتانی، پیراهن نخی و دمپایی لاانگشتی. زنان اماراتی حکایت خاص خودشان را دارند. سیاه می پوشند اما پر از منجوق و پولک و یراق و مخلفاتند. عبا، یا همان مانتوی بلند سیاهشان، اگر به نقش و نام طراح مزین نباشد، دستکم گل و بته ای دارد. دامنشان هم علیرغم پاشنه های بلند کفش ها حداقل ده، پانزده سانتی روی زمین می کشد. آرایش صورت از همان نوع لبنانی است به روایت خلیجي، یعنی همه چیز خیلی خیلی پررنگتر می شود.
می مانند زنان سرزمین گل و بلبل ما. اگر اصرار در تنگ و ترش پوشیدن را نادیده بگیریم، موهای کاهی رنگ، ابروهای خالکوبی شده و دماغهای عمل کرده کنار کیف های لویی ویتون و شلوارهای ورساچه نه چندان ” اوریجینال” غوغا میکند.

صحبت هاي بند تنباني آميز مم باقر
رضا گنجي

بععله عرض مي كردم… به نظر من، مشكل از همان جايي شروع شد كه اين ناصرالدين شاه خداذليل‌كرده رفت اروپا و هوس كرد زنان حرمسرا شليته تنبان بپوشند. گمانم از همان موقع ها بود كه اين مد‌هاي من‌در‌آوردي به جامعه ي نسوان و ايضاً ذكور رسوخ كرد و اين بلاي مد را به سر ما آوار كرد. اين تنبان ها هم هي كوتاه شدند و بلند شدند و آخرش هم معلوم نشد كدامش خوب است. يك روز شورتك و ميني‌ژوپ مي‌پوشند و يك روز هم پاچه هايشان تا زير پنجه هايشان كش مي‌آيد هي زمين مي‌خورند. يك روز استرچ و راسته مي‌پوشند و يك روز سند بادي و بگي! بلابه‌دور اگر آپاچي بپوشند كه ديگر از ترس بايد رفت پشت كمد مبادا يك تفنگ هم دستشان باشد! من اگر بودم هرچه مد بود را ممنوع مي كردم. خدا اين ناصرالدين شاه را نيامرزد… اصلاً حاج مصلحي جان اينجور تلفني نمي‌شود. برويم پارك سر خيابان يك كمي اختلاط كنيم و تكليف اين مد را هم روشن كنيم…

[نيم ساعت بعد]

… زن! …پس اون كلاه ماهوتي قهوه اي من كو؟ اينطور سرلخت كه نمي‌شه برم پيش حاج مصلحي!

فاتحه ای برای اسیران خاک در شب جمعه

January 15th, 2009

شب جمعه است. من اهل زیارت قبور نیستم. با قبرستان مسلمانی میانه ای ندارم. از تخته سنگ هایی که میان قاب سیمان کیپ کیپ جا می اندازند که مبادا مرده از زیرش فرار کند بدم می آید. قبرستان مسیحی ها زیادی خوشگله انگار نه انگار یک عالمه اسکلت آن زیر خوابیده. در نفی کامل نیستی است.
اهل زیارت قبور نیستم. اما عجیب احتیاج دارم که سروقت به یاد مادربزرگ اسیر خاکم بیفتم. شب جمعه است. اگر خوشحال می شود برایش یک فاتحه می خوانم.
یک عادت دیگر هم دارم که یادش بیفتم. سبزی می خرم. یکی یک دسته شوید و جعفری و گشنیز. بویش که می پیجد مامان نرگس جایی همین نزدیکی هاست.

