December 30th, 2008

کلافه ام! کاش این جهانگردی همین جا تمام می شد. دیگر بس است. می خواهم بروم خانه
دلم می خواهد تیرو تخته ها را که فروختم و در خانه را بستم و اسبابم را پست کردم بروم فردوگاه سوار شوم و بروم شهر خودم. یک دفتری بزنم و یک هفته نامه فرهنگی – اجتماعی جمع و جور منتشر کنم و ماست خودم را بخورم.
فکر می کنید به یک ایرانی با تابعیت دوگانه که مدتی هم در غرب زندگی کرده است مجوز انتشار هفته نامه بدهند؟

A reason

December 29th, 2008

give me a reason to carry on, to carry on….

December 27th, 2008

می خواستم امروز یک چیز خوشحال بنویسم به جان خودم. چیزی درباره خوراکی ها. از سر صبح جنازه های غزه جلو چشم همه امان دراز شده اند. نطقم خشکید. خوراکی سرم را بخورد. آسمان اینجا از سر صبح دارد سگی می بارد. نحس و سگی. فردا هم قرار است آسمان تورنتو سگی ببارد.
اگر خواستید دست کم فریاد بزنید که بغضتان بترکد فردا دو بعد از ظهر می روند جلوی کنسولگری سفارت اسراییل. روبری همان الماس شکسته موزه انتاریو که فریاد بکشند.

Merry Christmas

December 24th, 2008

اولین کریسمس فرنگ نشینی بود. با آقاهه گفتیم برویم به تماشای شور و حال مردم در آخرین ساعات خرید برای کریسمس. به خیالمان که این داستان تا همان نه و ده شب ادامه دارد . وقتی رسیدیم ایتن سنتر ساعت یک ربع به شش بود و تازه فهمیدیم که مرکز خرید را یک ربع دیگر می بندند.عصر 24 دسامبر همه جا ساعت شش تعطیل است و همه شتابان می روند که به خانه برسند و برای نیمه شب و بابا نوئل آماده شوند. ایستادیم و از طبقه بالا خالی شدن تدریجی مال را تماشا کردیم. دختران هدیه پیچ همگی چشم بادامی های آسیای دور بودند و مشتری ها انگار که عن قریب است نفسشان درآید با نگرانی دست های آنها را می پاییدند که زودتر کار بسته بندی هدایایشان تمام شوند و بزنند به چاک. هول و اضطراب و خوشحالی و خستگی از سر و رویشان می بارید. در مال را که بستند پیاده راه افتادیم به قدم زدن در طول خیابان یانگ. انگار که گرد مرگ پاشیده باشند. معدود جامانده های جنون خرید کریسمس هروله کنان خود را به اتوبوس و تاکسی می رساندند تا زودتر صحنه خیابان را ترک کنند و به خانه های گرم پناه ببرند. تنها کسانی که عجله ای برای رفتن نداشتند ما دو تا بودیم که در خانه نه درختی داشتیم ونه هدایایی و نه کریسمسی و همه چیز برایمان فقط تماشا بود.
و ته رنگ تلخ غربتی که اینجور وقتها بدجوری تو ذوق می زند. کمی بالاتر چپیدیم توی کافه ای که تنها مشتریانش ما دو ناجور نا به هنگام و یک پیرمرد مست تنهای بی خانمان بود.
در سکوت خیابان خالی را تماشا کردیم و قهوه امان را سر کشیدیم و به هذیان های پیرمرد گوش دادیم. شاگرد کافه گفت که دارد می بندد. راه افتادیم و مثل دو بچه خوب برگشتیم خانه امان.
این شلوغی کریسمس را دقیقا تا همین جایش است که دوست دارم که درست مثل هیاهوی شب عید خودمان است و از عصر روز 24 یک باره می شود خود زهرمار. از اینجا به بعدش را دیگر نیستی . نمی توانی مشارکت کنی. مال تو نیست. هر چقدر هم که خودت را بزنی به آن راه باز نمی شود. خلوتی خیابان مثل پتک می زند توی سرت .
این چند سال یاد گرفته ای که گریختن از شهر در شب کریسمس امری است واجب. هر جا می خوای برو فقط کریسمس را در شهر نمان. این بهترین شکلی که می شود اقلیت بودن را شادمانه برگزار کرد.

