June 19th, 2008
در فکر نازم. ” ناز”
ناز یعنی چه؟
از کی بپرسم؟ در کدام قرن بپرسم؟ از کدام متن بپرسم؟
از آیدای پیاده رو؟ یا آن یکی آیدا؟ از نارنج ونکووری؟ از مریم مومنی که بیهقی و جویس می خواند؟
از غزاله علیزاده خودحلق آویخته؟
شاید هم باید از فرخ زاد ها می پرسیدم. از هردو شان .
ناز یعنی چه؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
June 17th, 2008
م کوچک
نامه هایم را با م کوچک امضا می کنم. در انگلیسی با m.
چقدر راه آمده ام از مریم تا م کوچک !
و چقدر دیگر مریم را دوست ندارم !
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
June 17th, 2008
خانه خالیست. از کودک. از تلویزیون.
باید همه چیز را از نو تعریف کنم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
June 16th, 2008
دارم عکس های طرح ضربتی امینت اجتماعی را نگاه می کنم.
مردم هم ماشالله خلاق اند ها! همه مد های روز را می پوشند و یک روسری هم رویش. کیف دستی های بدل پرادا. پیراهن ژرسه ضربدری دایان ون فورستنبرگ. شال های زربفت هندی با رنگ های سلطنتی.
فقط نمی فهمم این زنان خوش سلیقه چرا کار طراحان ایرانی را که همان درجه خلاقیت و رنگ تویش هست با همان علاقه نمی پوشند؟ دوختش خوب نیست؟ خشک و شویش خوب نیست؟ زود از ریخت می افتد؟ گران است؟
داستان چیست؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
June 9th, 2008
بوها. موشها. لباس ها. چروک ها. چربی ها. چسبندگی ها. گم شده ها. به هم ریختگی ها. خرده نان ها. پلاسیده ها. ته صابون ها. ته قوطی ها. علف ها. تشنه ها. شاشو تنبل ها. قطره ها. جامانده ها. بعدا بعدا ها. لکه ها .
نبودند هم چیزی از خفت زنده بودن کم نمی شد. هستند که نکبت اش را چندان کنند.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
June 6th, 2008
ویدئوهایی را که مردم از مهمانی هایشان گرفته اند و ول کرده اند روی یوتیوب به امان خدا تماشا می کنم.
یک تصویر مشترک در اکثر آنها هست که می شود آن را صد درصد ایرانی تلفی کرد.
مامان گرد وقلنبه همانطور که دارد با بابای شکم گوشتالو می رقصد خم می شود و استکان های چای را از روی میزهای جلوی مهمانان جمع می کند. در نتیجه رقص او به جای آنکه در میانه میدان باشد میدان را دور می زند. در پایان یک دور رقص پنجه های هر دو دستش نشسته در لیوان های چای است که گاه کار قاشقک را می کنند و با ریتم رقص جرینگ جرینگشان در می آید.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
June 2nd, 2008
چقدر نامه نوشتن به جای زنگ زدن خوب است.
اشک های آدم توی نامه پیدا نیست.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
June 1st, 2008
کمی سوگواری به سبک قدما
چقدر عجیب! شاید هم ذهن من می کوشد عجیبش کند!
ایو سن لوران هم رفت. آن از فرانکو فره. این هم از این.
آن وقت می دانی چرا عجیب؟ هفته پیش بود که نمایشگاه بزرگداشت ایو سن لوران در مونترال گشوده شد. دو روز بعد فیلم سکس اند ده سیتی روی پرده رفت . احتمالا سن لوران عزیز دق مرگ شده است از خفتی که جهان مد به آن گرفتار شده است. غلط نکنم این فیلم زهرآگین را به زور به خوردش داده اند.
دیده است حقارت همکاران و همسالانش را که به چه دریوزگی و خود فروشی افتاده اند. دلش شکسته . افتاده .مرده.
حالم گرفته شد. حال آدم بیشتر گرفته می شود ولی نمایشگاه تازه به پا شده و این فیلمه هم هوا شده است. حالم بهتر شد می نویسم شرح و تفسیر این هذیان رمانتیک را.
