September 8th, 2008
دنبال بت های نوجوانی می گشتم. رسیدم به ماریا ماگدالنای ساندرا. سی و پنج ساله ها به بالا می دانند از کی حرف می زنم.
نگاهی به سرو وضع ساندرا بیاندازید در این ویدئو .پیراهن ساتن گشاد . کمربند پهن. ساق پوش سیاه و آن شال گیپور. 1985 و1986. ساتن و گیپورهای این روزها نوستالژی آن روزهاست یا به عبارتی وقتی بتسی جانسون جوان جاافتاده بود.
می دانم این پست برای خیلی ها بی معنی است. این را برای دل خودم که یادداشت برداشته باشم نوشتم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
September 8th, 2008
خانم ها . آقایان و سایرین در این میان.
خسته نباشید
تبریک می گویم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
September 7th, 2008
مثل اینکه بالخره روزنامه های آمریکایی دست از سر بچه مردم برداشته اند و شروع کرده اند به پرسش درباره چیزهایی که از اول باید می پرسیدند یعنی مملکت داری این خانم.
گویا خانم سارا پلین زمانی که شهردار شهر واسیلیا بوده در سال 1996 از کتابدار کتابخانه عمومی شهر خواسته که بعضی کتابها از کتابخانه جمع شود. یعنی سانسور شود.کتابدار مخالفت کرده است و چند ماه بعد بدون دلیل موجهی اخراج شده است. حالا سوال این است که آیا واقعا خانم شهردار اقدام عملی صورت داده است درباره سانسور کتاب ؟
این هم متن خبر در روزنامه بوستون هرالد
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
September 6th, 2008
حالا این همسایه های جنوبی طفلکی محافظه کار امل دهاتی ما هی تو سر و مغرشان بزنند سر اینکه چرا دختر خانم قائم مقام سر هفده سالگی و بی شوهر آبستنه!
وزیر دادگستری فرانسه خانم رشیده داتی 42 ساله و مجرد آبستن است و به رسانه ها هم گفته اسم باباش را نمی گویم . به شما هم مربوط نیست!
یعنی همچین کیف می کنم ها!
خبر به فرانسوی
خبر به انگلیسی
برای اینکه منبع خبر را به درخواست میترا لینک بدهم خبر را از چند منبع مختلف انگلیسی زبان خواندم حیرت آور است! اکثر روزنامه های انگلیسی چاپ انگلیس تیترهای تحقیرآمیز و تمسخر آلود به کار برده اند.بیشتر ایرادشان هم به این است که چرا مطبوعات فرانسوی حق ندارند به اندازه انگلیسی ها توی زندگی خصوصی شهروندان سرک بکشند .
چند تا مقاله از اینکه همکاران فرانسوی اشان با خبر نرم برخورد کرده اند و عقب نشسته اند شاکی اند!
بیخود نیست که شخصیت خانم مارپل در جایی مثل انگلستان خلق می شود!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی »
September 4th, 2008
متن کامل دستورالعمل مربوط به شرایط و ضوابط برگزاري نمايشگاه مد و لباس درایران از خبرگزاری فارس.
همه اش را خواندم. به نظر می آید که چیزی را از قلم نینداخته اند و با توجه به قوانین کشور ایران هرچند که بوروکراسی زیادی دارد ( مثل قسمت مربوط به شرایط بازدید مردان از نمایش لباس زنان که اسامی اشان باید یک هفته قبل به دبیرخانه فرستاده شود و…) اما در مجموع به نظر معقول و نظام مند می آید. باید دید در عمل چه اتفاقی می افتد. فعلا همین قدر که به فکر ساماندهی و ارائه دستورالعمل برای چگونگی برگزاری نمایشگاه های مد افتاده اند به خود خود اتفاق خوبی است که نباید دست کم گرفته شود.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
September 3rd, 2008
برای کسانی که پستان بند پددار استفاده می کنند یا برای کسی می خرند دانستن این خبر شاید بد که نباشد هیچ لازم هم باشد:
دولت انتاریو ( که تورنتو مرکز آن است ) از تولید کنندگان لباس های زیر خواسته که بعد از این قوانین مربوط به مواد مصرف شده در مبلمان و لباس را در مورد پستان بندهای پددار رعایت کنند. به این معنی که عینا مثل کاناپه و بالش و تشک و کاپشن های پرشده با مواد مختلف باید روی پستان بند های پددار برجسب هایی بزنند که معلوم کند از مواد نو و بی ضرر برای تماس با بدن پرشده اند. کندن این برچسب قبل از فروش به مشتری جرم است و مشتری هنگام خرید باید حتما این برچسب را که گواهی می دهد پد لباس و در اینجا پستان بند با مواد مناسب پر شده است بر روی لباس مشاهده کند.