تو را خدا حاشیه نگذارید که چقدر گریه دار می نویسی. والا بلا روزگارم بد نیست و قلم اشک آورم لزوما احوال شخصی ام نیست. جایتان دشمنتان خالی امروز هدیه کریسمس ام را که یک لوله ترکیده و خانه آب گرفته بود تحویل گرفتم و روز خسته کننده ای را گذرانده ام ولی خوبم و غصه دار هم نیستم به والله!

یاد یک محله و سایر قضایا

December 19th, 2008

خوب! ما رفتنی شدیم.
از تورنتو می روم. امیدوارم فقط برای دو سال. لعنتی! دوباره پس سالها محله ای برای خودم پیدا کرده بودم! باز دارم محله ام را می گذارم و می روم.
آخرین باری که محله ام را دوست داشتم کمتر از ده سال پیش بود . خانه خاله پری صبحی ( همسر منوچهر شیبانی نقاش و شاعر و فیلمساز) را در خیابان میرعماد تهران اجاره کرده بودیم. مبله . همانجور که نقاشی های رنگ و روغن منوچهر و ته مانده های دکور اپرای دلاور سهند و عکس های سپانلو و رفقا به در و دیوار آویزان بود.مبلمان خانه مال اواخر دهه چهل بود و یخچال جنرال الکتریک کوچک خاله پری از آنها بود که این روزها به عنوان دکوراسیون رترو دهه شصت در سمساری ها می فروشند. از در و دیوار خانه خاطره جمع های هنرمندی دهه چهل و پنجاه می بارید. اسباب و اثاث دانشجویی خواهرم بهرنگ در تمام سالن بزرگ آپارتمان پخش و پلا بود. یک طرف دار قالی به پا بود. طرف دیگر بساط مسکوبی. روی میز ناهار خوری نقشه های نقطه نشده فرش . به اینها اضافه کنید دسته های بسیار گل سرخ باکارای خشکیده تقدیمی پسران به دختران که چون هیچ رقم نمی شد به خانه های پدری برد و عذری برایشان تراشید لاجرم از خانه مجردی دوستان سر در می آورد. من و خواهرم بهرنگ این خاطرات عشق های سوزان را روی دیوار هایی که پر از میخ تابلو بود کله پا دار می زدیم. آن عشق ها خاکستر می شد و دسته گل های خشکیده همچنان بر دیوارها می ماند. گاه از برابر یکی اشان که رد می شدیم از هم می پرسیدیم : اه “شین” را یادت هست؟ خوب شد ” پ ” باهاش بهم زد. راست هم نبودند!

خیابان میرعماد همیشه روز بود. یک سرش فرمانداری بود و سر دیگرش استانداری . این وسط اداره حفاظت از ارزش های دفاع مقدس ، سفارت هند ، سازمان مترو و بیمارستان مهراد . ساعت سه نیمه شب که از زور ناپرهیزی دو به دو به حال عق می افتادیم قدم زنان به طرف بیمارستان مهراد می رفتیم و تا به اورژآنس بیمارستان برسیم که یکی یک سرم و آمپول ضد استفراغ بگیریم با دست کم ده دوازده سرباز و محافظ سلام و علیک می کردیم.

سورو سات وقتی بود که دوستی از اصفهان می آمد و محموله مرحمتی مامان را از عقب ماشینش پایین می گذاشت. باقی وقتها عشقمان بود که به هر بهانه ای خودمان را به ساندویچ پارسا میهمان کنیم. ساندویچ پارسا نبش خیابان پارسا یکی دو کوچه آن ورتر بود و من هنوز بعضی شبها از خیال ساندویچ های تنوری اش از خواب بیدار می شوم.
الباقی پیاده روی در طول و عرض خیابان عباس آباد بود. از غرب تا یوسف آباد و کوچه آبشار و از شرق تا نوبخت و آپادانا.از جنوب میدان هفت تیر و از شمال میدان آرژانتین. چقدر این محدوده را پیاده گز کرده باشم خوب است؟

از تورنتو می روم. وصف این محله که این پانزده ماه اخیر را درش گذراندم باشد برای مجالی دیگر. صفحه دیگری باز می کنم و داستان اسباب کشی را آنجا می نویسم. اسمش را می گذارم: حیات مجسم. اساعه ادب به مارگریت دوراس نباشد. خواندن میان خطوط را از او آموختم.