فقط برای میان برزدن به موضوع فی المجلس فیلم belle du jour بونو ئل را از فیلمی اتان بگیرید و ببینید و این سکس اند سیتی را هم تا بی توضیح به عرایضم برسید.
طراح لباس آن فیلم مرد جوان جویای نامی است به نام ایوسن لوران.
ای خدا چه زمانه عفریتی شده است!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
May 28th, 2008
نوشتن با قلم و کاغذ را دوباره شروع کردم. کمک می کند تا باز به خودم بازگردم. که کم حرف شوم. تعداد کلماتی که می توان در دقیقه نوشت با قلم کمتر است تا با صفحه کلید. دستی که زودتر خسته می شود و کمتر می نویسد متواضع تر است.برای نوشتن با قلم حتما باید پشت میز بنشینم. صفحه کلید لاکردار تا تختخواب هم راه باز کرده بود.
دلم برای اصالت روزهای جوانی ام تنگ شده است. آن ذهنیت رادیکال همین و جز این نیست . دست کم مشتاق بود بی آنکه حریص باشد.قناعت بلد بود بی آنکه پس بنشیند.
قلم و کاغذ یک مناعت طبعی دارند که این صفحه کلید … ندارد!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
May 21st, 2008
با چند برابر شدن حجم خبرهای مربوط به ایران در رسانه های بین المللی و در راستای اینکه تقریبا هر روز یک آدم غیر فارسی زبان درباره ایران اظهار نظر می کند و لشگر رسانه های فارسی زبان داخل و خارج این اظهار نظر ها را ترجمه و منتشر می کنند یک اتفاق دیگر هم دارد می افتد.
بعضی اصطلاحات زبان انگلیسی بدون اینکه پالایش و فارسی سازی شوند مثل نقل و نبات در خبرهای ترجمه ای به کار می روند . یکی از آنها که بدجوری توی ذوق می زند این اصطلاح putting on the table است.
اکثر رسانه های فارسی زبان مستقیما این اصطلاح را ترجمه می کنند و در نتیجه خوانندگان محترم هی می خوانند که پیشنهاد است که از روی میز برداشته می شود و گذاشته می شود.
جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.
چکار میز دارید. میز را ولش کنید. می خواهید چیزی پیشنهادی گزینه ای راه حلی ” به میان ” بیاورید یا ” کنار ” بگذارید . خوب بکنید دیگر چکار میز نگون بخت دارید . میز را بی خیال بابا!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
May 16th, 2008
چرا این کلمه پاکدامنی و مترادف های آن اینقدر در متن های قدیمی زیاد است؟
غلط نکنم قدیم ها زنها اصولا زیاد هوا خوری می رفته اند که مردهای بیچاره هی باید محترمانه التماس پاکدامنی می کرده اند! بنده خداها!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
May 14th, 2008
مرا ببوس
کار دیگری از دستمان بر نمی آید
فقط مرا ببوس
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
May 14th, 2008
آنها پنج دفترند! درست بگویم. چهارتا! بیست و شش آذر 1363 دفتر اول را شروع کردم. دفتر پنجم که تنها چند صفحه اولش نوشته شده است تاریخ اولین روزها ی آمدنم به کانادا را دارد. قبلا هم گفته بودم. این دفتر برقی که باز شد آن دفتر کاغذی را بستم.
تا همین پارسال دفترها نزد ماهور به امانت بودند. پارسال بالخره آوردمشان. جایی کنج دولاب نشاندمشان. جرات نداشتم سراغشان را بگیرم. آمدیم این خانه . تا همین پریشب در زیر زمین زندانی بودند. پریشب از زندان مرخص شدند.
ماه های آینده را می خواهم با این دفتر ها خود آزاری کنم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
May 14th, 2008
آهای جماعت.
کسی این را گوش داده؟ چطوره؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
May 10th, 2008
شاید وقتش است که ناشران هم مهاجرت کنند. هرچه باشد بوف کور هم از روز اول در ایران منتشر نشد.