تولید کنندگان لباس زیر اعتراض کرده اند که این قانون بی مورد و دست و پا گیر است و از دولت خواسته اند که تکلیفش را معلوم کند و بگوید دقیقا منظورش از این قانون چیست.
اینجا می توانید کل خبر را بخوانید.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
September 3rd, 2008
در ضمن تقریبا سه ماه شده است که ما تلویزیون نداریم.
و هنوز هم نمرده ایم!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
September 3rd, 2008
در این قسمت نویسنده این وبلاگ سعی می کند یک شهروند در صحنه حاضر باشد. راست می گم والا!
انتخابات فدرال کانادا در راه است و امروز رادیوی سی بی سی دارد از مردم می پرسد که آیا اشتهایی برای یک انتخابات تازه دارند؟
من که ندارم. فکر می کنم که در این وضعیتی که حافظه مردم از گنده کاری های حزب های اصلی خیلی تازه است و هیچ کدامشان از نظر اعتبار نزد مردم وضع خیلی خوبی ندارند چنین انتخاباتی فقط به نفع حزب حاکم و هم چنین جوان ترین و کوچک ترین حزب خواهد بود یعنی محافظه کارها و حزب سبز. به نفع محافظه کارها خواهد بود چون در وضعیتی که هیچ حزبی نمی تواند روشن و واضح به مردم بگوید چه خیالی در سردارد مردم به وضعیت موجود که برایشان هرچند ناخوشایند اما روشن است رای می دهند. سبز ها هم برایشان خوب می شود چون انتخابات برایشان حکم دست گرمی را دارد. اینجوری طرفدارانشان را شمارش می کنند. کمپین کردن را تمرین می کنند. مشق می کنند خلاصه. سرمایه گذاریشان هم روی موضوعی است که دست کم تا یک قرن آینده مد روز و مشغله ذهنی نسل های آتی خواهد بود. هر جور حساب کنی برایشان خوب است.
احتمال خیلی زیاد دارد با این انتخابات محافظه کارهای کانادایی از دولت اقلیت در بیایند و اکثریت بشوند و با خیال راحت سیاست های اقتصادی امنیتی سیاسی فرهنگی اشان را بتازانند.
من اشتهایی برای این انتخابات ندارم. به خصوص که فکر می کنم که یک هزینه اضافه است روی دوش مردمی که مالیات می دهند. اما اگر هم برگزار بشود شرکت می کنم. دلیلش دیگر باشد برای خودم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
September 2nd, 2008
یک چیز را بعد شش سال زندگی در این آمریکای شمالی از این جماعت یاد گرفته ام.
رویاهایت را جدی بگیر!
خانم شهلا شرکت عزیز در رویا می بینم که شما باز هم مجله زنان را سردبیری خواهید کرد.
من رویایم را جدی می گیرم!
ارادتمند
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
August 28th, 2008
آرزوهای آدمیزاد گاه ساده تر از این حرفها هستند. مثلا اینکه:
خدا کند نرگس م کرک های ریز و سیاه روی برجستگی های گونه های شادابش را بند نینداخته باشد!