شهر آردی

December 17th, 2008

از مترو که در آمدم دیگر سفت و سخت باریدنش گرفته بود. انگار آرد توی هوا بپاشند. بهش می گویند فلوری. همان آرد . برف ریز و خشک است . می نشیند روی زمین اما از بس که سبک است بازیچه باد است. نور چراغ ها نارنجی مات است. می تابد روی برف و سکوت دیر وقت شب زمستانی که در این برف که دیگر حالا نشسته دو چندان می شود. سکوت برفی. سکوت آردی. تا برسم دم خانه آرد همه جا را فرش کرده است. صدای خش خش پاهایم را می شنوم. . سراپا سپید پوش شده ام. هیکلم را می تکانم و بعد می روم تو. الان پارو کردن و نمک پاشیدن فایده ای ندارد . می خواد تا صبح ببارد. جو نیست. رفته مکزیک . باید صبح زود پاشم و برف پارو کنم.

دیشب که پست برق آتش گرفت و محله تاریکی محض بود آسمان را از پشت پنجره نگاه می کردم. جایی آن پشت ها بازتاب نارنجی شعله های آتش بود توی آسمان ابری. سرشاخه های درختان لخت تو همان آسمان سفید و نارنجی خط می کشیدند. محله خواب بود. خواب خواب. پشت پنجره دود وآتش را می پاییدم. امشب برف را . خیابان سپید پوش را . جای پاهای آخرین مسافران شب که به خانه بر می گردند. خیابان دانفورت . خیابان به آن اصلی . به آن پهنی، خالی است و نورانی.
تازه داشتم به این شب های زمستانی شرق آمریکا عادت می کردم.
این برف سپید خشک خش خشی که به آنی می نشیند و ناگهان با خودش یک سکوت عجیبی می آورد و بعد نوری که پس می دهد و شب را روشن می کند.
دلم برای این شب ها تنگ خواهد شد. .

رییس جمهور، نویسندگان و یاس بزرگ

December 15th, 2008

در دهه هزار ونهصد و سی و در دوران یاس بزرگ ، رییس جمهور وقت آمریکا فرانکلین روزولت برنامه ای را تعریف و به اجرا گذاشت به نام پروژه نویسندگان فدرال. در این برنامه 6هزار مولف از کار بیکار شده در طول سالیان متمادی به استخدام درآمدند تا در زمینه های مختلفی از جمله نوشتن کتاب های راهنما، تاریخ شفاهی و قوم شناسی فعالیت کنند و طی این روند “آمریکا را برای آمریکای ها توصیف کنند”.
اجرای این برنامه نه تنها نویسندگان آمریکایی بسیاری را سرپا نگاه داشت بلکه به آنها کمک کرد که ظرفیت های خود را چندان کنند و آن را به شکل های مختلفی به کار بگیرند.به حدی که امروز طبق آخرین آمارهای ملی حدود 185 هزار نفر در آمریکا از طریق نوشتن کتاب ، نمایشنامه ، شعر، خطابه و سایر شکل های ادبی روزگار می گذرانند.
از مقاله این هفته نیویورک تایمز با عنوان Bail Out the Writers!

پروژه نویسندگان فدرال در ویکیپدیا

یک کلمه

December 14th, 2008

“لا به لا” که یواش یواش می شود :”لابلا” .
خوش آهنگ است نه؟ خوشتان می آید؟

December 11th, 2008

توی این فیلم آخر بتمن – که اسمش هم یادم رفته- جوکر دو تا کشتی پر از آدم را می فرستد روی آب و چاشنی بمبی را که توی هر کدام از آن کشتی ها کار گذاشته را می دهد دست مسافرهای کشتی مقابل. بهشان گفته هر کدام زودتر دیگری را منفجر کند زنده می ماند. منتظر است که ترس کار خودش را بکند و هر کدام از ترس جان دیگری را منفجر کند!