اگر کفش چینی و رخت ترکیه ای را می شود به ایران وارد کرد باید بشود با کتاب هم همین کار را کرد. ها؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
May 6th, 2008
کوندرا در ” سبکی تحمل ناپذیروجود” یا همان بارهستی در اوصاف بهار پراگ درباره دختران مینی ژوپ پوش چک که دربرابر تانکهای روسی لنگ نمایی می کردند و از این راه سربازان تانک سوار را مورد استهزا قرار می داده اند نوشته است. در فیلم های مستند خبری مربوط به بهار پراگ هم می توان این تصویرها را دید. بهار 68 است . چهار سال است که مینی ژوپ به دنیا آمده است. دختران چک آن را وسیله می کنند برای نمایش اعتراض به اشغال پراگ .
درست معلوم نیست که افتخار خلق مینی ژوپ را به کدام یک از این دو باید داد؟ مری کوانت انگلیسی یا آندره کورژ فرانسوی. هر چه بود هر دو آنها آب و هوای دهه پیش رو را خوب پیش بینی کرده بودند. از مرگ کریستین دیور هفت هشت سالی گذشته بود. طراحان جوان رو به آینده داشتند. از دامن های محافظه کارانه زن بورژوا که فقط اندکی از کاسه زانو را نمایش می داد فاصله گرفتند و مینی ژوپ متولد شد.
رادیو زمانه برای چهلمین سالگرد می 68 مجموعه مقالاتی راتدارک دیده است . کسی هم باید به تاثیر می 68 بر جهان مد چیزی بنویسد. آقای نیکفردر نگاه نو نوشته است که هیپی گری آمریکایی هم میراث دار می 68 است. این رانمی دانستم ولی می دانستم که مد هیپی از شورش های دهه شصت جوانان اروپا بی نصیب نیست.
خواستم چیزی بنویسم . در وب به این گزارش کوتاه برخوردم که اشاراتی به تاثیر می 68 در جهان مد کرده است.
نسخه فرانسه زبان
نسخه انگلیسی زبان
برای آنها که نمی توانند ببیند قسمت هایی از فیلم که مستند هم هست و از تصاویر مستند آرشیوی برداشته شده است ممکن است جالب باشد. تصاویر آرشیوی مربوط به احتمالا خیابان های پاریس دهه شصت است. زنان مینی ژوپ پوش در خیابان قدم می زنند. مرد میانسالی سوار بر موتوری کوچک برشان فریاد می زند” شرم بر شما!!خودتان را بپوشایند.”
(لحن و کلمات آشنا ست . مگر نه؟)
اکنون در سالگرد چهل سالگی می 68 و در نزدیکی چهل سالگی “شورت داغ” بار دیگر مینی ژوپ و شورت داغ به صحنه بازگشته اند. این بار اما از طراحان پیشرو خبری نیست. طراحان این روزها خاطره های شورشیان آن سالها را زنده می کنند و بعد دهها منتقد مجله و متخصص فشن و هزاران پاپاراتزی مصرف کنندگان این لباس ها در اینترنت و تلویزیون و صفحه موبایل هایشان رد می گیرند و به خود حق می دهند که قضاوت کنند چه کسی حق دارد شورت و مینی بپوشد چه کسی غلط کرده است که پوشیده است پس ما اینجا چکاره ایم.
آنها تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند که شما اگر پاهای کوتاه و کپلی دارید بی خود می کنید هوس شورت داغ کنید و شما اگر وقت و پولتان را به اندازه کافی صرف رفتن به جیم و گرفتن آموزشگر خصوصی و دویدن روی تریل نکرده اید فقط مینی ژوپ های ما خوش هیکل ها را تماشا کنید و در دل آه بکشید.شما اگر پاریس هیلتون باشید ما به شما اجازه میدهیم مینی بپوشید چون بالخره حالا حالا ها برایمان سرگرم کنند ه است اما اگر کوینت پالترو هستید و مادر دو تا بچه غلط می کنید مینی می پوشید. ما در وبسایت روزنامه امان ( در این جا گلوب اند میل) بر علیه شما یک سامانه نظرسنجی عمومی راه می اندازیم و مینی پوشیدن شمارا به شدت محکوم می کنیم.