همان ها که مثل غبار سبکی از ذغال روی گونه هایش نشسته بود و با سرخی طبیعی گونه هاش می جنگید. پایین تر غبار سیاه در گندمگونی پوست چانه و یک جفت لب و دهان کوچک واویلا گم می شد.
خیال آن کرک های نرم و ریز سیاه آشوبگر که مبادا از دم بند گذشته باشند را ببین! نصفه شبی نشسته ام به درگاه یک خدای مجهول الحال عریضه می نویسم که خدایا نرگس م را از بند وابرو در امان نگه دار!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
August 26th, 2008
Avec le temps…
Avec le temps, va, tout s’en va
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
August 26th, 2008
وقتی اولین بار پیراهن بنفش تند را تن باشو غریبه کوچک دیدیم که بر پسزمینه سبز مزرعه های برنج شمال به سوی دوربین می دوید با خودمان گفتیم وا چه بد سلیقه! نیمه های سالهای شصت (هشتاد میلادی ) بود و شش دانگ حواسمان پی رنگ های فسفری و جیغ. به نظرمان بنفش روی تن سیاه سوخته پسرک خیلی هم دهاتی بود. بیضایی جایی در مصاحبه ای گفته بود جنوبی ها عاشق رنگ های تند اند بفنش و نارنجی.
پاییز امسال شمالی های زمین همانجور که از دو سال پیش برایشان مقدر شده است ( بله ! رنگ های مد سال از دو سال قبل در کنفرانس ها و سمینارهای موسوم به trend forecast تعیین و تثبیت می شوند) قرار است بنفش پوش شوند.
همه خانواده رنگ بنفش جمع اند .سرخابی تیره. بنفش تیره و روشن. یاسی پررنگ. ارغوانی هم تندش هم چرکش. حتی یکی دو جور صورتی پررنگ اجق وجق. و البته همانطور که بیضایی بیست سال می دانست این رنگ که امسال در فرنگ مد شده است استثنا این یکبار به سبزه ها می آید. - هیچ دقت کرده اید اکثر رنگ هایی که در فرنگ مد می شود به سبزه ها و خاورمیانه ای ها نمی آید؟_
خلاصه که گفته باشیم اگر طالب پیراهن باشو هستید الان وقتش است!
دوم اینکه کار و بار کساد دنیا توی کار طراحان هم تاثیر گذاشته. لباس های پاییز ساده و کلاسیک و کارکردی اند بیشترر تا اطواری. کسی نمی خواهد خطر کند و خرج روی دست خودش بگذارد. توصیه می شود اگر واقعا چیزی کم و کسر ندارید جیبتان را انگولک نکنید. چیزی را از دست نمی دهید. اگر به یک ژاکت بلند احتیاج دارید که وقتی هنوز نو هست می شود روی هر تکه لباس دیگر پوشیدش و سرو وضع راست و کشیده و بلندی برای خود درست کرد و وقتی هم کهنه و روده شد می شود از سر صبح تا خود شب به تن کشید و گرم و نرم ماند حالا وقتش است. ژاکت های بلند خوب فراوانند این فصل. باقی قضایا هم همان است که بود بسیار شبیه پاییز قبل.
گزارش ما به سر رسید. کلاغه به خانه اش نرسید. ماهم نتوانستیم از لباس سیاه درش بیاریم.
پس نوشت: اینجور چیزها را همیشه با نوعی حس تقصیر می نویسم. اگر می بینید آخرش می زنم به مسخرگی برای کم کردن از بار آن حس است.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی »
August 25th, 2008
امشب بی هوا یاد یک همکلاسی دوران دانشگاه افتادم.
مرد جوانی که با سهمیه آزادگان به دانشگاه آمده بود. روز اول جنگ اسیر شده بود. 31 شهریور 59
فکرش را بکن. روز اول جنگ .حالا کجاست؟ چه می کند؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
August 25th, 2008
عادت دوره نوجوانی برگشته است. بر آینه می نوشتیم:” شبیه هیچ شده ای….”
رمانتیک بود .