حالا قضیه ماست. از ترس جانمان داریم همدیگر را منفجر می کنیم. حواسمان هم نیست که چاشنی را داده اند دست خودمان. کاش کسی جرات کند و این چاشنی را پرت کند تو دریا. بگوید من نمی کنم! من با ترس زندگی نمی کنم!

December 8th, 2008

حسين درخشان سی هفت روز است که بازداشت است و دوازده روز است که از او خبری نيست

لطفا پای این مطلب کامنت نگذارید . هیچ کامنتی رامنتشر نمی کنم.

شهرمن

December 7th, 2008

آن شهر، شهر تو می شود وقتی ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب از گزند سرما می خزی توی ماشین و رادیو و بخاری اش را می گیرانی و و همانطور که هوای گرم توی صورتت می خورد صدای دوستی را که فردا شب به خانه اش مهمان هستی از رادیوی ملی می شنوی که نامش را با آن تلفظ سخت به زبان
می آورد وبه شنوندگان شب به خیر می گوید.
آن شهر احتمالا شهر تو می شود .

جهان آن چیزیست که هست

December 5th, 2008

زندگی نامه وی اس نایپل با اجازه خودش.
چقدر جای آقای میرعلایی خالی است حالا که این زندگی نامه منتشر شده است .
می شد ساعتها درباره اش حرف زد . آقای میرعلایی حتما آن خنده های بلندش را سر می داد و نانوشته های بین متن را وا می گفت. ذره ذره. دو جمله می گفت . بعد چشم درچشم مخاطب می دوخت تا بقیه اش را تو بگویی. تو هیچ وقت نمی توانستی حدس بزنی دنباله ماجرا چیست. همان طور که سیگارش سر انگشتش مانده بود بی آنکه سر بگرداند چشم ها را به طرف آن شنونده دیگر می چرخاند. خنده در چشم ها بود و داشت به لبها می رسید. نکته آخر را باز می گفت و شلیک خنده بود که پشت بندش می آمد و تا اعماق می برد.

چقدر جایش خالی است این روزها که بار دیگر مسیر کارهایی را که برای ترجمه برگزید مرور می کنم همه آنها را در مسیر پیوسته ذهنی می بینم که انگار همان سوال را پی می گرفته است. نی پل . لارنس دارل.بورخس و پاز . آقای میرعلایی هرگز پایان نامه اش را ننوشت . اما من در این نام ها که در کارنامه ترجمه اش ردیف کرده است یک وجه مشترک می بینم که برایم مثل روز روشن است یک خارخار ذهنی همیشگی بوده است که در همه این کارها تکرار می شده است. انگار که پایان نامه ادبی او باشد.
درگیری ابدی ذهن او با یک سوال دیرپا . هنوز نتوانسته ام این سوال را صورت بندی کنم. اما یک چیزی هست.
کاش بود و از خودش می پرسیدم.

ستاره ای برای تولد میترا

December 2nd, 2008

از سریال همسایه ها:

گمانم باید درخت کاج جلوی خانه را تزیین کنم برای شب یلدا و یک ستاره هم بنشانم بر فرق سرش برای تولد میترا.
همسایه ها که رد می شوند با نگاه حسرت باری تنها درخت سبز کوچه را که برای کریسمس تزیین نشده ورانداز می کنند!

غربتی پدرزاد

November 28th, 2008

یک بار یادم است که بابا می گفت :” من هیچ کجای دنیا نمی روم. من توی شهر خودم هم روزی ده بار دچار غم غربت می شوم.”