طفلک کورژ و مری کوانت که میراثشان که در روزگار خودش سند طغیان بود امروز خرقه تزویر این جماعت وقیح شده است.
در مایه تورنتو, زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
May 4th, 2008
می توانم بفهمم که آقای قوچانی با چه دل پر دردی این خطابه را هنگام دریافت جایزه اش در انجمن صنفی نوشته است و خوانده است .
این وسط دو تا جمله اش هست که من یکی را بد جوری آزار می دهد و نمی توانم از سرش بگذرم. در سرآغاز خطابه اش آورده است:
“و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند.”
دوست عزیز! آقای قوچانی! دیگر ” اما” برای چه؟ یعنی شما می خواهید بفرمایید که اگر کسی از سیاسی نویسی به سینما و ادب رسید تخطی کرده است اما خوب حالا با یک درجه ارفاق روزنامه نگار مانده است؟ این ” اما” شما من را کشته !
مچت را گرفتم آقا قوچانی جان! شما از اولش هم از سینمایی نویس ها و ادبی نویس ها خوشت نمی آمد! به نظرت طفیلی می آمدند ها ؟ به نظرت کارشان لوس بازی بود؟ این نگاه بالا به پایین شما سیاسی نویس ها به ادب و هنری ها کی قرار است تمام شود؟ یک زمانی خودتان را ناجی مطبوعات می دانستید. فکر می کردید همه تیراژ روزنامه از شماست. احتمالا نقش خطبه های نماز جمعه آقای حسنی راهم انکار می کنید!
بهتان می گفتیم آقا جان ! حضرات ! شما این روزها از همه بیشتر خواننده دارید . بی زحمت چارتا خط ادبیات بخوانید که نثرتان درست شوداینقدر گند نزنید به زبان فارسی. به گوشتان نرفت . این شده که امروز هر کس می خواهد حرف جدی سیاسی بزنه هی می گوید ” بدنه” بدنه قدرت . بدنه این بدنه آن . بدنه زهرمار!
بله شما و آقای گنجی و سایرین را می گویم.
تازه دنباله هم دارد .نوشته اید :
” از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند”
یعنی که هر کس ماهنامه و مجله تخصصی نوشت روزنامه نگار نیست اماخوب حالا ما باهاش کنار می آییم چون فعلا شخص خودمان هم همین کار را می کنیم !
یعنی به نظر شما قوچانی شهروند امروز از قوچانی شرق و نشاط کم دارد؟
یک دوری دور و برت بزن برادر! ببین چند نفر دورو برت خودشان را مدیون همان هوشنگ گلمکانی که پا به پای شما جایزه گرفت می دانند. گلمکانی و مجله دیرپای فیلمش.
می گویند آدم رخت چرک هایش را نباید خانه همسایه بشوید. چاره اش نداشتم. می گویند شما دست به ای میل نیستی!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 7 حواشی »
May 1st, 2008
من یک موفعی خوره قلم و دفتر های خوش و بر و رو بودم. نه آن خوشگل دخترانه ها ی گل منگولی و بهاری. از آن مدل های شیک تریپ نویسندگی! جلد چرمی . کاغذ زرد و….