این روزها با خروار ماتیک هایی که دیگر مدتهاست کارکرد اصلی اشان را از دست داده اند بر آینه می نویسم :
” تمدید گذرنامه
پست خانه
به آقای … سربزن
نامه به ….
باطری ها را شارژ کردی؟
کتاب های کتابخانه یادت نره. مرکزی نه خنگه! آن یکی!”
ماتیک های به غضب گرفتار شده رنگ های بی خاصیتی دارند. یادگار روزگار مثلا آرایش ناپیدا کردن. سرخود را گول مالیدن. قهوه ای روشن. صورتی چرک. بژژژژ.
به سرخ سرخ ها هنوز دست نزده ام. ماتیک سرخ عزیزم هنوز چیز دیگریست . رولون پدرسوخته اسمش را گذاشته wine with everything!
با ماتیک سرخ فهرست خرید نمی نویسند!
با ماتیک سرخ یک الله درشت می کشند وسط پرجم بی نشان ایران برای آنکه پلیس های فرانسوی بگذراند پرچمت را ببری توی استادیوم بازی ایران و آمریکا. یادت هست سیما؟
با ماتیک سرخ دیدم یک خانمی ردپا گذاشته بود روی چک پولی که داده بود دست اپیلاسیون کارش. بعدا همان را تحویل گرفته بود از مشتری رختخواب.
با ماتیک سرخ می شود شب امتحان خود را زد به کوچه علی چپ.
با ماتیک سرخ! آخ چه کارها که نمی شود کرد!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
August 22nd, 2008
کسی می تواند برایم خبر بیاورد که با این چفیه های مد روز در ایران چطور برخورد شده است؟ آیا اصلا در ایران هم رسم است که چفیه سر کنند یا پسر های اهل مد چفیه به گردن بیندازند؟ اگر هست چطور با آن برخورد می کنند؟ چطوری به خود می آویزند ؟ کسی می تواند احتمالا برایم چند تا عکس بفرستد ازنوجوانان غیر بسیجی چفیه آویز؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »
August 20th, 2008
تو فکر می کنی اگر گودو بیاید حالش بیشتره یا اینکه هیچ وقت نیاد؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی »
August 20th, 2008
خوب مثل اینکه داستان لایحه حمایت از خانواده از مد وبلاگستان افتاد لامصب این وبلاگستان هم دست H&M را از پشت بسته از بس تند تند مد عوض می کند.
ولی این وسط خدا وکیلی من چند تا سوال دارم. اول اینکه می گویند مدنی رفتار کنید. خوب حالا شما خانم مقیم خارج از کشور. به کدام نماینده باید زنگ بزنید و اعلام اعتراض کنید؟ شما که خارج از کشور هستید که حق رای در انتخابات مجلس را ندارید چون معلوم نیست مال کدام حوزه انتخابی هستید. اعتراض مدنی اتان را به کی باید بگویید؟ فرض کنید شما آقاتان را در وطن گذاشتید که صبح تا شب جان بکند و پول بفرستد و شما درخانه ریچموند هیلتان مواظب بچه ها هستید که درس بخوانند و دانشگاه بروند و دل توی دلتان هم نیست که این شش ماه سال که آقا آن ور آب است مبادا دست از پا خطا کند .خوب شما به کدام نماینده نامه می دهید؟
بعد مثلا این مورد وصول مالیات از مهریه که به نظر البته منطقی می آید. خوب این هم بالخره خودش یک درآمد است دیگر. ولی سوال اینجاست که مثلا اگر آقاهه 1387 تا شاخه گل سرخ (باشه حالا می خوای خیلی شیک باشه 2008 تا ) مهر شما کرد مالیاتش چجوری میشه آن وقت؟ یا مثلا اگر نیم دنگ از مغازه بوسوره ( پدر شوهر) را به نام عروس کردند مالیاتش را جطوری باید پرداخت کرد؟( حالا مثلا فرض کنید مغازهه یک جواهر فروشی توی
میرداماد باشه یا چه می دانم راسته زرگرهای بازار یزد. اصلا مهریه نامتعارف یعنی چی؟
بعد آن وقت ما نفهمیدیم که دقیقا این اعتراض به ثبت نکردن صیغه موقت برای چی هست؟ شما اگر زن مدرنی هستی و منتظر اجازه دینت هستی و در عین حال از عرف پروا داری که خوب چه بهتر تو! اتفاقا این قانون که دارد دستت را باز می گذارد که دینت را نگه داری و بی خیال عرف بشی . اگر هم داری از جانب زن بی سواد فقیر فاقد هر نوع قدرت اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی فریاد می زنی که راستش یک خورده این جورداد زدن نخ نما شده است.یک بار هم شده به جای اینکه خودت برای خودت داد بزنی دوربین و میکروفون را بچرخان طرف آن زن. بگذار آن زن خودش داد بزند . ثواب که دارد هیچی . کارآمد تر است به خدا!