اعتراض مدنی و حومه نشینی

January 12th, 2009

توجه داشته باشید که دارم فقط بلند بلند فکر می کنم:
گزارش آقای تاج دولتی از راهپیمایی اعتراض به بمباران غزه را خواندم.آمده بود که تعداد ایرانی ها کم بود. مثل همیشه.
حالا چند نکته: راهپیمایی در داون تاون و اعتراض به عملکرد دولت ها و حکومت ها رسم دیرینه ای است. در اروپا همیشه این راهپیمایی ها پرجمعیت تر و پرسرو صداترند. در آمریکا نیویورک و سان فرانسیسکو و شیکاگو و واشنگتن هستند که ممکن است هر از گاهی جمعیت مالامال معترض به خود ببینند. آمریکایی ها حومه نشینند و برای بسیاری از آنها حرکت های مدنی مرتبط با شهرنشینی که رابطه مستقیم با گسیل شدن به مرکز شهر داشته باشد تشویق آمیز نیست مگر آنکه مسابقه فوتبال یا هاکی باشد.اصولا مسئله فاصله نقش تعیین کننده ای در تفاوت رفتار اروپایی ها و آمریکایی ها دارد ( وقتی می گوییم آمریکا منظورمان کانادا هم هست . دست آخرش کانادا هم جزو قاره آمریکاست دیگر)
ایرانی های تورنتو به جرات می توان گفت که جزو متنوع ترین گروه ایرانی ها هستند که در یک شهر گرد هم آمده اند . از طاغوتی و یاقوتی وحزب الهی و هنرمند وچپ و دانشجوی فعال و دانشجوی درس خوان و مومن و بی خدا و پیر و جوان و نسل یک و دو و سه همه هستند.
گروه کثیری از آنها در حومه ( سابرب) تورنتو زندگی می کنند. مرکز شهرنشین ها یا دانشجو اند یا مجرد یا کول یا یوپی.
تظاهرات اعتراض آمیز در مقابل سفارت اسراییل برگزار می شود. این محل جای شیکی است . تلویزیون های ملی و بین المللی زحمت زیادی برای رسیدن به این محل نمی کشند . چند خیابان این ور و آن ورتر دفتر دارند . یوپی ها هم که خودشان از خودشان عکس و تفصیل می گیرند و خودشان را در وبلاگ ها و فتو بلاگ هایشان هوا می کنند که ما هم آنجا بودیم. خوب پس تکلیف معلوم است . حومه نشین ها خواهی نخواهی حذف اند. حومه نشین ها فقط به کار تلویزیون های بومی می خورند وقتی که قتلی اتفاق می افتد یا خانه محل پرورش ماری جوانا کشف می شود یا سریال ” کدبانوان مستاصل ” در آن ساخته می شود.
ایرانی های زیادی در حومه تورنتو و در منطقه ریچموند هیل زندگی می کنند. برای آنها داون تاون بخشی از زندگی روزمره نیست که هیچ ،غریبه هم هست. معلوم نیست چرا باید وقتی می خواهند اعتراض مدنی و حضور بین المللی اشان را به رخ بکشند تا مرکز شهر بیایند؟ اصلا چرا بیایند؟ چرا رسانه ها نباید سراغ آنها بروند؟ بسیاری از ایرانی ها بدشان نمی آید که در امتحان دموکراسی شرکت کنند به شرط آنکه شرایطش مهیا باشد. اگر کسی ابتکار به خرج بدهد و یکی از این راهپیمایی های اعتراض آمیز را در ریچموند هیل ترتیب بدهد آن وقت فکر می کنم که همه امان بهتر می فهیم که دست کم ما در این کامونیتی ایرانی چند مرد حلاجیم؟ چکاره ایم؟ حساسیت هامان واقعا در چه حد است؟ شاید اصلا هیچ کس نیاید. شاید دو گروه مخالف در مقابل هم صف بکشند و یاد بگیرند که رو درروی هم داد بزنند بدون اینکه کتک کاری کنند . سوالم این است که حالا که محیط آماده است چرا ما نباید از این امکان استفاده کنیم؟
همه خاطره من از تظاهرات انقلاب 57 یک باری بود که با مامان به خیابان رفتیم و یک بار دیگر که ما بچه ها را با خود به خیابان نبردند و گفتند خطرناک است . دخترخاله ای که اکنون در ونکوور زندگی می کند آن موقع دختر نوجوانی بود و وقتی که با پدر و مادر ها و بقیه از خیابان برگشت چادرگلی گلی اش ( چادری نبود . چادر را معلوم نیست چرا سر کرده بود) بوی صابون می داد .گویا یک مشارکتی در ساختن ککتل مولوتف کرده بود.
فکر می کنم مادرها و پدرهایی هستند که بدشان نمی آید جزو چیزهایی که به خاطرش مهاجرت کردند یکی هم اینکه به بچه هایشان یاد بدهند شما حق اعتراض دارید. فکر میکنم این پدر ومادرها هم باید این فرصت را داشته باشند که به خاطر زندگی حومه از نمایش اعتراض جا نمانند.
ای کاش یک گروهی بانی می شد و یکی از این راهپیمایی ها را در ریچموند هیل ترتیب می داد. کامونیتی ایرانی خیلی چیزها را می توانست این طوری محک بزند .