مدتهاست که دیگر بی خیالش شده ام. می دانم که دیگر چیز با ارزشی در آنها نخواهم نوشت. پول هامو جمع می کنم یک خود نویس مشتی بخرم. ( مون بلان مال تازه به دوران رسیده هاست که خودنویس خوب را نمی شناسند!این را یک آدم این کاره به ام گفت) . تازه قضایای محیط زیست و امپریالیسم جهانی و اینها هم هست. شاید فقط یکی از آن دفترها را با یک خود نویس خوب به رسم یادگار دورانی که روی تن درخت ها می نوشتیم نگه دارم. آن هم فقط محض یادگاری! آدم کولی خروار خروار دفتر یادداشت می خواهد چکار؟
در مایه حیات مجسم, زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
May 1st, 2008
دروغ چرا؟
این روزها همه اش دلم تنگ آدم های قدیمی است. در اورکات دیدم که سینا مطلبی 37 را رد کرد. دلم برایش خیلی تنگ شده است.وبلاگ محسن آزرم را می خوانم و می بینم که و یادم می افتد که آن روزها که حق التحریری بود لو نداده بود چقدر باحال است! به آن دیگری زنگ می زنم احوال پرسی کنم . صدای من را نمی شنود چون دارد در استادیوم آزادی بازی پرسپولیس را تماشا می کند و گزارش می نویسد.
چند تای دیگر هم هستند . رفیق هام!
باز هم دروغ چرا؟ به رفاقت های مردانه همیشه حسودی ام می شده است!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
April 30th, 2008
من معمولا اهل اینجور فضولی ها نیستم. ولی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. در ضمن این را هم بگویم که برای آقای عمادالدین باقی خیلی خیلی خیلی احترام قائلم. اما ….
الان عکس های آلبوم ایشان در وبسایتشان را دیدم. عکس ایشان با عیالشان بود. با دوستانشان بود. با دامادشان هم بود. اما دخترشان نبود! یعنی همان دختری که همسر آن داماد است که عکسش هست.
می گویند در دروازه را میشه بست اما در دهن مردم را نمیشه بست.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
April 30th, 2008
وقتی یک شهر آرام آرام شهر می شود:
شورای شهر تورنتو ساخت تونل یورک را تصویب کرد. این تونل ایستگاه یونیون را به بقیه شهرزیرزمینی تورنتو موسوم به PATH وصل می کند. می شود از جنوبی ترین نقطه مرکز شهر تا شمالی ترین نقطه آن را زیرزمینی طی طریق کرد.این تونل برای پیاده هاست و عجب نعمتی است در سوزسرمای زمستان!
اهالی لزلی ویل در خیابان کویین شرقی به آمدن وال مارت به محله اشان اعتراض می کنند. این محله لزلی ویل یک جور خاصی است. ایرانی ها خیلی نمی شناسندش. یکی از نمونه های جالب بازیافت زندگی شهری در داون تاون تورنتو است.
آه! چقدر دلم برای روزنامه نگاری شهری تنگ شده است!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
April 24th, 2008
جی مک کارول سه سال پیش برنده مسابقه تلویزیونی پروجکت رانوی ( واقعا نمی دانم چطور باید ترجمه اش کرد دلیلی هم نمی بینم ترجمه بشه) شد. یک فیلم مستند در جشنواره امسال هات داکز راجع به این است که این طراح جوان چطور خودش را برای یازده دقیقه سهمش از هفته فشن نیویورک آماده می کند. اگر می خواهید روی سیاه این صنعت را ببینید این مستند شاید بد نباشد.
این جمله آقاهه هم خیلی باحاله . نقل از تورنتو استار.
“I don’t care about making gowns and making women sexy. I don’t like overt cleavage and ass; your mind is the sexy thing. I was raised on the Gap sales rack, which is what real women wear. I know that for Oprah, they put a size 6 tag on a size 12 garment. I don’t like to play into that.”
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
April 22nd, 2008
غربت را نمی شود در پلازای کثیف و آشغال گرفته ایرانیان و دم در سوپر خوراک دید که رانندگان نیمه مست سه بعد از نیمه شب از ماشین پیاده می شوند و سراغ کباب کوبیده لای نان سنگک ونکوور ( مشهورترین سنگکی آمریکای شمالی ) می گیرند.