باز هم اگر سوال داشتم مطرح می کنم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
August 6th, 2008
بر جنازه کدامشان عزا بگیریم؟ بر جنازه بر دار رفته میرنهاد یا بر مغزهای لابد متلاشی شده شش سرباز اسیر جندله ( ای الله به کمرت بزند!)
این همه لاله را ! این همه مادر مرده را!
خناق گرفته ایم ما ؟!
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
August 4th, 2008
Jana Kossaibati( کسی می داند این اسم را به عربی چطور می نویسند؟ نام کوچک احتمالا همان جنت است ( دختر مسلمان انگلیسی است که در وبلاگش با عنوان حجاب استایل درباره مد و هماهنگ کردن آن با حجاب اسلامی می نویسد. او دانشجوی پزشکی است اما محتوی وبلاگش نشان می دهد که وقت برای زیر و رو کردن مجله ها ی مد و دیدن شوهای لباس کم ندارد. روزنامه گاردین و به دنبال آن سیلی از رسانه های فرنگی و غیر فرنگی ( ترکی ) درباره وبلاگش نوشته اند.
یکی دو پست هم درباره مد های مختلف روسری نوشته است. با یک نگاه کلی به وبلاگش به نظرم آمد که هرچند خودش می گوید این وبلاگ سرگرمی اش است اما سرگرمی اش را جدی گرفته است . صاحب سلیقه است و می داند دارد چکار می کند.
نگاهی بیندازید.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
August 3rd, 2008
دوباره شروع کرده ام به یادداشت برداشتن. یادداشت برداشتن از همه چیز. درباره همه چیز. به خاطر همه چیز.
زمانی این کار را ترک کردم چون فکر می کردم چه فایده دارد؟ چون وقت کندن و کوچیدن که شد دیدم این همه بار کاغذ را نمی شود با خود جایی برد. یک مشتش را آوردم . مشت بزرگترش را ریختم دور.
حالا باز همه جا پر از دفترچه شده است. کنار تخت. کنار پنجره. لب سکوی آشپرخانه. روی میز توی حیاط. لب ایوان. زیر صندلی . لای تشک مبل. جیب عقب شلوار .
باید همه چیز را یادداشت کرد. همه چیز را باید ضبط کرد. همه چیز را باید از یاد نبرد.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
July 18th, 2008
به جای متولد ماه مهر باید نامم را می گذاشتند زاده اضطراب جهان. مگر غیر از این هم می شود. از مادر جوانی که تازه کار دادیاری اش را در شهری جدید آغاز کرده است و افسر وظیفه ای که در غروب های دلتنگ پادگان نامه های عاشقانه می نویسد. هر دو غریب. هر دو دور.
چه فکر می کردند آن سرهای پرشور؟
رویاهایم را به بیداری می بینم. ساحل صخره ای و بلند است . باد می آید . شدید. اصلا موهای همیشه کوتاهم را برای همین روز بلند کرده ام
که باد دستمالی اشان کند. بر صخره ایستاده ام. دریا می رقصد. یک عمر راه آمده ام. ننه دریا آغوش باز می کند. من می پرم توی بغلش.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 8 حواشی »
July 15th, 2008
برگی تازه از دفتر داستان خانواده خدر.