من یک غربتی پدرزادم و نه مادرزاد. مامان، دختر تهرانی سی و شش سال پیش وقتی در ابتدای دهه پنجاه همه راه تهران را در پیش گرفته بودند ترک دیار کرد و اصفهان نشین شد و امروز وقتی می رود تهران به دیدار بستگانش داد دختردایی هایش را در می آورد با لهجه اصفهانی اش.
در آن خانه مامان است که همیشه پیشتاز تغییر است. آن که در مقابل تغییر مقاومت به خرج می دهد و دلش تنگ می شود باباست.
آن وقت حالا این بابا یک بچه درست کرده عین خودش که برای هر تغییری عزا می گیرد. کم بود. بچه هه با کلی ادعای جهانگردی راه افتاده آمده این ور دنیا و یک بند نق می زند و دلش برای دستگاه پله چوبی خانه فرح آباد و آفتاب روانگردان مرداد اصفهان تنگ می شود.
حالا این غربتی پدرزاد همین جوری بیخود و بی جهت برای اینکه ثابت کند فرزند خلف پدر است باز دوباره عزا گرفته برای یک مال کنون احتمالی دیگر.
وگرنه خودش هم می داند که گندش را درآورده است و بهتر است که دلشوره هایش را قورت بده و برود دنبال زندگی اش! مسخره ننر !

اینانا مرد

November 24th, 2008

گفته بودم که اینانا رو به مرگ است.

فکر کنم که اینانا مرد دیگر.
مریم را می بینم که از خاکستر او برخاسته است.

با این حال اسم این وبلاگ را عوض نمی کنم. یادگار روزهای سخت اینانا.

a man without a friend

November 19th, 2008

If he[a man] have not a friend, he may quit the stage.

Francis Bacon

November 19th, 2008

کسی یادش می آید کامبیز کاهه را ؟ امروز کجاست؟
کسی نیما راشدان را یادش می آید وقتی هنوز این چنین چرکین و نفرت آلود نبود ؟
کسی …. را یادش می آید؟
کسی ….را یادش می‌ آید؟

قرار است به این فهرست یک کس دیگر را هم اضافه کنیم؟ حتی پیش از آنکه فرصت کنیم سنگ هایمان را باهاش وا بچینیم؟

شعر تجمل نیست

November 17th, 2008

گفتار جانت وینترسون در جشنواره تی اس الیوت لندن که می گوید شعر یک امر تجملی برای طبقه متوسط و تحصیل کرده نیست. بلکه زبان استوار برای یک زندگی دشوار است.

سپاس مریم مومنی برای عرضه مطلب.

November 16th, 2008

نشانی کارگاه فرهاد را کسی می داند؟
کاش می شد تیشه دست بگیرم و بکاوم و بسازم
آنقدر که این دل خون است

چهره نگاری ویویان وست وود

November 15th, 2008

ویویان وست وود یکی از طراحان محبوب من است. به یاغی گری و دیوانگی در عرصه مد معروف است و خیلی ها اصرار دارند موهای نارنجی و خط جشم سرخش را میراث دوران پانک بودنش بدانند. خودش اما پانک بودنش را فقط بخش کوچکی از زندگی اش می داند. به عنوان یک نوجوان دهه هشتاد میلادی فکر می کنم که سابقه پانک بودن وست وود خیلی هم در کارهایش مهم است. اگر یک روز یک رسانه فارسی زبان ازم خواست که تک چهره های مهم ترین و موثرترین طراحان مد را برای مخاطب ایرانی بنویسم و بسازم، ویویان وست وود قطعا یکی از آنها خواهد بود.
فی المجلس چهره نگاری این بانو را از روزنامه گاردین داشته باشید.

آبجی امیلی

November 15th, 2008

نوامبر فصل خواهرخواندگی با امیلی برونته است.

نارنج کجایی؟

November 10th, 2008

نارنج سه چهارماهی است که نمی نویسد . کسی می داند چرا؟

پرسش خوابگرد از خبرنگاران ادبی

November 10th, 2008

یعنی از دو هفته‌ای که از گماشته‌شدن محمدعلی رمضانی فرانی برای اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد می‌گذرد، حتا یک خبرنگار هم به فکرش نرسیده باید از این مدیر کل جدید چند تا سؤال ساده بکند؟ مثلاً که برنامه‌اش چیست؟ اصلاً برنامه‌ای دارد؟ آيا در این دو هفته با روال کار اداری آشنا شده یا نه؟ اصلاً در دفتر کارش حاضر شده یا نه؟ یعنی وقتی مدیرکل‌های وزرات‌خانه‌های دیگر عوض می‌شوند، خبرنگارها به همین سادگی ازش می‌گذرند؟ واقعا که!