غربت یعنی هشت شب شنبه. داون تاون تورنتو. احدی در مغازه رختشویی کرایه نیست جز زن جوان سیاهپوستی که بی اعتنا به کودک مفنگی که دور و برش می پلکد روبروی تنها ماشین مشغول کار مغازه خلوت و خالی نشسته و مجله های آگهی های تبلیغاتی را با بی حوصلگی ورق می زند.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
April 22nd, 2008
سوال این است: چرا این همه موی بلند وقتی قرار است بیشتر وقت شبانه روز را زیر روسری باشد؟
بهار است و گیسو بلند های اینجا طره به باد می دهند. من نمی فهمم چرا باید بلند باشد وقتی نمی شود به بادش داد؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
April 18th, 2008
نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان:
زهرا خانم. من شما و وبلاگتان را نمی شناسم. از گرایش های فکری و عقیدتی شما هم خبرنداشتم تا این پست جنجال برانگیزتان . هرچند از سنخ فکری و عقیدتی شما نیستم اما دشمنی هم با شما و عقاید شما ندارم.
حالا این دو کلمه را هم از من بشنو.
دارم سعی می کنم حال تو را بازسازی کنم تا بلکه بفهمم. اولین برداشت من از نوشته هایت این است. دختر باکره جوانی است که کنجکاو و باهوش است اما در عین حال مرزهای اخلاقی اش او را از کند و کاو در بعضی زمینه ها باز می دارد. احتمالا دزدکی یا نه دزدکی تن نویسی های زنان همسالش را می خواند و می توانم کاملا بفهمم که اولین واکنشش وحشت است.
می گویم می فهمم چون این تجربه را من هم داشته ام. از بیست سالگی گذشته بودم و باکره بودم .فکر می کردم خوب باید هم اینطور باشد. یا اینکه فکر می کردم که خوب آخر نمی شود که …نشده بود. یار موافقی در کار نبود . به قول معروف امکانات نبود.
تا این که این دوران همزمان شد با زمانی که در خواندن ادبیات کلاسیک های قرن نوزدهمی را مدت ها بود پشت سر گذاشته بودم. نسخه های سانسور نشده و اکثرا چاپ قبل از انقلاب بهترین های ادبیات جهان را در دسترس داشتم . می خواندم و حظ می کردم . این حظ بیکران تنها یک عیب بزرگ داشت. به صحنه های هماغوشی که می رسید عرق سرد بر تنم می نشست. قلبم تند می زد. نه از هیجان . از زور ترس. از وحشت مواجه شدن با امر ناشناخته که انگار در این داستان ها مثل آب خوردن اتفاق می افتاد.
پدر و مادر من به نسبت هم نسلان و همسالان خودشان آدم های پیشرویی محسوب می شوند. من هرگز با محدودیت و بند و بست از جانب آنها مواجه نشدم . اما هرگز هم از طرف آنها در باب اینگونه مسایل رهنمود ی دریافت نکردم. بین ما بیشتردیواری از شرم حائل بود که باعث می شد این رویارویی ناگزیر را به تاخیر بیندازیم.
این دوران در عین حال دوران فیلم و سینما بازی هم بود. دوستی داشتم (که هنوز هم دارم ) عاشق سینما که بهترین فیلمی تهران هرفیلم خفنی را که فکرش را بکنی برایش جور می کرد . ما در کتابهای تاریخ سینما می خواندیم چیزهایی درباره پازولینی استاد و پورنو های هنری ژآپنی و هر چه فیلم را تماشا می کردیم می دیدیم که نمی توانیم از فیلم لذت ببریم. می دانستیم اشکال کار از کجاست . نمی توانستیم کاری درباره اش بکنیم. آخر این یکی زور که نبود . نمی شد رفت سر یخچال و یک لیوان آب سرد سرکشید و گفت آخی چقدر تشنه بودم ها!
نمی شد. بعدها در کتاب ها خواندیم همخوابگی برای انسان بالغ ضرورتی است چون خوردن و خوابیدن.
همه اینها را گفتم که بدانی به بیست سالگی ما اگر وبلاگ نبود فیلم و کتاب بود که خواب خوش باکرگی را بر هم بزند.و اینکه می گویم خواب خوش باکرگی باور کن با صداقت می گویم. چه بعد از آن دیگر هرگز نمی توانی از پریودی که دوازده ساعت و بیست و دو دقیقه تاخیر کرده پروا نکنی وبا خیال راحت سر به بالین بگذاری که :” من که با کسی نخوابیدم پس قطعا آبستن نیستم!”