من اگر دبیر یکی از این روزنامه های محلی بودم چیزی دراین باره می نوشتم…

اسیر آفتاب و دیوار

January 11th, 2009

از آریزونا برگشته ام به تورنتو و دچار احساسات متناقض شدیدی هستم. من از پس مهار تاثیری که آب و هوا و نیز مکان ها رویم می گذارند بر نمی آیم. گریبانم را می گیرد و تیرویید ورم کرده بی صاحاب را از آنچه هست قلنبه تر می کند.
بیابان گرم و آفتابی و بخشنده و مهربان بود. سوار شدم . چهار ساعت پرواز را با فک فامیل خانم نفیسی در حال و هوای تهران قدیم گذراندم. از فرودگاه تورنتو که زدم بیرون سوز سرما زد تور صورتم. خیلی سرد نیست . نکته اش این است که باید حتما دستکش داشته باشی. سوار اتوبوس شدم . دم ایستگاه یونیون چپیدم میان جمعیت که سوار مترو می شد. در عرض کمتر از شش ساعت از جایی که برای یک هفته به طور متوسط روزی پنج تا آدم می دیدم رسیدم به میان جمعیت در هم تنیده مترو سوار. در خانه را که باز کردم بخاری داشت کار می کرد. خانه گرم بود. نامه هایم پشت در کوه شده بود. من باز اینجا بودم در خانه ای به ساخت 1925.
سن و سال ساختمان ها یک جور عجیبی گرفتارم می کند. جزییات هر در و دیوار. قاب پنجره. دستگیره در. از وقتی که خانه را آب گرفت حساسیت به رطوبت هم اضافه شد. در آریزونا یادم آمد که سالهاست پا برهنه روی سنگ گرم راه نرفته ام. همه این سالها پابرهنه گی روی چمن سبز و فراوان بوده است. چمن خیس. خیس و خنک و رطوبت.
محله ای در اسکاتزدیل آریزونا که قرار است خانه بگیرم از نوترین محله هاست که بااستاندارد های جدید شهرسازی بیابان هماهنگ شده است. خانه ها همه رنگ خاکند. کسی حق ندارد زمین خانه اش را چمن کند و گل و بوته غیربومی بکارد .چون طبیعت باید دست نخورده بماند. جایی که کاکتوس هست نباید ساختمان ساخت. دیوارها باید طوری ساخته شوند که کاکتوس ها را دور بزنند. قدیمی ترین ساختمانی که در آن محله توانستیم پیدا کنیم مال سال 2000 بود.
حالا شما خود حیرانی مرا در این میان دریابید. نه که خودم کم نزده می رقصم!

آرزو

January 11th, 2009

می دانید دلم چه می خواهد؟
یک فیلمی یا داستانی که در آن یک دو خانواده ایرانی دور هم سر میز نهار یا شام بنشینند و غذا بخورند و حرف بزنند و و بخندند. یک سکانس چهار دقیقه ای ، یک صحنه دو صفحه ای. فقط لطفا تمیز و پالوده و اصل جنس باشد. ادا نباشد. راست باشد.یکی از این ور میز ظرف سبزی خوردن را به دست آن دیگری در آن سوی میز برساند. مادربزرگی سر یک کفگیر پلوی اضافه با نوه چانه بزند. یک پدری سر شل و سفتی ماست غر خفیف بزند.یک بچه سختگیر درباره گوشت قورمه سبزی سوال های شطینت آمیز بپرسد. یک مامانی درباره تربچه های سبز خوردن داستان دور درازی بگوید که قهرمان اصلی اش سبزی فروش محله است.دیگری همان طور که نان را پاره می کند نشانی نانوایی اش را بپرسد. تکه ای به بغل دستی تعارف کند و توصیه کند که حتما این نان را قاتق خورشتت کن. نان خوبی است….
و ترجیع بند صدایی که هی میگوید:”بفرمایید . سرد میشه”