این خانواده عرب کانادایی سالهاست که خوراک رسانه های کانادایی هستند. داستانشان داستان زمانه ماست. پدر کانادا را ترک می کند تا در پاکستان به اسامه بن لادن بپیوندد. خانواده را هم همراه می برد. خودش کشته می شود. یک پسر جاسوس سیا می شود . دیگری از شانزده سالگی تا به حال به جرم کشتن سربازان آمریکایی در گوانتانامو به سر می برد. یکی دیگر اصلا ناپدید است و بعید نیست که کشته شده باشد. خواهر عصبانی سرسختانه در مقابل دوربین از بن لادن دفاع می کند و به آمریکا لعنت می فرستد. مادر حیران کوچکترین فرزند خانواده است که معلول شده است.
هفته گذشته اسناد منتشر شده از وزارت امورخارجه کانادا نشان داد که دولت کانادا از شکنجه شدن عمر خدر شانزده ساله در گوانتانامو خبر داشته است. امروز ویئوی بازجویی های او به این امید که افکار عمومی را تحریک کند و به دولت فشار بیاید برای اینکه او را به کانادا برگردانند منتشر شد.
نمی دانم آیا شما که در کانادا زندگی می کنید داستان این خانواده را دنبال می کنید یا نه. کاش روزی کسی پیدا شود و داستان آنها را بنویسد. خط به خط. نکته به نکته.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی »
July 12th, 2008
از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.
یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.
در مایه تورنتو, زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی »
July 9th, 2008
ملت!
ما هرچی خصوصی و در گوشی از دوستان کمک طلبیدیم خبری نشد. اینجا عرض می کنیم.
به یک کتابفروش خوش اخلاق نیازمندیم که ماهی یک بار کتابهای داستان و رمان فارسی تازه منتشر شده و چیزهای دیگر را با پست هوایی برایمان بفرستد و حق الزحمه تا پست خانه رفتنش را هم بگذارد رویش و گاه گداری جواب تلفن آدم را هم بدهد که آدم خوشش باشد دارد از یک آدم واقعی دیگر کتاب می خرد.
این خانم یا آقای محترم می تواند مطمئن باشد که یک مشتری دائمی دارد منتها از راه دور. درضمن فکر نکند که ما این ور آبی ها پول پارو می کنیم و بخواهد سه لا پهنا حساب کند. خوش انصاف باشد. خیرش را ببیند!
دیگر همین.
بیشتر سایت های کتابفروشی را دیده ام. یا گران حساب می کنند یا به کانادا نمی فرستند یا اصلا جواب ای میل آدم را نمی دهند. کتابفروش شهرمان هم متاسفانه یک خورده یواش تشریف دارند. روش سنتی اش هنوز بهتر از روش های دیگراست
با این حال اگر توصیه ای دارید دریغ نکنید.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 17 حواشی »
July 8th, 2008
چیزهایی که سفید پوستان می پسندند. وبلاگ طنزی است درباره فرهنگ و حالات سفید پوستان آمریکای شمالی و چیزهایی که معروف است این گروه می پسندند.نویسنده این وبلاگ یک کانادایی مقیم لس آنجلس است. در مصاحبه اش با برنامه کیو (Q) می گوید که بسیاری ، از اینکه فهمیدند نویسنده این وبلاگ خود یک سفید پوست است دلخور شده اند.
لینک از طریق برنامه کیو. پادکست مصاحبه به زودی روی وبسایت کیو در دسترس خواهد بود.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
July 8th, 2008
با ” یاسی ” خانم، کاری از بهناز کنعانی ( کنانی ؟) آشنا شوید.
تازه فقط آن نیست . آتوسا و عسل و زینت و نازنین هم هستند. بهناز کنعانی ( کنانی ؟) از تازه ترین نام های طراحی کفش است که فعلا کارهایش فقط در لندن انگلیس در دسترس است.