تنکه سوری

November 8th, 2008

از مسافران سوریه حتما وصف بازار لباس زیر دمشق را شنیده اید و مردان فروشنده سمجی که لباس های زیر معروف به کاباره ای را به خانم های خریدار عرضه می کنند. گویا رفتن به تماشای این بازارجزو تفریحات گردشگران ایرانی هم هست. پستان بند های پردار و تنکه هایی با طعم توت فرنگی و شکلات.
زندگی رمزآمیز لباس زیر سوری کار مشترکی است از یک روزنامه نگار لبنانی و یک طراح عرب بریتانیایی.
این هم یک گزارش مرتب با آن در تایمز انگلیس. گزارشگر فرنگی نتوانسته حیرت و درماندگی اش را از فهم این موضوع پنهان کند.

من و بینی و چانه ام

November 7th, 2008

آیدای پیاده رو با دماغش آشتی کرد . من گاهی هنوز با چانه ام قهر می کنم!
دبیرستانی هستیم. من و “لام” و “نون” بی قراریم که از شر دماغ هایمان راحت شویم. من و لام عینکی هستیم و من فکر می کنم که سنگینی عینک دماغم را از ریخت انداخته است . لام کوهان کوچکی روی بینی دارد و نون بینی عقابی است. لام به فاصله یک هفته بعد از دیپلم شوهر می کند و هرگز بینی اش را عمل نمی کند نون یک سال بعد وقتی خیالش از بابت قبولی دانشگاه آسوده می شود زیر تیغ می رود. من اما تا آخرین سال دانشگاه صبر می کنم. مامان ایمان صادقانه دارد که من اگر بینی ام را عمل کنم ملکه زیبایی جهان خواهم شد. خودم هم یواشکی همین نظر را دارم ولی به رو نمی آورم. بیشتر از آن از چانه ام دلخورم که دراز و پیش آمده است .
دکتر عابدینی پور پیر است و زیر بار جراحی چانه نمی رود. بینی را جراحی می کنم و صبح روز دوم عید چیزی که از زیر گچ بیرون می آید چندان مقبول نیست. کسی به رویم نمی آورد. خودم هم سعی می کنم فراموشش کنم.
پنج ماه بعد ازجراحی یک روز بعد ازظهر درخانه هستم و مهمان دارم. به سراغ بوفه می روم که استکان و نعلبکی بردارم. شیشه بوفه از قاب جدا می شود و روی بینی تازه عمل کرده ام سقوط می کند. بینی ضرب سقوط را می گیرد آنچنان که وقتی شیشه روی پایم فرود می آید و خورد می شود آسیب چندانی وارد نمی کند. بینی اما به طرز آشکاری نشست می کند و به طرف پایین کشیده می شود.
دکتر عابدینی پیشنهاد جراحی دوباره می دهد. بی خیالش می شوم.
بعد از آن دیگر هرگز در هیچ عکسی نمی خندم. هرگز نیمرخم را به دوربین
نمی دهم. باقی وقتها دست بر چانه دارم تا پنهانش کنم.

چند سال بعد، مرد جوانی که دوستم دارد می گوید: “تقصیر دماغت بود. می توانستم زودتر از اینها جلو بیایم . دماغت عمل کرده بود .فکر کردم لابد از آن دخترقرتی ها هستی که نمی شود باهاشان چارکلام حرف حساب زد”.

من و بینی و چانه ام هنوز گاهی با هم دعوایمان می شود.ولی نه چندان زیاد! به تفاهم رسیده ایم.
به بیست و سه سالگی من راه دیگری برای باز یافتن اعتماد به نفس موجود نبود.

جور دیگری می شود آیا؟

November 6th, 2008

محسن جان!
دیگر از دستم دررفته است که چند بار تا به حال آمده ام و بر پیشانی این دفتر نوشته ام : غصه نخور! درست می شود! درست می شود!
خودت حسابش را داری؟ نه گمانم.
فکر کنم دیگر باید به این بگیر و ببندها یک جور دیگری نگاه کنیم.
نمی دانم. یک جور دیگر.

پیرمرد سردش است!