سراغ دارید؟ جایی دیده اید یا خوانده اید؟

فیلم جاده ای

January 9th, 2009

به یک سری فیلم جاده ای آمریکایی جهت الهام گیری یا احتمالا عبرت آموزی که بشود روی اینترنت دید نیاز فوری هست. خوبش را اگر سراغ دارید لطفا اسم ببرید.
ففط پاریس- تگزاس و تلما و لوییز را یادم است.

January 7th, 2009

دو نفر لباسهایشان را پاره کردند و عشق ورزیدند
تا از سهم ابدیت ما دفاع کرده باشند

سنگ آفتاب – اکتاویو پاز- ترجمه احمد میرعلایی

در “سیمای زنی در میان جمع” هاینریش بل جایی هست که متفقین برلین را به شدت بمباران می کنند. زن و مردی غریبه تصادفا از یک پناهگاه سر در می آورند. وحشت مرگ و بمباران با آنهاست. به هم نگاه می کنند و در هم می آویزند.

تولید انبوه خوشبختی

January 5th, 2009

این فرهنگ بلد است چطور دخل دلبستگی ها را بیاورد. همه چیز ارزان است. حتی عمر تو . همه چیز را می توان با دیگران شریک شد . آمد و برپیشانی آسمان نوشت و از زیر بار اندوهش شانه خالی کرد و حتی از آن پول درآورد. چه نیکو!
من درد دارم و این مشکل هیچ کس نیست. حتی مشکل خودم هم نیست. به رنگ طبیعت شو. تاریک شو. همرنگ شو. اینجا اینطور می گویند. در کوچه هایشان حتی تیر چراغ برق ندارند مبادا کسی یاد آور شود که تو وجود داری. نه . نداری. آمده ای که مهمان بیابان شوی. اسب آهنی ات را هر روز صبح از قوطی اش می کشی بیرون و راه می افتی می روی توی این قوطی های بزرگ تر و کار می کنی و شب می آیی جلوی این جعبه جادویی عظیم ، خیلی عظیم ، اینجا همه چیز عظیم است.، می نشینی تا فراموش کنی که دوری. از همه کس دوری. از همه چیز دوری. فراموش کن. ببین این بیابان چطور تو را در خود فرو می خورد و فراموش می کند. فراموش می شوی. تو آمده ای که فراموش شوی.
و اینجا اسباب آن فراهم است. اول پاهایت را قطع می کنند. تو پا نداری که تا شهر آدم ها بروی. شهر کجا بود؟ اینجا همه اش سنگ و خاک و خاشاک و بوته خار است. شهر می خواهی چکار؟ به سکوت بیابان گوش کن. یاد بگیر. می تواند تو را نادیده بگیرد. تو هم یاد بگیر که خودت را نبینی. رسم اینجا اینطور است. همین جوری دخل همه درد هایت را می آورند. درمان می شوی. خوب می شوی. در این تولید انبوه خوشبختی یک تکه ای هم لابد سهم تو می شود. سهمت را بگیر و سق بزن و ساکت شو. منیرو را ببین ! مه جمال دریایی اش را بی خیال شده است و این روزها بر بیابان، محو جمال تولید انبوه خوش بختی است. یاد بگیر!
اینجا حتی باد هم نمی آید که دلتنگی هایت را ترانه ای بخواند. تا دوست داری داد بزن. کسی صدای تو را نخواهد شنید.

باز هم آذر نفیسی

January 3rd, 2009

مثل اینکه یواش یواش خانم نفیسی تصمیم گرفته است برود سر اصل مطلب!
” چیزهایی که درباره اشان ساکت بوده ام ” ، عنوان کتاب تازه او که خاطراتش از پدر و مادر درگذشته اش است.
این کتاب را با اولین مسافر برای یک شخص به خصوص می فرستم ایران.