و پیش بینی می شود که به زودی او را در صف اول طراحان خواهیم دید.
اکثر کفش هایی که برای فصل بعد طراحی کرده و بسیار هم آوانگارد هستند نام های زنانه ایرانی دارند.
درحاشیه:
با ” کفش” نامیدن این چیزهای پاشنه بلند عجیب و غیر واقعی و خیال انگیز و صد در صد هوسناک مشکل معنایی دارم.
این اسباب هرگز کار کفش را نمی کند و نه گمانم هیچ آدمیزادی هرگز آنها را برای مصونیت پا وقت راه رفتن پوشیده باشد بنابراین به هیچ روی کفش نیستند. مجسمه های متحرک اند. نمی دانم چه باید نامیدشان. فقط مطمئنم که کفش نیستند.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید »
July 6th, 2008
اگر ضروری می دانید که کامنتتان به دستم برسد حتما برایم ای میل کنید . سامانه کامنت این وبلاگ به خاطر باران اسپمی که دریافت می کنم بسیاری از کامنت ها را دریافت نمی کند.
کامنت های ضروری را حتما ای میل کنید تا این دم و دستگاه گند و گه را درستش کنم.
دوم : من کامنت هایم را سانسور نمی کنم مگر آن که در آن کلمات رکیک به کار رفته باشد یا بی ربط به موضوع باشد.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
July 6th, 2008
تابستان که می شود چیزی زیر پوست این شهر می رود. مثلا جن. و این خانه ناگهان تغییر هویت می دهد. همسایه ها که تمام زمستان را مثل گنجشک در لانه هایشان چپیده بودند بیرون می آیند. قدم می زنند . بر ایوان می نشینند و به رهگذران سلام می دهند.
آنتونی که نبش کوچه بالایی می نشیند و باغچه اش رنگین کمانی از گل های سرخ و صورتی و زرد و نارنجی نسترن است کوچه را گز می کند. نزدیک هفتاد سال را باید داشته باشد. نقاش ساختمانی بوده است. در میان همسایه ها به خاطر عشقش به گل های سرخش مشهور است.
آنتونی بچه میلان ایتالیا است. اگر میان کوچه گیرت بکشد حتما داستانی دراز در وصف میلان سالهای جوانی اش برایت تعریف می کند. هنوز لهجه دارد و غلط های دستوری.
یکبار گفت که دیگر دوست ندارد به میلان سفر کند. گفت که خواهر و برادرهایش آنجا زندگی خودشان را دارند و از یک چیزهایی حرف می زنند که او سردر نمی آورد. گفت که نمی رود چون مزاحمشان می شود. گفت که چند روز اول که می ماند رعایتش را می کنند اما کم کم بروز می دهند که سراز کارش در نمی آورند .
این محله اولش محل اسکان سربازان از جنگ برگشته بوده است. بعد مهاجران ایتالیایی می آیند. تفاوت زیادی با محله سابقم در نورت یورک دارد. اسنوبیسم و خوش خیالی پس از جنگ و فرهنگ غالب انگلیسی مشخصه آن محله بود. می شد از باغچه های یک شکل و منظم. چمن های کاملا کوتاه و گلکاری هندسی و مرتب و منظمشان فهمید.
اما این محله سرشار از نوستالژی مدیترانه است. در هیچ کجای دیگر تورنتو این همه گل سرخ و رز و نسترن ندیده بودم و نیز یاس امین الدوله. درخت توت و هر گیاهی که پیداست با یاد و خاطره خاک و آفتاب جنوب اروپا از موطنش جدا شده و به باغچه های این خانه ها هجرت کرده است. اهالی این دور واطراف حتی در نیم وجب خاک جلوی خانه اشان حتما درخت گیلاس و آلبالو کاشته اند و کسی اگر جایی دارد تاک انگوری علم کرده است. باغچه هایشان درهم برهم و شلوغ است مثل دختر گیسو بلندی که صبح از خواب بیدار می شود و گیس بلند در هم گره خورده شانه نکرده اش را با بی خیالی عمدی بر شانه رها می کند و خرامان به برزن می آید تا دلبری کند.