November 5th, 2008

این فیلم وودی آلن را دیدم.
فیلم خوبی نبود. سرگرم کننده بود.
آقا نقاشه فیلم عین یک آقای نقاش ایرانی خیلی سکسی است که اسمش را
نمی آورم چون حرف در می آوردید.
و دیگر اینکه این پیرمرد ،وودی آلن، طفلک خیلی سردشه!
سردشه . دلش جوانی و حسادت و دختر خوشگل و حال و حول و صفا می خواهد!

چون که فیلمش پراز این چیزهاست. دختر خوشگل و شهر خوشگل و هوای گرم و آفتاب و شراب و صفا.
و دیگر هیچ!

یعنی یک عمر تو نیویورک زندگی کردن این بلا را سر آدم می آورد؟!

یک حقیقت ساده

November 3rd, 2008

خانم ها و آقایانی که در سالهای چهل و پنجاه و شصت و هفتاد در دانشگاه های معتبر ایران درس های معتبر مجانی خواندید! حواستان هست که جزو خوش شانس ترین آدم های روی زمین هستید؟
اینجا در این ینگه دنیا ، مجانی درس خواندن یک خیال است. یک آرزوی محال است.درس خواندن بدون قرض و قوله امکان پذیر نیست. شمایی که در اوج جنگ بورس دانشجویی دلار هفت تومانتان قطع نشد. شما که پدر و مادرهایتان در سالهای چهل و پنجاه پا به پای دانشگاه های دنیا درس های فنی و معماری و پزشکی خواندند و شما ها را بزرگ کردند و جرینگ جرینگ هزینه تحصیل شما ها را فراهم کردند . درس خواندید و بابت هزینه هایش هم خم به ابرو نیاوردید. حواستان باشد که از متوسط جوان های کانادایی و آمریکایی خوش بختر بوده اید.
حقیقتی است به همین سادگی.
یک مملکتی یک زمانی بزرگترین نعمتش را که تحصیل مجانی بوده است نثارتان کرده است.
حالا دیگر خود دانید!

آیا صنعت مد نژادپرست است؟

November 2nd, 2008

مقاله بلند گاردین در بررسی این سوال که آیا صنعت مد یک صنعت نژادپرست است؟ و اینکه برد احتمالی سناتور اوباما در سه شنبه این هفته چه تاثیر تعیین کننده ای بر رفتار نژاد پرستانه این صنعت خواهد گذاشت.
این گزارش هم چنین درباره بناتان ، زنی است که در مانهاتان دفتر مدل یابی دارد و یک تنه با نژاد پرستی حاکم بر این صنعت می جنگد.

مهدی جامی به سر کارش برگردد

October 30th, 2008

خدای آقای داریوش میم به ایشان خیر دهد. از صبح می خواستم همین ها که ایشان در این پست خود نوشته است بنویسم ایشان متین تر و مقبول تر و بهتر نوشت.
من هم ممکن است به خیلی سیاست ها و گاه بی سیاستی های زمانه ایراد بگیرم از جمله همین اصطلاح رسانه خودمانی و همپوشانی بسیاری از برنامه ها و….
اما به یک مدیر باید مجال کار داد. یک دوره دوساله زمان مناسبی برای برآورد و ارزشیابی کار یک مدیر نیست خاصه اگر مدیر یک رسانه ای باشد که پیش از آن شبیه اش هم نبوده است .ما نمی دانیم آن پشت ها چه خبر است . کسانی آن بالاها یا با روش زمانه مخالف اند یا از حجم هزینه های مالی آن هراسیده اند یا هر دو. انتظار می رود این اندازه دور اندیشی را داشته باشند که بدانند بدترین کار ممکن در این وضع جدا کردن مدیر از مجموعه ای است که خود بنیاد نهاده و اکنون پیچ و خم و کم و کاستش را بهتر از تازه واردی می شناسد.

زمانه بدون آقای جامی نخواهد مرد اما اگر آنها که جامی را برکنار کرده اند فکر می کنند که با این کار هزینه ها و دردسر های کار را کم کرده اند سخت در اشتباهند.

ما به تنوع صداها نیاز داریم. بگذارید جامی به سر کارش برگردد.