شاید یکبار دیگر زهرا خانم برایت گفتم که تیر خلاص این خوره و ترس ذهنی را هم دست آخر خود ادبیات به ریشه این وحشت بیهوده زد. سینما تا اوج بردش و ادبیات از آن بالا پرتش کرد پایین . وقتی بالخره چند سالی بعد به مدد یک همبازی خوب این وحشت مرد و خشکید تازه وقت آن بود که به این فکر کنم که چرا قضیه به این معمولی اینقدر جلوه غیر معمول پیدا کرده است؟
خود داستان دیگری است.
دیگر اینکه زهرا خانم. جدا آرزو می کنم که اعتقاداتت در همه زندگی ات یارو یاورت باشند و یک وقت چیزی پیش نیاید که احساس کنی باورهایت کم آورده اند و نتوانسته اند راهنمایی ات کنند. من واقعا برای تو و تمام زنان مسلمان و غیر مسلمانی که می خواهند تا زمان ازدواجشان باکره بمانند از ته دل آرزو می کنم که یا مذهب یا علم یا هر چیز دیگری به شما کمک کند که بدون اینکه اعتقاداتتان را زیر پا بگذارید بتوانید موقع ازدواجتان بفهمید که آیا خواستگارتان می تواند همبستر مناسبی هم برای شما باشد یا نه. لطفا عصبانی نشو و نگو که مهم نیست. حتی دین تو هم فکر نمی کنم از تو بخواهد با مردی همبستر بشی که به هر دلیل مطلوب تو نیست. من واقعا نمی دانم چطور می شود فهمید که مردی مطلوب بستر هست یا نیست بی آنکه با او خوابید. ببین باور کن خیلی دلم می خواست یک راهی بود که بشود این موضوع را بدون همبستری فهمید ولی خوب بد بختی این است که نیست !
بنابراین خیلی جدی و خواهرانه بهت توصیه می کنم روزی روزگاری اگر مردی را به این منظور پسندیدی آن داستان صیغه محرمیت را جدی بگیر. منتها قبلش یک خانم دکتری را ببین که کاملا درباره راه های پیشگیری و سایر مسایل راهنمایی ات کند . و جدا سعی کن که قبل ازعقد دایم عشق ورزی را با ایشان تجربه کنی. ببین زهرا خانم همین الان با نوشتن اینها کلی ها را به خنده انداخته ام. و خیلی ها را هم عصبانی کرده ام . واقعا دارم سعی ام را می کنم که مثل مادرهایی که شب قبل از عروسی می خواهند با لحن ملایم عروس را راهنمایی کنند و سعی می کنند از چشمان رمیده و دو دو زن عروس نیمی هراسان نیمی هیجان می گریزند از این حال و هوای وحشت درت بیارم.
چرا مدام این کلمه وحشت را تکرار می کنم؟ برای اینکه راستش من در متن معترض تو این را نمی بینم که تو با جنبش زنان مشکل داری یا رابطه تن نویسی و فمینیسم را نمی فهمی. چیزی که من می بینم دختر نازی است که ناگهان جهان خوش و خرم ذهن باکره اش را خبرهایی از جهانی نا شناخته بر آشفته است. آن جهان ناشناخته تن و بستر و هماغوشی است و سوالی که بی جوابی اش بی تابت کرده است این است که چطور بعضی ها این مرز را پشت سر می گذارند بی آنکه از پل عظیم عروسی رد شوند؟
مثل ریخت شناسی قصه های پریان است.
مثل وقتی است که کسی داستان سفید برفی و هفت کوتوله را دستمایه یک داستان پورن کند. سفید برفی دیگر آن سفید برفی معصوم نخواهد بود و من فکر می کنم که همه عصبانیت تو هم از همین است.