باغچه های محله های انگلیسی ماب عمرا چنین جسارتی داشته باشند. آن باغچه ها حتی تک خال گل زرد علف را هم تاب نمی آورند. چمن اش به کوتاهی موی سرباز تازه به خدمت رفته است و هیهات از یاس یا تاکی که جرات کند و از دیوارش بالا بخزد.
صدای پای خسته آنتونی و دیدن قدم زدن های تنبلانه اش در کوچه غمگین ام می کند. بازنشته است . در کوچه قدم می زند و با حسرت به خانه هایی که یکی پس از دیگری سرو شکل نو می کنند تا به صاحبان جدید واگذار شوند چشم می دوزد. در هر فرصتی به یادم می آورد که صاحب پیشین این خانه دوست او بوده است و با درخت کاج جلوی خانه چنین می کرده است و چنان می کرده .
دیدن قدیمی های این محله مرا از آینده خودم می ترساند. در سکوت بر ایوان هایشان لمیده اند و باغچه هایشان چیز دیگری را فریاد می کند .
وقتی کوچ می کنی به اینجای کار فکر نکرده ای. از کوچ ابدی بدم می آید. دوست ندارم اینجا پیر شوم.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 5 حواشی »
June 30th, 2008
به نظر شما “پیاز سبز” چطور پیازی است؟ آیا مترجم green onion را که همان پیازچه خودمان باشد اینطور ترجمه کرده است؟
آن وقت سوال بعدی این است که حالا که دیگر مترجم در وبلاگ خودش ترجمه اش را منتشر می کند و سانسور هم نمی شود آیا باز هم باید بگوید “سینه ها” یا “پستان ها” ؟
استفراغ را می زنند یا می کنند؟
باسن آیا کلمه مودبانه کون و کپل است ( به زبر کاف و پ )؟
و آیا در متنی که راوی با زنها ” می خوابد” متناسب است که همان مرد از باسن زن حرف بزند؟ به جای آنکه از کپلش بگوید؟
و آن وقت به نظر شما چرا یک مترجم باید تصمیم بگیرد پینت ویسکی را همان جور دست نزده بگذارد و به پیاله ویسکی یا لیوان ویسکی یا لیوان ویسکی خوری ترجمه اش نکند؟ آیا نمی داند پینت چیست ؟ یا می ترسد مبادا ترجمه کردن آن آداب عرق خوری را بر هم بریزد ؟
سوال اصلی این است. مترجمی که نام سبزی و تره بار خوراک روزمره اش را نمی داند و حتی در چاردیواری اختیاری وبلاگ خود از بردن نام اندام زنان ابا دارد وگویا با عرق خوری هم میانه ای ندارد ( این یکی البته اشکالی ندارد ولی دست کم می شود با دوستان عرق خور درباره آداب عق زدن و انواع و اقسام پیاله ها مشورت کرد) آیا اخلاقا - حالا اخلاقا هم نه بگو مرامی - صلاحیت آن را دارد که به سراغ “زنان ” برود؟
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 11 حواشی »
June 28th, 2008
کله صبح آسمان شیلنگ را گرفت روی سرمان و خشم صادر کرد. حالا یک هوایی شده که باعث می شود وقتی آدم به وبلاگ نازلی دختر آیدین سری می زندو قطار گوشواره هایش را که تازه از بازار رشت خریده می بیند یکهو احساساتی می شود و می آید اینجا می نویسد که چقدر هیجان زده شده است از اینکه یک همسلیقه پیدا کرده است.
اینجوری هاست که یک روز صبح که هوا رشتی شده یاد دخترانگی هایش می افتد و دلش برای گوشواره های نازلی دختر آیدین دختر شیرازی غش می رود این دختر اصفهانی بیابانی باران ندیده گوشواره باز.
در مایه زندگی دوگانه اینانا | 2 حواشی »