زهراخانم عزیز- واقعا عزیزچون خودت خبر نداری که چه کاری کردی کارستان!- خواسته یا نخواسته ذهن هزار ها محرم و نامحرم( که در اینجا می شود خوانندگان زن و مرد) را معطوف شب زفاف خودت کردی.
من ترجیح می دهم در صف آنهایی بایستم که خواهرانه و صادقانه برایت شب زفاف ظفرمندانه ای را آرزو می کنند. باور کن این را از ته قلب می گویم. این مهم است که حتی تو به عنوان یک دختر مذهبی در همان چارچوب مذهبت حق و حقوق تنت را بدانی .پست اعتراضی تو خبر می دهد که تو باز هم تن نویسی زنان هم سن و سالت را خواهی خواند بی آنکه پا ازدایره اعتقاداتت بیرون گذاشته باشی.
فکر می کنم خواسته زنانی که از تن می نویسند هم جز این نباشد. جز آنها که برای دل خودشان می نویسند باقی آنها از تن می نویسند که من و تو از تنمان وحشت نکنیم.
از تنت وحشت نکن زهرا خانم. مهم نیست که نویسنده این متن ها کیست و چکاره است. او می نویسد که تو نترسی. . .
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 17 حواشی »
April 15th, 2008
مجلس فرانسه قانونی را پیشنهاد کرده است که در صورت تصویب شدن آن در سنا تبلیغ لاغری مفرط به هر شکلی جرم شناخته می شود و مجازات سنگین در پی خواهد داشت! این اولین قانون جدی مبارزه با تبلیغ استخوانی بودن به عنوان عامل زیبایی است. آخ که اگر تصویب شود و اگر واقعا بتوانند گردن کلفت های جهان مد را با این قانون مجبور به عقب نشینی کنند چه حالی می ده!
خیلی دلم می خواهد قیافه جورجیو آرمانی را ببینم. حضرت آقا یک بار افاضات فرموده بودند که من برای نمایش لباسهایم مدل لازم ندارم و لباسهای من روی تن مدل باید جوری باشد که انگاراز چوب رختی آویزان است!
مردک بد ادا با آن قیافه آفتاب دیده مصنوعی اش!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
April 2nd, 2008
در این چند ساله اخیر کمتر بهاری را به یاد دارم که حال و هوای رخت های بهاره اینقدر سردرگم و بی رمق بوده باشد.
لباسهای بهار امسال زشتند. زیادی ساده اند. گرانند برای هیچ. فاصله آنچه روی سکوی نمایش آمد با آنچه الان دارد به مردم عرضه می شود زیاد است.
مد بهار امسال زنا ن را یا عروسک می کند یا کفن پوش. یا چین بالای چین است که کون آدم را ضرب در شش کند و پستان را بفشارد یا آبرنگ تف مالی و از حال رفته مثل فاحشه به خزان نشسته.
بیش از این هم نمی توان انتظار داشت وقتی مامان جان تی تیش مامانی و زندگی سالم بدن سالم اورگانیک حضرت خانم استلا مک کارتنی می شود تاثیرگذارترین طراح زنده زمانه.
از بهار امسال اگر می خواهید تکه ای به یادگار ببرید بهترین چیز یک تکه آنورک بهاره است . و یادتان باشد بارانی هایی که این روزها در بازار به ضرب نوستالژی آدری هپبورن و مرلین مونرو به خلق الله قالب می کنند با اصل ماجرا توفیر اساسی دارد.همان بهتر که در کهنه فروشی ها دنبال یک تکه نابش بگردید و اگر پول ندارید که نو و گرانش را بخرید اصلا بی خیال این دزدی آشکار رخت فروشی ها شوید و طرفش نروید!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
April 2nd, 2008
آرش اخوت درباره ساختمان کانون وکلای اصفهان کاری از گروه معماری ” پلشیر” می نویسد. این بنای سه طبقه ” پله ” ندارد.
اگر این بنا در تورنتو بود احتمالا جایزه فضای بی مانع را از سوی فعالان حقوق معلولان دریافت می کرد.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »